حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

دين در حيطه صلح – اکبر گنجی

leave a comment »

متن سخنرانی اکبر گنجی در انجمن جهانی قلم در نيويورک- دوشنبه ۲۴ جولای2007

رابطه‌ي اسلام با غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگي و ابهام فراواني برخوردار است و اين امر سبب مي‌شود كه هركس كه بخواهد در اين باره سخني درست، جامع، عميق، و نو بگويد خود را با انبوهه‌اي از پرسش‌ها، مسائل، و ناداني‌ها و سردرگمي‌ها مواجه مي‌بيند، به حدي كه چه بسا نتواند سخني قانع‌كننده، مستدل ‌و علمي و تحقيقي بگويد و خود را ناچار از سكوت و اظهار عجز ببيند. از اين رو، آنچه خواهم گفت فقط طرح بسيار اجمالي و نگاهي از چشم پرنده به اين رابطه است. اين طرح تنها كاري كه مي‌تواند كند اين است كه جغرافياي اين مبحث را روشن مي‌كند، به طوري كه هركس كه بخواهد در اين زمينه مطالعه و تحقيق كند، لااقل، بداند كه در كجاي اين جغرافيا در حال مطالعه و تحقيق است. غرض از اين مقدمه اين بود كه مخاطبان فرهيخته و محقق من سخنان مرا سخناني متواضعانه، بي‌ادعا، و منتظر نقد تلقي كنند، نه سخنان كسي كه در يك باب سخن خود را ختم سخنان و فيصله بخش همه‌ي نزاع‌ها و اختلاف نظرها مي‌داند.

چرا رابطه‌ي اسلام و غرب از ژرفا، گستره، پيچيدگي و ابهام فراواني برخوردار است؟ زيرا اين دو پديده هر يك كثيرالوجوه و چند چهره‌اند. نه اسلام يك پديده ساده و بسيط و تك‌بعدي است و نه غرب، هر يك از ابعاد و وجوه فراواني برخوردارند و اين ابعاد و وجوه متعدد و در كنش و واكنشي كه با يكديگر دارند تأثير فراواني مي‌نهند. سخن عالمانه در باب رابطه‌ي اسلام و غرب بايد با توجه به ذو وجوه بودن اين دو پديده گفته شود.

اما ابعاد اسلام چندتا است و ابعاد غرب چندتا؟ بدون مبالغه، هريك از اين دو به حدي كثيرالوجوه‌اند كه شمارش وجوه هيچيك در توان من نيست. از اين رو، و به ناچار، از ميان ابعاد پرشمار اسلام چهار بعد و از ميان ابعاد پرشمار غرب نيز چهار بعد را برمي‌گزينيم و ارتباط اين دو پديده را در قالب ارتباط اين ۸ بعد بررسي مي‌كنيم.

غرب، دست كم، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) تا حد فراواني مسيحي است، ۲) مدرنتر از بقيه‌ي نقاط جهان است، ۳) از سلطه‌ي تمدني و مادي برخوردار است، و ۴) از سلطه‌ي فرهنگي و معنوي برخوردار است.

اسلام نيز، ۴ وجه شاخص دارد: ۱) دين است، ۲) در دوره‌ي ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است، ۳) كمابيش در موضع دفاعي است، و ۴) چند آوايي است، يعني قرائت‌ها و تفاسير متعددي از آن وجود دارد.

وقتي كه آن ۴ وجه شاخص غرب در اين ۴ وجه شاخص اسلام تاثير مي‌كنند و از آنها تاثير مي‌پذيرند چه رخ مي‌دهد؟ آنچه رخ مي‌دهد اين است كه داوري‌هاي يكسونگرانه، سطحي و ظاهربينانه، و تنگ‌نظرانه را نقش بر آب مي‌كند و از لحاظ نظري اعتبار آنها را يكسره مخدوش مي‌سازد.

نخست، توضيح بسيار مختصري در باب هريك از اين ۸ شاخص بدهم.

غرب: ۱) تا حد فراواني مسيحي است. به دو جهت نگفته‌ايم: يكسره مسيحي است؛ اول: در غرب اديان و مذاهب ديگر نيز كمابيش حضور دارند، اما البته حضورشان، به هيچ‌وجه، قابل قياس با حضور مسيحيت نيست، ثانياً: مسيحيان غرب نيز الان به صورتي كه در صدر مسيحيت و دوران آباء كليسا و نيز به صورتي كه در قرون وسطا با مسيحيت مي‌زيستند و تنفس مي‌كردند نمي‌زيند و تنفس نمي‌كنند. بسياري از ساحت‌هاي زندگي مسيحيان كنوني غرب، تحت تاثير عوامل فراواني و از جمله مدرنيته غربي، از شمول آموزه‌ها و تعاليم مسيحي بيرون رفته است. سكيولاريزم شاخص و بارز غرب كنوني، اگرچه مسيحيت را يكسره از ميدان بدر نكرده است، تا حد فراواني، دايره‌ي شمول احكام و آموزه‌هايش را تنگ كرده است. در عين حال، هنوز انسان غربي هويت خود را در چارچوب مسيحيت تعريف مي‌كند و دست كم يكي از مهم‌ترين مولفه‌هاي وجودي خود را مسيحي بودن خود مي‌داند.

۲) غرب مدرنتر از بقيه نقاط جهان است. غرب نه فقط خاستگاه مدرنيته بوده است و نه فقط زودتر از ساير اقاليم و نواحي عالم مدرن شده است، بلكه اكنون نيز، كه مدرنيته تقريباً عالم گير شده است، باز هم از ساير نقاط جهان مدرنتر است. يعني مدرنيته‌ي آن وسيع‌تر و عميق‌تر است.

۳) غرب از سلطه تمدني و مادي برخوردار است. قبل از توضيح اصل اين سخن، روشن كنم كه منظور از تمدن (Civilization) در اين بيان من و در سراسر اين نوشته، مجموعه‌ي همه‌ي ابعاد مادي و بيروني زندگي يك جامعه است. مناسبات اقتصادي، توليد، توزيع، مصرف، كشاورزي، دامپروري، صنعت، خدمات، شهرسازي،‌وسائل حمل و نقل، وسائل ارتباط جمعي وضع خوراك، پوشاك، مسكن، تفريحات، ورزش و… بسيار چيزهاي ديگري كه ابعاد مادي و بيروني (objective) زندگي‌اند، زيرعنوان تمدن جامعه جاي مي‌گيرند. روشن است كه رشد علوم تجربي و همراه و متناسب با آن، رشد فناوري و صنعت و همراه با اين دو رشد سطح زندگي و رفاه مادي دست به دست هم داده‌اند و هم انسان غربي را بسيار بيشتر از ساير انسانها از رفاه معيشتي و برخورداري‌هاي مادي برخوردار كرده‌اند و هم سلطه‌اي براي تمدن غرب نسبت به ساير تمدن‌ها پديد آورده‌اند. بدون شك رشد تسليحات جنگي و نظامي، كه در سلطه گستري نقش بسيار عمده‌اي دارند، همراه با سرمايه‌هاي مالي و پولي غربيان موجبات سلطه‌ي بلا منازع غرب رافراهم آورده‌اند.
۴) غرب از سلطه‌ي فرهنگي و معنوي برخوردار است. باز، در اينجا، منظور از فرهنگ (Culture) مجموعه‌ي همه‌ي ابعاد معنوي و دروني زندگي جامعه است. باورها، علوم و معارف، اطلاعات، احساسات و عواطف، نيازها، خواسته‌ها، آرزوها، آرمان‌ها، طرحها و برنامه‌ها، هدف‌ها و تصميم‌ها، بينش‌ها، نگرش‌ها، خودشناسي‌ها، تصورات از خود (Self-images) و… بسياري از چيزهاي ديگر كه ابعاد معنوي و دروني (subjective) زندگي‌اند زيرعنوان فرهنگ جامعه اندراج مي‌يابند. واضح است و نيازي به گفتن نيست كه بسياري از مولفه‌هاي فرهنگي جوامع غربي براي غيرغربيان جذابيت و دل‌انگيزي داشته است و همين جذابيت و دل‌انگيزي باعث شده است كه غرب نوعي سلطه معنوي و فرهنگي بر عالم غيرغربي پيدا كند. به گمان من، اهم اين مولفه‌هاي فرهنگي جذابيت عبارتند از، نگرش مبتني بر آزمون و خطا و تجربه اندوزي و توجه به واقعيات (كه نافي هرگونه خودشيفتگي، تعصب، جزم و جمود، پيشداوري، و خرافه‌پرستي است)، استدلال‌گرايي (كه با تعبد و تقليد سر ناسازگاري دارد)، برابري‌طلبي (كه هرگونه سلسله مراتب بي‌دليل و ناموجه (unjustified) را نفي و طرد مي‌كند)، ماترياليزم روش‌شناختي (methodological) و معرفت‌شناختي (epistemological) (در برابر ماترياليزم وجودشناختي (ontological) كه جهان هستي را منحصر در عالم ماده و ماديات مي‌داند)، يعني اعتقاد بر اينكه هر پديده‌ي مادي سرانجام علتي مادي دارد كه بايد در پي يافتن آن بود و به هيچ قيمتي دست از طلب آن برنداشت، سنت‌ستيزي (anti-traditionalism) كه به هيچ وجه حاضر نيست كه چيزي را به صِرفْ كهن بودن و قرن‌ها مورد اعتقاد و عمل بودن بپذيرد و حقانيت ببخشد. آزادانديشي (free-thinking) كه تفكر را در قيد و بند هيچ چيزي جز لوازم و مقتضيات و قوانين و قواعد تفكر قرار نمي‌دهد، انسان‌گرايي (humanism)، فردگرايي (individualism) كه نافي هر مسلك و مرامي است كه فرد انساني گوشت و پوست و خوندار را فداي امور انتزاعي و هويت‌هاي جعلي، مانند جامعه، نظام و… قرار مي‌دهد، مفهوم حقوق طبيعي (natural rights) و حقوق بشر (human rights)، ليبراليزم، پلوراليزم، مدارا (tolerance)، و دموكراسي. اينها، به گمان من، موجبات سلطه‌ي فرهنگي و مادي غرب را بر ساير اقاليم عالم فراهم آورده‌اند و هرچه غرب التزام و تعهدش به اينها بيشتر و جدي‌تر شود جاذبه خود را افزايش داده است. در همين جا، اشاره كنم كه اين وجوه جذابيت، اصلاً تصادفي و به تبعيت از مد و اسلوب زمانه نيستند. هر انسان داراي عقل و وجدان اخلاقي براي اينها ارزش قائل است.

و اما اسلام: ۱) دين است، بدين معنا كه براي طرفداران خود، مثل هر دين ديگري، هم نقشه‌ي عالم هستي و جايگاه يكايك موجودات را تعيين مي‌كند، هم كتاب قانون است و بايدها و نبايدها و درست و نادرست‌ها و واجب و حرام‌ها را روشن مي‌كند و هم نسخه است، يعني درمانگري دارد و بيماري‌ها و دردهاي رواني و روحاني آنها را درمان مي‌كند. هر دين، به گمان من هم نقشه است، هم كتاب قانون، و هم نسخه، اگرچه اديان مختلف از لحاظ ميزان تاكيدشان بر هر يك از اين سه وجه با هم فرق دارند، از سوي ديگر،‌اسلام مانند هر دين ديگري، آن نقشه و كتاب قانون و نسخه را فوق سوال و خطاناپذير و بي‌چون و چرا و معصوم از خطا مي‌داند.

۲) اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است. اين وجه باعث مي‌شود كه اسلام، مانند همه اديان بزرگ جهاني، هم از لحاظ نظري و هم از لحاظ عملي، بسياري از مشخصه‌هاي دوران سنت و قبل تجدد را تصريحاً و تلويحاً پذيرفته است. اين مشخصه‌ها فقط شامل هستي‌شناسي و جهان‌شناسي (cosmology) و خداشناسي و فرشته‌شناسي و انسان‌شناسي و علم‌النفس و هيأت و نجوم و افلاك‌شناسي و تاريخ و جغرافيا و طبيعيات قدما و ادوار باستاني نيست، بلكه از اين لحاظ نيز صبغه دوران ماقبل تجدد دارد كه مبتني بر تعبد و قبول اوتوريته‌هايي است كه هرگز نبايد مورد پرس‌وجو و نقد و اعتراض واقع شوند، بر ايمان تاكيد فراوان دارد. به سلسله مراتبي (از جمله سلسله مراتب روحانيون قائل است، دست غيب را هم در كار مي بيند ، به نوعي عقل ديني قائل است و آزادانديشي را نمي‌پذيرد. خداگرا و خدا محور است، نه انسان محور، اجتماع‌گرا و جامعه‌گرا است. به پلوراليزم (لااقل پلوراليزم صدق و حقانيت) اصلاً قائل نيست، به مدارا چندان روي خوش نشان نمي‌دهد، و…

۳) اسلام كمابيش در موضع دفاعي است. اسلام تقريباً با ظهور رنسانس در غرب و آغاز عصر طلايي تمدن و فرهنگ غربي آهسته آهسته و تحت تأثير علل و عوامل متعددي كه من، در اينجا، قصد شمارش آنها را ندارم، در مقايسه با غرب رو به افول نهاد. اين افول از زماني كه جهان اسلام با جهان غربي مسيحي مواجهه جدي يافت روز به روز بيشتر و بيشتر شد، ورود ناپلئون به مصر شايد بارزترين جلوه‌ي اين ضعف باشد. طبعاً هرچه ضعف بيشتر، موضع دفاعي بيشتر و چه بسا در خود فرورفتن و گتو (ghetto) نشيني بيشتر. اكنون، علي‌رغم اينكه نوعي بيداري جهان اسلام و نوعي بنيادگرايي تهديدكننده غرب در جهان اسلام ظهور كرده است، باز بايد گفت كه اسلام در موضع دفاعي است. حتي بنيادگرايي اسلامي و تروريسمي را كه بعضي از گروه‌هاي سياسي و انقلابي اسلامي ايجاد و تقويت كرده‌اند مي‌توان در چارچوب موضع دفاعي مورد تجزيه و تحليل و تفسير و تبيين قرار داد.

۴) اسلام چند آوايي است. يعني قرائت‌ها و تفاسير متعددي از آن وجود دارد. اگرچه هميشه از اسلام قرائت‌ها و تفاسير متعددي وجود داشته است و هميشه در طول تاريخ اسلام، اسلام فقها، با اسلام عرفا و متصوفه، اسلام فلاسفه و حكما، اسلام متكلمان اشعري، معتزلي، امامي و خوارج و… همه با هم فرق‌ها و اختلاف‌نظرهاي احياناً فاحش داشته‌اند ولي امروز، يعني پس از مواجهه فرهنگي و تمدني اسلام و غرب، مي‌توان گفت كه اين چند آوايي بارزتر و انكارناپذيرتر شده است: از ميان اين آواهاي مختلف چه بسا مي‌توان گفت كه سه آوا شاخص‌تر و تقابلشان با يكديگر بيشتر است: اسلام بنيادگرايانه (fundamentalistic)، سنت‌گرايانه (traditionalistic)، و تجددگرايانه (modernistic). مي‌توان با كمال اختصار گفت كه تفاوت‌هاي اصلي و عمده اين سه تفسير و رويكرد به اسلام عبارتند از:

اسلام بنيادگرانه: الف) عقل استدلال‌گر را منبع معرفتي در كنار قرآن و روايات نمي‌داند، بلكه نهايت اعتباري كه براي آن قائل است فقط در جهت كشف و استخراج حقايق از دل كتاب و سنت است و از اين جهت شديداً نص‌گرا و نقل‌گرا است. ب) بر ظواهر اسلام تأكيد دارد، نه بر روح آن، ج) شريعت انديش است و ديانت را بيش از هر چيز و پيش از هر چيز در رعايت احكام شريعت و فقه مي‌داند و اين احكام را تغييرناپذير و خدشه‌ناپذير مي‌انگارد و بنابراين د) براي تأسيس مجدد جامعه‌اي كه در آن شريعت و فقه به نحو تام و تمام اشاعه و ترويج يابد مي‌كوشد واز آنجا كه تأسيس چنين جامعه اي با وجود حكومت‌هاي غيرديني و فارغ از ارزش كه جانب هيچيك از تصورات مختلفي را كه در باب زندگي خوب وجود دارند نمي‌گيرد مشكل و بلكه محال است. هـ) نسبت به همه اين قبيل حكومتهاي غير ديني سر ناسازگاري قصد براندازي دارد و سعي مي‌كند تا نظامهاي حكومتي شريعتمدار وفقه‌گرا ايجاد كند، و) به تكثرگرايي ديني قائل نيست، ز) با تكثرگرايي سياسي نيز روي خوش ندارد، ح) دين را برآورنده همه نيازهاي بشر، اعم از مادي و معنوي و دنيوي و اخروي مي‌داند و از اين رو ط) معتقد است كه با ايجاد حكومت ديني مي‌توان بهشت زميني پديد آورد، ي) با فرهنگ غرب متجدد و حتي در بعضي از موارد با تمدن آن مخالف است، چرا كه همه اينها را ناسازگار با اسلام، يعني ناسازگار با شريعت و فقه، مي‌بيند و يا سرچشمه همه مسائل و مشكلات كنوني جهان اسلام را غرب مي‌داند.

اسلام تجددگرايانه: الف) عقل استدلال‌گر را هم ابزار كشف و استخراج حقايق از دل كتاب و سنت مي‌داند وهم منبعي در كنار دو منبع كتاب و سنت. حتي در صدد است حجيت خود كتاب و سنت را هم از طريق عقل اثبات كند. ب) بر روح پيام اسلام تأكيد دارد، نه بر ظواهر آن، ج) تدين را بيش و پيش از هر چيز در اخلاقي زيستن مي بيند، د) احكام شريعت و فقه را تغييرناپذير نمي داند بلكه بيشتر آنها را مقيد و مشروط به زمان، مكان، و اوضاع و احوال هنگام ظهور دين مي داند و جمود بر آنها را موجب دور شدن از روح پيام جهاني و جاوداني اسلام مي داند و، بنا بر اين، به هيچ روي، دغدغه‌ي تأسيس جامعه‌اي را ندارد كه در آن احكام شريعت و فقه مو به مو و به همان صورت ۱۴۰۰ سال پيش اجرا شود، بلكه بيشتر سعي در عقلاني‌سازي احكام شريعت و فقه و نزديك ساختن اين احكام به حقوق بشر و نوعي اخلاق جهاني دارد و به همين جهت هـ) سعي در ايجاد حكومتهاي شريعتمدار و فقه‌گرا ندارد و معتقد است كه وجود جامعه‌اي ديني در سايه حكومتي غير ديني نيز ممكن است و از اين رو فراق و فراغ دولت از ديانت و ديانت از دولت را هم ممكن مي‌داند و هم مطلوب. و) به تكثرگرايي ديني قائل است. ز) از تكثرگرايي سياسي نيز استقبال مي‌كند. ح) دين را فقط برآورنده نيازهاي معنوي و اخروي مي‌داند، ط) معتقد نيست كه با تاسيس حكومت ديني و ايجاد جامعه ديني لزوماً رفاه مادي نيز حاصل مي آيد. ي) از تمدن غرب و در بسياري از موارد و از فرهنگ آن نيز دفاع مي‌كند و اين تمدن و فرهنگ را در برآوردن نيازهاي دنيوي مادي موفق مي‌داند. يا) دشمن جهان اسلام را بيشتر خانگي مي‌داند تا خارجي و مي‌گويد از ماست كه بر ماست.

اسلام سنتگرايانه: الف) عقل استدلال‌گر را فقط ابزار كشف و استخراج حقايق كتاب و سنت مي‌داند و آن را منبعي در كنار اين دو نمي‌انگارد و اين شأن اخير را تنها براي عقل شهودي قائل است كه پشتوانه حجيت و اعتبار دين است. اگر دست به تأويل كتاب و سنت ببرد بيشتر به حكم عقل شهودي است، نه عقل استدلال‌گر و از اين نظر، عقل‌گرا و آزادانديش و تعبدگريز نيست. ب) بر روح پيام اسلام تاكيد دارد. ج) تجربت‌انديش است و تدين را بيشتر نوعي سير و سلوك باطني و معنوي مي‌داند كه فقه شرط لازم (و نه كافي) آن است. شريعت و فقه را هدف و غايت نمي‌داند،‏ بلكه وسيله و آلتي مي‌انگارد كه از توسل و تمسك به آن گريز و گزيري نيست. د) دغدغه تأسيس جامعه‌اي شريعتمدار و فقه‌گرا را ندارد. بلكه بيشتر در ترويج اخلاق و معنويت مي‌كوشد. هـ) از جدايي دين از دولت ناخشنود نيست و حكومت‌هاي غيرديني را مزاحم استكمال اخلاقي و معنوي نمي‌داند. و) به تكثرگرايي معتقد است. ز) از تكثرگرايي سياسي نيز استقبال مي‌كند. ح) دين را فقط برآورنده نيازهاي معنوي مي‌بيند. و ط) اصلاً معتقد نيست كه دين وعده تحقق بهشت زميني داده باشد. ي) با فرهنگ و حتي تمدن غرب سر ستيز دارد و آن را نتيجه غفلت بشر و عصر ظلمت مي‌داند. يا) سبب نكبت و ادبار وضع جامعه اسلامي را خود مسلمين مي‌داند‏، نه غربيان و بيگانگان.

حال كه با ۴ وجه شاخص‌تر غرب و ۴ وجه شاخص‌تر اسلام كمابيش آشنايي يافتيم، مي‌توانيم درباره ارتباط غرب و اسلام، طرحي بدين صورتي كه مي‌آيد تصوير كنيم:

A) غرب تا حد فراواني مسيحي است. پس:
۱) چون اسلام هم دين است، با غرب ستيزي دارد كه هر دو دين بزرگي مي‌توانند با هم داشته باشند. اين ستيز در مخالفتي كه كمابيش در سرتاسر جهان اسلام با ميسيونرهاي مذهبي مسيحي، اعم از كاتوليك و پروتستان، نشان داده مي‌شود هويداست. كشورهاي غربي نيز براي فعاليت‌هاي تبليغي و ترويجي روحانيان مسلمان، اعم از شيعي و سني و وهابي، محدوديت‌ها و تضييقاتي ايجاد مي‌كنند، اگرچه اين محدوديت‌ها و تضييقات قابل مقايسه با محدوديت‌ها و تضييقات مسيونرهاي مذهبي مسيحي در كشورهاي اسلامي نيست، و اين نيز بدين علت است كه غرب لااقل نظراً آزادي دين و مذهب و وجدان و بيان را از اصول حقوق بشر تلقي مي‌كند. حمله ي متقابل الاهيدانان مسيحي و الاهيدانان مسلمان نيز به يكديگر در همين راستا قابل تبيين است. خصوصاً بنيادگرايان مسيحي و بنيادگرايان مسلمان خود را در حال نوعي جهاد مقدس (Holy War) بر ضد يكديگر مي‌دانند. كتب، رسالات و مقالات مدافعه نگارانه (apologetic) علماي مسلمان و تئولوگهاي مسيحي كه شمار آنها روزافزون است، در واقع، مواجهه غرب مسيحي‌اند، با اسلام.

مقاله و مقالات

حقيقت اين است كه، در اين بعد، اگر الاهيدانان هر دو دين توجه كنند به اينكه مساله اصلي جهان امروز، در واقع، مواجهه ماديت و معنويت است، درخواهند يافت كه مي‌توانند به جاي دشمني با يكديگر، براي دفاع از جبهه معنويان جهان در كنار هم تشريك مساعي كنند، علي‌الخصوص كه چون هر دو از اديان ابراهيمي‌اند وجوه اشتراك آنها بسيار بيشتر از آن است كه در نگاه نخستين به نظر مي‌رسد. چه نيكوست كه با توجه به وضع خطير كنوني الاهيدانان اين دو دين الاهيداناني مانند تامس مرتون امريكايي (Thomas Merton)، هانس كونگ آلماني (Hans Kung) را اسوه و الگوي خود قرار دهند و به جاي تضاد توان‌زدا‌ و تضعيف كننده با يكديگر در جهت تقويت جهان‌نگري معنوي بكوشند.

۲) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است و مسيحيت غرب نيز چنين است، از اين نظر، اسلام و غرب در دوران مدرنيته با مسائل و مشكلات يكساني مواجهند و بنابراين، مي‌توانند به هم كمك فراوان بكنند. البته مي‌پذيرم كه مسيحيت چون در قياس با اسلام، دين كم شريعتي است و شريعت و فقه گسترده‌اي ندارد و طبعاً مسائل و مشكلات كمتري با مدرنيته دارد و علي‌الخصوص پلوراليزم و حقوق بشر را به سهولت بيشتري مي‌تواند بپذيرد و حال آنكه فقه بسيار وسيع و متورم اسلام دشواري‌هاي بيشتري در اين راه دارد، اما، به هر تقدير، مسائل و مشكلات اسلام و مسيحيت غرب در رويارويي با مدرنيته آنقدر فراوانند كه تشريك مساعي اين دو دين يقيناً به سود هر دو خواهد بود. اين تشريك مساعي دو جنبه مهم مي‌تواند داشته باشد: ۱) وجوهي از مدرنيته كه واقعاً با گوهر دين منافاتي ندارند پذيرفته و جذب و هضم فرهنگ دين شوند و با آنها عناد و مخالفت نشود. ۲) وجوهي از مدرنيته كه با گوهر دين منافات زوال‌ناپذير دارند به صورتي مستدل و فقط با توسل به نيروهاي باوراننده و اقناع‌گر تضعيف شوند.

۳) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعي است مي‌تواند به خطا دستخوش اين توهم شود كه همه فعاليت‌هاي الاهيدانان مسيحي در جهت تضعيف اسلام و جهان مسلمين است. اساساً در موضع دفاعي فرد يا جامعه هميشه در معرض خطاانديشي و توهم‌زدگي و بيگانه‌ستيزي و دشمن‌خويي است. و اين وضع متاسفانه در ذهن و انديشه بسياري از عالمان و روحانيون اسلام راسخ و يا برجا شده است. از سوي ديگر، در موضع دفاعي گاه هست كه آدمي قدرت تميز ميان دوست و دشمن را از دست مي‌دهد و خشك و تر را با هم مي‌سوزاند. اينكه بسياري از الاهيدانان مسلمان از يادگيري و آموزش بسياري از دستاوردهاي فكري و علمي الاهيدانان مسيحي روي برمي‌تابند و اعراض مي‌كنند نتيجه‌ي عدم تشخيص دشمن واقعي از غيردشمن است.

۴) چون اسلام چندآوايي است موضعش در برابر مسيحيت غربي در يك ضابطه و جمله قابل تلخيص نيست. بنيادگرايان اسلامي چيزي جز طرد و نفي در قبال الاهيات و دين مسيحي در پيش نگرفته‌اند. سنت‌گرايان اسلامي تا آنجا كه الاهيات مسيحي را در راستاي حكمت خالده (perennial philosophy) و دين خالد (perennial religion) مي‌بينند نسبت به آن قبول و حتي استقبال دارند. آثار رنه گنون (Rene Guenon)، فريتيوف شووان (Frithjof Sohuon)، تيتوس بوركهارت (Titus Burckhardt)، مارتين لينگز (Martin Lings)، گي ايتون (Gai Eaton)، و سيدحسين نصر سرشار است از آموزه‌هاي الاهيات مسيحي و تفسير و تبيين و دفاع از آنها، و حال آنكه شماری از اينان خود مسلمانند. و اما تجددگرايان اسلامي نيز مطلقاً مخالفتي با الاهيات تجددگرايانه مسيحي ندارند، بلكه مي‌توان گفت كه يكي از منابع تغذيه فكري آنان آثار اين الاهيدانان مسيحي است. از اين بالاتر، مي‌توان مدعي شد كه آثار سنت‌گرايان مسلمان و تجددگرايان مسلمان در چند دهه‌ي اخير در تلطيف و انساني كردن روابط غرب مسيحي و جهان اسلام تاثير عظيمي داشته است، هرچند در مقابل بايد اعتراف كرد كه روحانيون بنيادگرا و ايدئولوژيك مسلمان نيز در تيره و تار كردن اين روابط از هيچ چيز فروگذار نكرده‌اند.

B) غرب مدرنتر از بقيه‌ي نقاط جهان است پس،
۵) چون اسلام دين است، آن هم دين پرشريعتي كه براي جميع ابعاد و ساحات زندگي، اعم از فردي و جمعي، و مادي و معنوي، و دنيوي و اخروي، و كوتاه‌مدت و درازمدت، احكام و دستورالعمل‌هايي دارد طبعاً نوعي تماميت‌خواهي و شمول‌طلبي دارد و از اين رو با غرب كه چون مدرنتر از بقيه نقاط جهان است بسياري از ساحتهاي زندگي را از شمول احكام دين بيرون مي‌برد و حتا در بعضي از ساحتها با احكام ديني مخالفت صريح يا ضمني مي‌ورزد سر سازگاري ندارد.
۶) چون اسلام در دورة ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است و با بسياري از شاخص‌هاي فكري و علمي آن دوران عقد اخواتي دارد و آن شاخص‌هاي فكري و علمي با مدرنيته ناسازگاري دارند، از اين رو، اسلام به غرب مدرن به چشم دوستي و يگانگي نمي‌تواند بنگرد. انس و الفت بيشتر جهان اسلام را با كشورهاي جهان سوم، ولو غيرمسلمان، كه كمتر از غرب به بواطن و ظواهر مدرنيته التزام دارند و تظاهر مي‌كنند، در اين راستا مي‌توان تبيين كرد.

۷) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعي است، در معرض اين خطر بزرگ هست كه بسياري از محاسن و ويژگي‌هاي مثبت غرب را نبيند يا چون آنها را متعلق به رقيب و خصم مي‌داند آگاهانه يا ناآگاهانه از سنخ معايب و ويژگي‌هاي منفي تلقي كند، مخالفت بسياري از علماي اسلامي با رأي دادن، استفاده از راديو و تلويزيون، دوش حمام، كنترل مواليد، و… فقط به اين صورت قابل تبيين است. در اينجاست كه تفكيك ميان وجه استعمارگري و قشون‌كشي و امپرياليسم غربي از وجه علمي و فناورانه غرب حائز كمال اهميت است.

چون اسلام چندآوايي است نسبت به غرب مدرن واكنش واحدي ندارد. مسلمانان بنيادگرا، درعين حال كه از وجوه تمدني مدرنيته كمال استفاده را مي‌كنند، با وجوه فرهنگي آن عناد شگفت‌انگيز و عجيبي دارند. مسلمانان سنتگرا نيز با وجوه فرهنگي مدرنيته كمال مخالفت و ستيز را نشان مي‌دهند. مسلمانان تجددگرا، در اين ميان، موضع بسيار متعادل‌تر و قابل دفاع‌تري دارند و بسياري از وجوه مدرنيته را مي‌پذيرند و آن را در فرهنگ و دين خود وارد مي‌كنند. مي‌توان گفت كه خود اينان نيز به دو دسته قابل تقسيم‌اند. يكي آنها كه مدرنيته را اسلامي مي‌كنند و ديگري آنها كه اسلام را مدرن مي‌كنند.

(C غرب از سلطه ي تمدني و مادي برخوردار است. پس،
۹) چون اسلام دين است و علاوه بر اينكه نقشه است، كتاب قانون و نسخه هم هست هميشه با اين پرسش مردافكن مواجه بوده است. كه پس چرا از لحاظ تمدن مادي شكست خورده است و از قافله‌ي تمدن غرب فرسنگ‌ها عقب مانده است و با اينكه براي غيرمسلمين راه سلطه‌اي قائل نبوده است، عملاً مغلوب آنان شده است. الاهيدانان اسلامي براي جواب به اين سئوال راههايي را طي كرده‌اند. بعضي گفته‌اند كه اسلام اساساً براي آباداني دنيا نيامده بوده است بلكه براي آباداني آخرت آمده بوده است. پس اساساً در ميدان مسابقه در امور مادي نبوده است تا گمان رود كه شكست خورده است. بعضي ديگر گفته‌اند كه غربيان از ميراث فرهنگي اسلام سوءاستفاده كرده‌اند و بر خود مسلمين سبقت گرفته‌اند. ولي، به هر حال، آنان كه اسلام را ضامن سعادت هم آخرت و هم دنيا مي‌دانند هنوز با اين معضل فكري دست به گريبان‌اند. ادبيات «علل عقب‌ماندگي مسلمين» كه ادبيات حجيمي است همه تلاش مذبوحانه‌اي است براي پاسخ به اين پرسش.

۱۰) چون اسلام در دورة قبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است، طبعاً نمي‌توان از آن انتظار داشت كه واجد همه اسباب و علل معرفتي و غيرمعرفتي‌اي باشد كه موجب پيشرفت تمدني و مادي غرب شده‌اند اما به هر حال جاي اين سئوال هست كه مسيحيت هم همين وضع را داشته است.پس چرا غرب مسيحي به چنين رشدي دست يافته است؟ كساني گفته‌اند كه غرب نيز به قيمت دست كشيدن از دين در جهات مادي رشد كرده است و مسلمين به جهت التزام مؤكد به دين در جهات مادي نخواسته‌اند رشدي داشته باشند (دكتر حسين نصر به چنين پاسخي رسيده است). اما اين جواب آن ادعاي دو بعدي بودن و هم به دنيا هم به آخرت نظر داشتن دين را در محل شك و شبهه مي‌آورد.

۱۱) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعي است هم ممكن است به خود آيد و رمز موفقيت مادي غرب را دريابد و خود در همين راستا دست به كار شود تا عقب‌افتادگي خود را از رقيب و خصم جبران كند و هم ممكن است چندان تضعيف روحيه شود كه فعاليتي را هم كه مي‌تواند داشته باشد از دست بگذارد. نمونه‌هاي اندونزي و مالزي چه بسا از دستة اول باشند كه مع‌الاسف مثل و نظير چنداني ندارند.

۱۲) چون اسلام چند آوايي است نه سلطه مادي و تمدني غرب را به يكسان تفسير مي‌كند و نه به آن به يكسان واكنش نشان مي‌دهد. اسلام بنيادگرا چندي است كه به توهم از هم پاشيدن تمدن غرب دچار شده است و اين توهم را با ادبيات آخرالزماني (apocaljptic) تقويت مي‌كند. در اين ميان بعضي از بنيادگرايان همه چيز را بر عهده تقدير الاهي و سرنوشت تاريخي غرب گذاشته‌اند و خود منفعلانه دست روي دست گذاشته‌اند تا عن‌قريب شاهد فروپاشي غرب باشند و بعضي باليقين به اين فروپاشي مي‌خواهند سهم دين و مذهبي و وظيفه الهي خود را در اين راستا به انجام رسانند و از اين رو به نحو بيمارگونه‌اي، از هر حادثه‌اي، هر چه قدر كوچك، در غرب ابراز شادماني مي‌كنند و آن را از مقدمات فروپاشي حتمي غرب مي‌دانند. مسلمانان سنتگرا به پيشرفت‌هاي مادي غرب به ديده بي‌اعتنايي مي‌نگرند و آن را به چيزي نمي‌گيرند و براي آن چندان بها و اهميتي قائل نيستند. اما مسلمانان تجددگرا به حق و چنانكه بايد و شايد سعي در فهم بهتر غرب و پيشرفت آن و جبران عقب‌ماندگي گذشته دارند.

(D غرب از سلطه فرهنگي و معنوي برخوردار است. پس،
۱۳) چون اسلام دين است و خود را كلمه‌ي علياي الاهي مي‌داند با اين پرسش مواجه است كه علت نفوذ و جذابيت فرهنگي و معنوي غرب چيست؟ بسياري اصلاً منكراين سلطه فرهنگي و معنوي شده‌اند و براي توجيه اين انكار، به بسياري از مشكلات روان‌شناختي و اجتماعي انسان غربي توسل مي‌جويند. حتي اسلام آوردن بعضي از غربيان را دليل صدق‌ مدعاي خود مي گيرند. آمارهاي حاكي از نابساماني‌هاي فردي و جمعي غربيان همواره براي اين دسته از مسلمانان شادي‌زا بوده است (و اين جاي بسي تأسف است) كه كسي براي اثبات سيادت و حقانيت مكتب خود خوشحال شود از اينكه انسان‌هاي پريشان و شكست‌خورده در غرب فراوان باشند)، دسته اي ديگر مي‌كوشند تا نشان دهند كه غربيان هر جا مسلمان بدون نام بوده‌اند، يعني اسماً غيرمسلمان و عملاً مسلمان بوده‌اند، رشد فرهنگي و معنوي كرده‌اند. بعضي ديگر جذابيت سلطه فرهنگي و معنوي غرب را نشانة نفسانيت و غلبه خوي بهيمي انسان دانسته‌اند و آن را مصداق تبعيت از هواي نفس و شهوت‌پرستي و انانيت تلقي كرده‌اند، بعضي آن را از علائم آخرالزمان دانسته‌اند و در واقع فرهنگ و معنويت غرب را فرهنگ‌نما (pseudo-culture) و معنويت كاذب (pseudo-spirituality) دانسته‌اند و…
۱۴) چون اسلام در دوره ماقبل تجدد و مدرنيته ظهور كرده است مي‌تواند سلطة فرهنگي و معنوي غرب را براساس ديدگاه ادواري (cgclie) تاريخي توجيه و تبيين كند. طبق اين ديدگاه دوران طلايي و سيمين بشريت گذشته است و اين دو دوران دوران‌هاي سلطة فرهنگي و معنوي اديان بزرگ الاهي بوده‌اند و اينك به دوران آهن و تاريگي پا نهاده‌ايم، و طبعاً اقتضاي روحيه اين دوران پذيرش و استقبال از فرهنگ و معنويت جديد غربي است. از اين روست كه اين ديدگاه همة نهضت‌هاي ديني جديد (New Religius Morements) را نيز و آنها را معنويت شيطاني مي‌داند. (نمونه اين سخنان را در آثار گنون و شووان و نصر مي‌توان ديد.

۱۵) چون اسلام كمابيش در موضع دفاعي است بزرگترين چالش كنوني‌اش همين سلطه فرهنگي و معنوي غرب است. و اين چالش به صورتهايي كه در بند بعدي خواهد آمد جلوه‌يافته است.

۱۶) چون اسلام چندآوايي است واكنشي به چالش سلطه فرهنگي و غرب نشان داده است چندگانه بوده است. بنيادگرايان اسلامي، شايد به فاحشترين صورت در تاريخ اسلام، عرصة فكر و فرهنگ را عرضه مشت و لگد و اذيت و آزار و زندان و شكنجه كرده‌اند و هر دگرانديش را كه اندكي ميل به فرهنگ غرب نشان دهد تجسم شيطان و شيطان مجسم تلقي مي‌كنند و بدترين ظلمها و بي‌عدالتي‌ها را در حقش روا مي‌دارند. رفتار طالبان، القاعده، و روحانيان ايدئولوژيك كشور من با فرهنگ غربي مصداق بارز اين رويكرد است. قتل‌هاي زنجيره‌اي كه تعداد آنها بسيار بيش از آن است كه همه مي‌پندارند، و اگر ادامه‌اش با مانع روبه‌رو نشده بود جهانيان از وسعت و عمقش باخبر مي‌شدند، حمله و به آتش كشيدن كتاب‌فروشي‌ها و موسسات انتشاراتي دگرانديش، ترور حجاريان، كه به راستي از مغزهاي متفكر ايران معاصر است، حمله به جلسات سخنراني متفكران و عالمان و روشنفكران دگرانديش، حمله به روحانيان اديان و مذاهب اقليت، جلوگيري از نشر كتاب‌هاي ديني و مذهبي اقليت‌هاي ديني، سانسور شديد كتب و مطبوعات و مجلات، جلوگيري از عرضه بسياري از كتاب‌ها به زبان‌هاي اروپايي در نمايشگاه به اصطلاح بين‌المللي كتاب تهران، فحاشي بسيار وقيحانه به دگرانديشان حتي از رسانه‌ي ملي، متهم كردن دگرانديشان به همكاري با اجانب و جاسوسي و مزدوري و ارتزاق از سازمان‌هاي جاسوسي غرب، ايراد غيرواقعي‌ترين و زننده‌ترين اتهامات به دگرانديشان از تريبون‌هاي نماز جمعه، ارعاب و تهديد دانشجويان دگرانديش و ايراد وحشيانه‌ترين شكنجه‌هاي جسمي و روحي بر آنان در زندان‌ها و بازداشتگاه‌ها.

تجددگرايان مسلمان، برعكس، هر حسن و مزيتي در فرهنگ غرب ديده‌اند پذيرفته‌اند و سعي كرده‌اند تا آن را در فرهنگ ديني و مذهبي مسلمين وارد كنند و سنتگرايان مسلمان به شدت فرهنگ غربي را نفي كرده‌اند، اگر چه براي اين نفي هرگز دست به خشونت فيزيكي نزده‌اند.

سخن ما در اين ميان چيست؟ به نظر من:

۱) غرب نبايد از سلطه تمدني و مادي خود براي تحكيم و تقويت سلطه فرهنگي و معنوي خود استفاده كند. ارزش‌هاي فرهنگ غربي آنقدر جذابيت عقلي و اخلاقي دارند كه غرب نيازمند توسل به وسائل و ابزار تمدني و مادي خود براي ترويج آنها نداشته باشد. از اين رو:

۲) غرب نبايد هيچ‌گونه قصد و عمل غرب‌گستري در كشورهاي اسلامي، با توسل به زور و خشونت و لشكركشي و عمليات نظامي و امثال اينها، داشته باشد. اين گونه كارها نه تنها به سلطه فرهنگي و معنوي غرب در جهان اسلام منجر نمي‌شود، بلكه بدون شك از جذابيت فرهنگي غرب تا حد وافري مي‌كاهد.دموكراسي از طريق بمب‌افكن‌ها و موشكهاي بالستيك صادركردني نيست و اصولا در عرصه فرهنگي نبايد سرهنگي كرد. تفكر نظامي با تفكر دموكراتيك ناسازگار است.

۳) غرب نبايد در مواجهه با جهان اسلام و كشورهاي غيراسلامي سياست يك بام و دو هوا و تبعيض‌آميز داشته باشد. اين كار مانع عاطفي و رواني در جهت روابط غرب و جهان اسلام ايجاد مي‌كند. چون مسلمين خود را دستخوش تبعيض و ستم مي‌بينند. (ناديده گرفتن بمب‌هاي اتمي اسرائيل و تاكيد بر اين كه ايران حتّي حق غني‌سازي اورانيوم هم ندارد، خود نمونه‌اي از اين سياست دوگانه است كه به لحاظ حقوقي قابل دفاع نمي‌باشد. پشتيباني يكجانبه از اسرائيل و عدم توجه به نابودي ملت فلسطين و درد و رنجي كه آنان مي‌كشند، نمونه‌اي ديگر از سياست دوگانه است.) اگر ديكتاتوري و استبداد و اختناق بد است، در همه جا بد است، نه فقط در جهان اسلام.

۴) جهان اسلام بايد به اين تصور از خود (Self-image) پايان دهد كه گويي غرب فقط در تضاد و مخالفتش با اسلام تعريف مي‌شود. اين خودانگاره، هم ناشي از عقده حقارت جهان اسلام است، و هم ناشي از خودبزرگ‌بيني آن. جهان اسلام بايد خود را شريك و داراي سهم در پديد آمدن نظم معنوي و اخلاقي جديد جهان بداند و سهم خود را در اين ميان ادا كند، نه اينكه فكر كند كه ديگران در حال پختن آشي هستند كه براي اسلام و مسلمين در حكم زهر است، نه دارو و خوراك، آشي در حال پختن است كه مي‌تواند براي حال و آينده بشريت بسيار مفيد باشد. هر فرهنگ و تمدني، از جمله اسلام، بايد سهم خود را در اين آش داشته باشد.

۵) اسلام و غرب هر دو بايد از اسارت در دام حافظه تاريخي خود، كه متاسفانه حاكي از خصومت و عداوت است، برهند و اجازه ندهند كه گذشته نامطلوب نياكانشان، حال و آينده خود و فرزاندانشان را در قبضه و چنگ خود گيرد و آن را به خصمانه‌ترين و غيرانساني‌ترين شكلي درآورد، در واقع، به گذشته ملحق و ملصق كند. رجوع به تاريخ گذشته براي درس آموزي در جهت ساختن حال و آينده‌اي بهتر است، نه براي انباشتن كينه‌ها و انتقام‌جويي‌ها.

۶) براين اساس، ما طرفدار صلح جهاني و همزيستي مسالمت‌آميز بر مبناي آزادي، عدالت، و عشق‌ايم. به نظر ما، هرجا آزادي، عدالت، و عشق سركوب شود، صلح به خطر مي‌افتد. صلح فرزند آزادي، عدالت و عشق است. اگر بخواهيم جهاني صلح‌آميز داشته باشيم كه وضع خطير و شكننده كنوني جهان فقط با همين صلح‌خواهي به ساحل امني خواهد رسيد، بايد در پاسداشت و حفظ و حراست آزادي، عدالت و عشق هيچ قصور و تقصيري را نپذيريم. اين است كه من طرفدار ليبرال دموكراسي بشر دوستانه‌ام. ليبراليسم مورد اعتقاد من دغدغه آزادي دارد، دموكراسي مورد اعتقاد من پاسدار عدالت در عرصه اجتماعي و سياسي و مدني است، و اومانيسم مورد اعتقاد من ضامن عشق جهاني است، عشقي كه هيچ حد و مرزي نمي‌شناسد و همه خطوط قومي، ملي، نژادي، ديني و مذهبي، و سياسي را درمي‌نوردد. وقتي دموكراسي باشد صلح هست. جمهوي جمهوري‌ها خواسته من است كه چون پاسدار دموكراسي است ضامن صلح هم هست. دموكراسي‌ها با يكديگر نمي‌جنگند. نظام سياسي تمامي كشورها بايد دموكراتيك شود. وقتي جمهوري در همه كشورها شكل گرفت، مي‌توان كنفدراسيوني از جمهوري‌ها تشكيل داد كه به صورت فدرالي اداره خواهند شد.

۷) آنچه براي آرمان‌هايي كه در بند قبل گفته شد مزاحمت و مانعيت جدي دارد بنيادگرايي ديني و سياسي است. از اين نظر، غرب، و علي‌الخصوص، جهان اسلام بايد بجد بكوشد تا قرائت بنيادگرانه از دين و سياست را به قوت برهان و منطق طرد و نفي كنند. جهان اسلام اگر قرائت بنيادگرايانه را طرد و نفي نكند نه خود روي آرامش خواهد ديد و نه با غرب به آرامش خواهد زيست. مسلمانان، يهوديان و مسيحيان نبايد دين را به سلاح پيكار و جنگ تبديل كنند. پيروان همه‌ي اديان بايد اصالت را به صلح و همزيستي مسالمت‌آميز بدهند. شرط اين صلح‌جويي رواداري است و شرط رواداري اين است كه مؤمنان واقعيت پلوراليسم ديني را بپذيرند و از اعتقاد جزمي برتري دين خود بر اديان ديگر دست بردارند. خودبرترداني و برتري‌جويي به نفرت و جنگ مي‌انجامد نه به صلاح و صلح كه داعيه اديان است. اينك بنيادگرايان يهودي، مسيحي و مسلمان در يك جبهه قرار گرفته‌اند. همه آنها با سوءاستفاده از احساسات ديني در حال شعله‌ور كردن آتش جنگ و كشتار انسانهاي بي‌گناه هستند. در مقابل، دينداران صلح‌طلب يهودي، مسيحي و مسلمان بايد در يك جبهه قرار گيرند، نشان دهند كه صلح و فقط صلح و دوستي و برادري پيام اديان ابراهيمي است. آنان براي پي گرفتن اين هدف در درجه نخست بايد دين را از پهنه‌ي سياست معطوف به قدرت (دولت) دور كنند (جدايي نهاد دين از نهاد دولت). هدفي كه آنان بايد در هر گام در مقابل خود بگذارند، همزيستي صلح‌آميز همه انسانهاست. اصل اساسي اخلاقي و ديني ما بايستي نه پافشاري بر يك حكم جزمي سنتي، بلكه سازش و همزيستي صلح‌آميز در دنياي مدرن باشد. اديان در تفسير انساني از آنها بايستي اين نقش را ايفا كنند كه زندگي صلح‌آميز انسانها را امكان‌پذير سازند. شعار عصر روشنگري در قبال دين در بيان كانتي آن چنين بود: دين فقط در حيطه عقل! اكنون با توجه به تجربياتي كه اندوخته‌ايم و اهميتي كه لازم است به صلح و همزيستي بدهيم، مي‌توانيم اين شعار را مشخصتر كنيم و بگوييم كه دين امروز بايد جاي خود را در آن حيطه ادراكي و عاطفي‌اي بيابد كه به صلح و دوستي ياري‌رسان باشد. دين فقط در حيطه‌ي صلح: اين است معناي ديانتي شايسته و بايسته براي دنياي مدرن. مسيح در موعظه بر سر كوه گفت: “خوشا به حال صلح‌دهندگان، زيرا ايشان فرزندان خدا خوانده خواهند شد.”
متن سخنرانی اکبر گنجی در انجمن جهانی قلم در نيويورک- دوشنبه ۲۴ جولای2007

اصالت:
http://www.maghal.com/bank/?p=15

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 15, 2008 در 2:58 ق.ظ.

نوشته شده در یک مرد، یک اکبر گنجی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: