حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

دوره بی آرمانی ست، دوره نامردی – گفتگو با دكتر فياض زاهد در سالروز جنگ

leave a comment »

مي خواستم به مناسبت ۳۱ شهريور با يك نفر كه جنگ را ديده باشد گفتگو كنم. این طوری به نام دكتر فياض زاهد استاد فعلی دانشگاه رسیدم. چرا فياض زاهد؟ آيا در جنگ فقط فرماندهان هستند كه مي جنگند. يقينا بسياري كه بعد ها در سپاه و ارتش باقي نماندند حرفهايي دارند براي گفتن از اين رو فياض زاهد را انتخاب كردم كه اصلاح طلبان او را به ديروزش محكوم مي كنند و محافظه كاران او را به امروزش. فياض زاهد امروز دكتراي تاريخ دارد و خوب حرف مي زند.
از اين رو آنچه در گفتگوي من، جوان امروزي، با او كه وقتي به سن من بود پاي در جبهه و جنگ گذاشت بي كم و كاست ارائه مي شود.در اين گفتگو او سعي كرد واقعا رو راست باشد.

چقدر سابقه حضور در جبهه داريد؟
من ۴۳ ماه در جبهه بودم.

در چه فاصله زماني؟
از سال ۶۰ شروع شد. فتح المبين، رمضان، بيت المقدس، كربلاي يك، والفجر، كربلاي پنج، والفجر هشت، فتح فاو، و در آخرين مرحله هم پس از پذيرش قطعنامه بود كه عراق به ايران حمله كرد و مناطق اطراف پادگان حميد را اشغال كرد و تا جاده اهواز و خرمشهر پيشروي كرد كه در عمليات دفع آن نيز حضور داشتم و به گمانم آخرين روز جنگ را هم در جزيره مجنون بودم.

اين كه حدود ۷ سال است در حالي كه سابقه شما فقط ۴۳ ماه است؟
من دانشجوي رشته تاريخ در دانشگاه اصفهان بودم، به همين علت حضور من در جبهه منقطع بود. من در همان زمان عضو سپاه پاسداران بودم.

جمعي كدام لشكر بوديد؟
تيپ مستقل طارق، لشكر ۲۵ كربلا، لشكر ۴۳ امام علي، لشكر ثارالله و…

در حال حاضر عضو سپاه نيستيد؟
پس از خاتمه جنگ از سپاه جدا شدم و دنبال ادامه تحصيل رفتم.

علت حمله عراق

با توجه به اينكه شما در همان زمان هم دانشجو بوديد و ديد باز تر و علمي تري داشتيد. فكر مي كرديد كه جنگ فقط همين بود؟ يعني عراق به ايران حمله كرده بود براي نابودي انقلاب ايران و همه بايد در مقابل آن مي ايستادند؟*
اگر بخواهم با هم صادق باشيم، نه اينكه چون دنبال تحصيلات رفتم و يا اينكه اكنون چون به اطلاعات وسيع تري دسترسي داريم و يا اساسا چون تفكر جديد تري دارم نبايد گذشته را كتمان كنم و بگويم من از ابتدا هم آنطوري فكر مي كردم كه امروز فكر مي كنم. من امروز اعتراف مي كنم كه تا پذيرش قطعنامه يك لحظه در مورد جنگ ترديد نكردم. يك لحظه فكر نكردم كه اشتباه مي كنيم. من با تصوري به جبهه رفتم كه فكر مي كردم انقلاب ما مثل همه انقلابهاي ديگر از سوي دولتهاي قدرتمند مورد تهديد قرار گرفته است. سه بار وصيتنامه نوشتم. يعني تصور من و كسان ديگري كه در جبهه بودند اين بود كه اين انقلاب منافع آمريكا و امپرياليسم را به خطر انداخته مثل همه انقلابهاي ديگر. شما تصور كنيد يك انقلابي را، وقتي كه انقلابش كه قرار بود همه چيزهاي خوب را براي مردم به ارمغان بياورد، مورد تهاجم قرار گرفته باشد. اگر شما با اين تصوري كه ما در ابتداي انقلاب داشتيم همراهي كنيد قطعا شما هم به جبهه مي رفتيد. ببينيد من صادقانه مي گويم كه وقتي امام(ره) قطعنامه را قبول كرد من چند روز گريه كردم. چرا؟ چون فكر مي كردم آن آرماني كه عبارت از بهبود زندگي براي انسان و عدالت و آزادي هاي بيشتر براي آنهاست، با چالش روبرو شده است.

يعني شما معتقد بوديد كه جنگ بايد ادامه مي يافت؟
من معتقد بودم كه جنگ بايد ادامه پيدا مي كرد.

تا كي، تا كجا؟
مي خواهم صادق باشم. واقعا تفكر آنروز ما چنين بود. وقتي قطعنامه پذيرفته شد و امام (ره) آن نامه پر درد را خطاب به پيروانش صادر كرد، ما تصور مي كرديم او هيچ اشتباهي نمي كند. او هيچ حرفي نمي زد كه پشتش مصلحت و منطق نباشد و ما كه تا چند روز پيش با پيامهاي او دلگرم بوديم كه كار صدام را سرانجام تمام مي كنيم وقتي قطعنامه پذيرفته شد، احساس كرديم آرمان هايمان نابود شده است و آينده ما آينده درخشاني نيست. اينكه پس از جنگ چه اتفاقي مي افتاد و يا به عنوان مثال اينكه برخي مي گفتند پس از خرمشهر ادامه جنگ اشتباه بود، اين ديدگاه آدمهاي حسابي بود. متعلق به افرادي بود كه ديدگاه و تصويري از جهان داشتند. ما يك عنصر ايدئولوژيك انقلابي وفادار به انقلاب و امام(ره) بوديم.

اولین پرسش ها

شما در واقع فدايي بوديد. يك فدايي انقلابي كه حاضر است جانش را بدهد بدون اينكه هيچ پرسشي از چرايي آن داشته باشد؟ اينطور نيست؟
من در طول جنگ با چند حادثه روبرو شدم و از خودم پرسش كردم اما همه اينها باعث نشد كه كلا ذهنيت من ترك بردارد. مثلا اولين باري كه صداي خمپاره را شنيدم مساله مرگ برايم مطرح شد. ببينيد وقتي در خط مقدم منتظري تا بي سيم به تو بگويد بزن، تا تو آر پي جي را شليك كني، در حالي كه صداي عراقي هايي را كه مثلا صحبت مي كنند، ترانه عربي گوش مي كنند يا حمام مي گيرند مي شنوي و مي داني كه ضد هوايي چهار لول آنها آماده است و كافي است كه آن را به طرف پايين بگيرند تا همه جارا شخم بزنند و تو فردا صبح نتواني خورشيد را ببيني، اين سوالات به ذهن آدم می رسد…

حالا چطور شد اين چیز ها در مدت كوتاهي پس از جنگ اتفاق افتاد؟
پس از جنگ ما فرصت پيدا كرديم برويم دانشگاه و ادامه تحصيل بدهيم. من وقتي به دانشگاه رفتم تاريخ خواندم و چند استاد در مسيرم قرار گرفتند. يكي از آنها استاد مرتضي كيوان بود كه در آن سالها بحث هاي زيادي باهم داشتيم. بحث هاي ايدئولوژيك، من به عنوان مسوول انجمن اسلامي دانشگاه و او به عنوان استاد. در اين بحث ها گاهي من مي بردم و گاهي او، اما در نهايت چيزي كه اتفاق افتاد اين بود كه من به اين نتيجه رسيدم كه بايد از نو فكر كنم.

شما هنوز نگفتيد كه در آن زمان مي خواستيد جنگ تا كجا ادامه داشته باشد؟
تصوري كه ما در آن سالها داشتيم اين بود كه چون امام(ره) گفت ما صدام را از منطقه خارج مي كنيم و در واقع ما از طريق كربلا به قدس مي رسيم پس امكان پذير است. من اعتراف مي كنم در واقع شخصيت كاريزماي رهبر ما و فضايي كه حاكم بر ما بود اجازه نمي داد كه ما لحظه اي به تحقق پذير بودن آن ترديد كنيم.

شما احتمالا از جمله نيروهاي بسيجي بوديد بنابراين مي توان گفت اين نگرش غالب نيروهاي بسيجي در آن زمان بود؟ درست است؟
بخش زيادي از نيروهاي بسيج و سپاه اينگونه فكر مي كردند. كاملا ايدئولوژيك و كاملا وفادارانه به رهبرشان.

حتي آنهايي كه تحصيل كرده بودند؟
به نظرم مي آيد كه بسياري كه با ما بودند اينگونه فكر مي كردند. مثلا مهدي باكري مهندس مكانيك و شهردار بود. و يا خودم كه بعدها رييس ستاد لشكر شدم، همرده هاي من همه افراد تحصيل كرده اي بودند. ببينيد من اصلا فكر نمي كردم امكان دارد فرمانده من به شكل ديگري به جنگ نگاه كند. من فكر مي كردم همه مثل من فكر مي كنند.

يعني اينكه اشتباه نمي كنند؟
بله، يعني اشتباه نمي كنند.

فرمانده شما در جنگ كي بود؟
قاسم سليماني. به نظرم او هنوز از فرماندهان سپاه است. چندي قبل پس از چند سال در هواپيما او را ديدم و با هم دست داديم. دلم مي خواست تا صبح بنشينم با هم درباره جنگ حرف بزنيم.

گریه های بعد از جنگ

چرا دوست داشتيد با او حرف بزنيد؟ يادآوري گذشته چه تاثيري بر شما دارد؟
وقتي به جنگ فكر مي كنم و يا وقتي آژانس شيشه اي و يا روايت فتح را مي بينم گريه مي كنم، هر چند كه شايد بسياري فكر كنند كه من ارزشها را زير پا گذاشته ام. يعني جنگ براي نسل من يك تركيب پارادوكس است. بهترين دوستانم را آنجا از دست دادم. زيباترين خاطرات زندگي ام در آنجا شكل گرفت. اعتراف مي كنم گاهي كه خيلي نامردي مي بينم دلم براي آن شبها و روزها كه همه آدمها صادقانه ترين تنش هاي انساني را بروز مي دادند تنگ مي شود.

با اينكه خودتان به عملكرد گذشته تان انتقاد داريد؟
بله. به همين علت است كه مي گويم پارادوكس است. وقتي دوئل را مي بينم بدون اينكه قضاوت كنم چه كسي راست مي گويد و چه كسي دروغ، تمام صورتم پر از اشك مي شود. اين اصلا ارادي نيست. نوعي نوستالوژي است.

اتفاقا اين سوال من هم بود. مي خواستم ببينم فیلم دوئل را ديدي؟
ببين تو مي خواهي كالبد شكافي كني، در حالي كه من از گذشته تفسيري عاطفي دارم. محال بود من تركش بخورم و دوستم از كنارم رد شود، در حالي كه امروز در خيابان كسي را مي كشندو فرار مي كنند.

مي شود گفت اين برخورد احساسي شما اجازه نمي دهد تا شما به خوبي جنگ را كالبد شكافي كنيد؟
اعتراف مي كنم كه هميشه مي تواند جلوي يك كالبد شكافي حرفه اي و صادقانه را از من بگيرد.

گفتيد وقتي دوئل را مي بينيد گريه مي كنيد. مي خواهم براي نسل من بگوييد آن توپ و تانك و تيرها و فضا شمارا به گريه وا مي دارد و يا اتفاقي كه در دوئل افتاد؟
چيزي كه در جنگ وجود داشت خيلي مهيب و خطرناك بود…

شبيه دوئل نبود؟
بله بله. شما ببينيد در شلمچه چه اتفاقي افتاد. آن بمباران…

آنجايي كه قرار است كه ناموس ملت نجات پيدا كند. ناموس ملت يك گاو صندوق طلاي قاچاق و متعلق به سعيد راد .
ولي بمباران بخاطر آن ناموس طلا نيست. يك عده مثل» خانواده پارسونا» در اوج اشغال فرانسه توسط نازي ها كالباس تقلبي مي فروشند و سرمايه دار مي شوند و در آخر هم دخترش با نماينده پارلمان فرانسه در زمان اشغال ازدواج مي كند و آن بچه انقلابي حزب الهي را تبعيد مي كنند به الجزيره. همه جاي دنيا اين مساله وجود دارد. اما اشتباه نكن اين همه داستان نيست. اين داستان، خطوط اصلي و بازيگران صادق و بزرگوار هم دارد. يعني كساني كه در خرمشهر ۴۵ روز جنگيدند. تو بايد شلمچه را ديده باشي» و شلمچه و ما ادراك ما شلمچه» تا متوجه شوي كه چطور مي شود در يك وجب در يك دقيقه ۲۰ گلوله ۱۲۰ اصابت كند و تو چطور مي تواني زنده بماني و بجنگي. اين چيزي است كه در دوئل مي بينيد اما در بخش ديگري مي بينيد كه سعيد راد دنبال كار خودش است. در»مالنا» وقتي»تورناتوره» قصد دارد داستان جنگ در ايتاليا را به تصوير بكشد» مونيكا بلوچي» سمبل ايتاليا مي شود. دختري كه مورد بي حرمتي قرار مي گيرد ولي در قسمت پاياني فيلم دوباره با همسرش بر مي گردد و احيا مي شو،د اين در همه جنگهاي ديگر مي تواند تكرار شود. در فرانسه، روسيه، ويتنام، كوبا، چين و… اما چيزي كه مي خواهم تاكيد كنم اين است كه يك روز در عمليات والفجر۹ در منطقه اي بين شيللر، گرمك و لرين، بالاي مريوان و پنجوين عراق، حوالي غروب از خط بر مي گشتم، در يكي از پيچ ها جنازه اي افتاده بود. بي اراده ترمز كردم و پايين آمدم. جنازه را برگرداندم ديدم يك درجه دار عراقي است. خواستم پلاكش را در بياورم و به صليب سرخ بدهم ديدم اصلا پلاك ندارد. دست در جيبش كردم عكسي از خود و همسر و دو فرزندش را پيدا كردم. اينجا اعتراف مي كنم كه يكي از احساساتي كه چند بار در طول جنگ خواسته و يا ناخواسته بروز كرد ايجاد شد. من آنجا نشستم و گريه كردم. اما آن جنازه يك عراقي بود ولي نمي دانم چرا آن لحظه اين حس را نداشتم كه كلتم را در بياورم و دو تير به سرش بزنم.

ياد شريعتي افتادی؟
بله بله. آري ما با هم مي جنگيديم در حالي كه همديگر را نمي شناختيم براي كساني كه همديگر را مي شناختند.

ولي نمي جنگيدند؟
بله. ولي نمي جنگيدند. بعد هم مثل هميشه خيلي راحت كنار هم نشستند و آشتي كردند. اما از من پرسيدي تا صادقانه جواب بدهم. جنگ خوب نبود چرا؟ چون مثلا» يدالله صبور» را از من گرفت كه دزفولي بود. من هرچه فكر مي كنم مي بينم مثل يدالله صبور ديگر پيدا نمي شود چرا؟ چون امروز دوره نامردي است، دوره نالوطي گري و زير آب زني است. دوره بي آرماني است. دوره بي همه چيزي است. ولي آنها اينطوري نبودند.

شما آرمانگرا هستيد؟
امروز اگر بخواهي مرا كالبد شكافي كني محال است بگويم نه. هنوز يك مقداري آرمانگرا هستم.

شما سال ۶۰ به جبهه رفتيد. درگيري هاي خرداد ۶۰ بايد يادتان باشد. تصويري كه شما در جبهه داشتيد اين بود كه اينها جاسوس و وطن فروش و… هستند؟
تصوير ما اين بود كه آنها ستون پنجم دشمن هستند و خيانت مي كنند.

اما در آن زمان هنوز برخي از گروههاي چپي در جبهه حضور داشتند.
مسايل سال ۶۰ بيشتر در مورد مجاهدين بود نه چريك‌هاي فدايي، چون چريكها با شروع جنگ معتقد بودند كه نيرو هاي سپاه بايد به سلاحهاي سنگين مجهز شوند . چريك ها ي فدايي معتقد بودند كه جمهوري اسلامي ايران در واقع با نوعي استقلال در مقابل امپرياليسم آمريكا مي ايستد و نيرو هاي انقلابي در چهره جوانهاي سپاه كه در واقع فاقد تشكيلات و سازماندهي هستند و بيشتر نيروهاي چريكي محسوب مي شوند و از طبقات پايين جامعه هستند و چون خصلت هاي بورژوازي و خرده بورژوازي ندارند مي توانند از اين انقلاب دفاع كنند، لذا روي ديوار ها مي نوشتند «سپاه پاسداران را به توپهاي سنگين مجهز كنيد» سچفخا و يا سازمان چريكهاي فدايي خلق ايران . اما اين را بگويم كه همه ما از قبل تحت تاثير زمينه هاي فكري پذيرش اين فرايندبوديم كه سازمان مجاهدين خلق ايران آب به آسياب دشمن مي ريزد و به ستون پنجم آمريكا تبديل شده است، لذا وقتي كه جنگ داخلي آغاز شد و فرار بني صدر و انفجار حزب و شهادت مرحوم رجايي و باهنر پيش آمد، تا آن حد كينه و نفرت در ميان نيرو هاي انقلاب نسبت به آن اتفاق جمع شده بود كه آنان را وادار به هر واكنشي مي كرد . ببينيد ما اصلا آدم سالم نمي ديديم و فكر مي كرديم اينها همه نقشه كشيده اند تا انقلاب عزيز ما را نابود كنند . اصلا براي نسل من فكر كردن در مورد نظرات امام ( ره) غير قابل پذيرش بود.

پس آيا مي توان گفت كه براي نسل شما جنگ و يا اصلا دفاع ازكشوريك نياز ملي و از روي اراده نبود ؟
ما تصويري از جنگ داشتيم . تصوير اين بود كه انقلاب ما در حال صدور به جهان است و براي اينكه آمريكايي ها ما را زمينگير كنند ديوانه اي مثل صدام را فرستاده اند سراغ ما ، لذا انرژي ما در داخل كشور هدر مي رود و استعداد عراق براي جنگ با اسراييل هم هدر مي رود.

يعني شما نمي دانستيد وقتي عراق به ايران حمله كرد اصلا رابطه اي بين آمريكا و عراق بر قرار نبود؟
نمي دانستيم، ولی بعدها ثابت شد كه آمريكا به عراق چراغ سبز نشان داده بود . اما اين را نمي دانستيم كه ريشه هاي جنگ عراق و ايران مربوط به انقلاب اسلامي نيست بلكه يكي از علت هاي آن اين بود كه صدام اعتقاد داشت قرار داد ۱۹۷۵ الجزيره به عراق تحميل شده است . در حالي كه ما فكر مي كرديم انقلاب اسلامي پتانسيل به هم ريختن ساختار سنتي و ارتجاعي كشورهاي عرب منطقه را دارد . و اين را عامل حمله آنها مي دانستيم.

گمان مي كنيد هنوز هم اين پتانسيل وجود دارد ؟
اكنون كه فكر مي كنم مي بينم كه اشتباه مي كرديم . چون بافت اجتماعي و ديني و نوع آموزشي كه در اين كشور ها ارايه مي شد به شدت ضد شيعي بود . اما در آن زمان گمان مي كرديم كه انقلاب اين پتانسيل بالا را براي تهديد منافع آمريكا و شوروي در منطقه دارد و ما مي توانيم آنها را شكست دهيم چون نمونه هايي را هم سراغ داشتيم .» آمريكا تو خالي ست ، ويتنام گواهي ست». و يا مثلا در چين ، كوبا و حتي فرانسه . به هر حال مي گفتيم انقلاب پيروز است .

اما اين نمونه ها كه همه ماركسيستي است ؟
خب ما خيلي زرنگ بوديم يعني آنجا كه قرار بود شاهد بياوريم كه امپرياليسم شكست مي خورد همه اش متعلق به كمونيست ها بود ولي از خود مان ……

ولي مثلا به فلسطين اشاره اي نمي كرديد؟
بله . اما همان فلسطين هم نمونه خوبي است . همه آموزشهاي ما فلسطيني بود ….

اصلا اين درست است كه فلسطيني ها در كنار شما با عراق مي جنگيدند ؟
نه . فلسطيني ها در كنار عراقي ها با ما مي جنگيدند .

حتي زماني كه هنوز بين عرفات و ايران روابط خوبي حكمفرما بود ؟
بله . ميشود گفت در ميان اسراي عراقي كه در ايران بودند 72 مليت وجود داشت كه اغلب از كشور هاي عربي و آفريقايي بودند .مثلا خودم چند آفريقايي و يمني دستگير كرده ام .

شما گفتيد كه در فتح فاو حضور داشتيد .بعدها برخي از فرماندهان جنگ اظهار كردند كه دراين منطقه هنگام فتح آن مستشاران و كارشناسان نظامي اروپايي حضور داشتند و به ارتش عراق كمك مي كردند كه به اسارت در آمدند .درست است؟
من هم اين را شنيدم ولي در آن روز ها به چنين چيزي بر نخوردم .

در مورد فتح فاو بگوييد.
فتح فاو از جمله كارهايي است كه فقط از دست ايراني ها بر مي آيد . طراحي اين عمليات از جمله شاهكارهاي نظامي است . اين عمليات اصلا با فرمول هاي رايج سازگار نبود و طراحي عجيبي داشت . داستان آن غواص هايي كه توسط كوسه ها بلعيده شدند . دسته اي كه جسد آنها با كويت رسيد .دسته اي كه هيچوقت اثري از آنها ديده نشد و دسته اي كه پشت عراقي ها ظاهر شدندو در واقع خط اول عراق را نابود كردند . ببينيد سطح آب در آن شب بايد به حد اكثر مد خودپس از ۴۰ سال مي رسيد تا قايق ها بتوانند از روي استحكامات» نودت» عبور كنند . اطلاعات آبياري ۴۰ سال اروند رود براي اين عمليات مورد مطالعه قرار گرفته بود . بعدها گويا عمليات فاو به عنوان يك دكترين در دانشگاههاي نظامي جهان تدريس شد.

بعد از فتح خرمشهر وقتي آتش بس و صلح مطرح شد، اما به نوعي مورد قبول واقع نشد، ديد شما جبهه اي ها در اين باره چه بود؟
مي گفتيم از كجا معلوم كه اگر اكنون با عراق صلح كنيم، يك سال بعد دوباره تجهيزشده ، به ايران حمله نكند. ما مي گفتيم توان آن را داريم كه صدام را بر زمين بزنيم. دو سه ماه بعد از آزادي خرمشهر عمليات رمضان آغاز شد. عمليات رمضان براي فتح بصره بود. ما بصره را يك پايلوت مي دانستيم تا بعد از آن به سمت بغداد برويم. ما به هيچ چيزي جز پايين كشيدن صدام حسين رضايت نمي داديم.

آيا اين درست است كه پس از آزادي خرمشهر كه پيشنهادهاي صلح رد شد بسيج هاي مردمي براي كمك به جبهه و اعزام نيروهاي داوطلبانه نيز كاهش يافت؟
من چنين استنباطي ندارم. يعني ما در آن زمان اين برداشت را نداشتيم، اما پس از شلمچه ما دقيقا چنين مساله اي را درك مي كرديم. يعني فهميديم كه نيرو به جبهه نمي آيد. اما تحليل ما اين بود چون در جبهه بي اخلاقي مي شود و ما مخالفيم بنابراين آنهايي كه نمي آيند در واقع چنين قصدي دارند. از نظر ما هر كس كه آماده شهادت بود بايد به جبهه مي آمد. لذا اين اواخر مي ديديم كه كه ديگر معنويت در جبهه نيست ديگر دعاي كميل ها…

نمي خواهي بگويي كه خسته شده بوديد؟
چرا خسته شده بوديم.

خب با اين حساب چرا وقتي قرارداد ۵۹۸ مورد قبول قرار گرفت شماها گريه كرديد؟
نمي دانم. واقعا تا به حال اين مساله را بررسي نكرده ام. چرا؟ مثل اين بود كه تو داري چيزي را از دست مي دهي و وقتي از دست دادي تازه متوجه مي شوي كه چه چيزي را از دست داده اي. چون وقتي امام(ره) قطعنامه را قبول كرد يكباره ۳ ميليون نيروي داوطلب به سمت جبهه سرازير شد. يعني خيلي ها از اين ناراحت شده بودند كه رهبرشان جام زهر نوشيده است. ولي از ۶۵ يعني بعد از شلمچه ديگر نيروهاي ما انگيزه كافي نداشتند.

حالا چرا شلمچه؟
شلمچه عمليات فيصله بخش ما و عراق بود. چون ماشين جنگي ما در شلمچه(عمليات كربلاي ۵) نابود شد. ما ۷۰ تا ۸۰ روز جنگ بي وقفه داشتيم. اين اوخر بر عكس شده بود. اوائل ما هرجا را كه اراده مي كرديم مي گرفتيم، ولي اين اوخر عراق هر جايي را كه اراده مي كرد مي گرفت. ما تمام مناطقي را كه در جنگ گرفته بوديم از دست داديم. و مناطقي از سرزمين خودمان به اشغال عراق در آمد. اتفاقي كه پس از ورود اين ۳ ميليون در جبهه مي افتاد اين بود كه ما آن مناطق را دوباره باز پس مي گيريم و با عراقي ها به يك نقطه برابر مي رسيم. شايعات زيادي در خط مطرح بود . مثلا شايع بود كه در زمان فتح فاو از سوي عراق ما در آنجا فقط۱۵۰۰ نفر نيرو داشتيم. اما يك عده اي ديگري مي گفتند فرماندهاني كه در جنگ تاثير گذار هستند به اين روش مي خواهند ايران و عراق به نقطه تلاقي برسند، يعني عراقي ها به نقاط مرزي خود برسند و سپس قطعنامه ۵۹۸ كه از سوي آن آدم آزاده، يعني خاوير پرز دكوئيار زير فشار آمريكا اما به نفع ما تنظيم شده بود، پذيرفته شد تازه ما فهميديم كه دبير كل سازمان ملل متحد هم مي تواند آدم خوبي باشد چون تا آن موقع فكر مي كرديم همه اينها نوكر آمريكا هستند. به هر حال اين فضاي حاكم بر آن سالها بود.

اما اكنون اگر جنگي در بگيرد، به يك جوان نسل من، اگر بخواهد در مورد جبهه رفتن يا نرفتن با شما با همين سابقه اي كه داريد مشورت كند، شما چه پاسخي مي دهيد؟ به او مي گوييد چه كار كند؟
من در طول تمام اين مصاحبه همواره سعي كرده ام صادق باشم. سئوال شما سئوال سختي است. نمي توانم صادقانه به شما پاسخ دهم. من نمي دانم در آن زمان به تو چه خواهم گفت.

نمي دانيد و يا نمي خواهيد بگوييد؟
نمي دانم به اين معني كه ترسيده ام؟

نه يعني جوابي براي گفتن نداريد؟
آره ، جوابي ندارم كه بدهم.

خودت چه اگر جنگ شد به جبهه خواهي رفت؟
نمي دانم.

 

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 14, 2008 در 5:36 ب.ظ.

نوشته شده در جنگ ایران و عراق

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: