حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

خوب نگاه کنید ، راستکی است

leave a comment »

پروانه عليزاده

(گزارش زندان)
انتشارات خاوران

به هم بند پر گشوده ام شيدا
به نگاهش به مرگ
به نگاهش به زندگی
به نگاهش به دشمن
به نگاهش به دوست
يادداشت چاپ اول

دوري در زمان و مكان خطر فراموشي را در بر دارد، و اين بزرگترين خطري است كه ما ايرانيان تبعيدي را تهديد مي كند. آرام آرام در مرداب زندگي بي مايه ي روزانه و منافع حقير شخصي و گروهي فرو مي رويم و فراموش مي كنيم كه جزئي از مردم سرزميني هستيم كه همواره، بيزار از زشتي و پلشتي استبداد و نابرابري، به جستجوي آزادي و برابري برآمده و در اين راه حماسه هاي شگفتي آفريده است.

<خوب نگاه كنيد، راستكي است> گزارش باور عاشقانه ي فرزندان ايران به ارزش هاي والاي انساني است. هم چنين گزارش هولناكي ي شقاوتي است كه به اين خاطر، جهل و سرمايه بر آنها روا مي دارد. چاپخش آن به اين اميد انجام مي گيرد كه هرگز فراموش نكنيم ريشه در كدام سرزمين داشته ايم.

ناشر

يادداشت چاپ سوم

نزديك به ده سال از چاپ اول كتاب <خوب نگاه كنيد، راستكي است> مي گذرد. در اين مدت كتاب هاي بسيار ديگري در باره آنچه كه در اين سال هاي سياه در زندان هاي جمهوري اسلامي گذشته، منتشر شده است.

اين كتاب ها، به ويژه آن هايي كه جدا از وابستگي هاي گروهي و چهارچوب هاي ايدئولوژيك به بيان ساده اين واقعيت شوم پرداختند، يكي از جهنمي ترين سيستم هاي سركوب تاريخ بشر را كه بر پايه يك ايدئولوژي تنگ نظر و واپس گرا بنا نهاده شده، در معرض ديد و قضاوت جهانيان قرار دادند.

ايدئولوژي اي كه در پايانه قرن بيستم مي خواهد تمام كوشش هاي بشر را براي رهايي از جهل نفي كند و پيشرفت هاي او را براي به دست گرفتن سرنوشت خويش و بي نيازي اش را از هرگونه جهان غيرانساني و فراانساني ناديده بگيرد و دوباره او را به تاريكي هاي پيش از تاريخ بكشاند. ايدئولوژي اي كه انسان رها و حاكم بر سرنوشت خويش را برنمي تابد، او را <عبد> مي خواهد و جمهور مردم را، كه تعيين كننده قراردادهاي اجتماعي بين خودشان هستند، <گله گوسفندان> نيازمند هي چوپان.

هم چنين، اين كتاب ها عظمت ايستادگي انسان هايي را در پيش چشمان ما مي گستراند كه پرومته وار همه زجرها و شكنجه ها را به جان مي خرند تا روزي انسان خردگرا و آزاد بتواند پايان جهل، بندگي و نابرابري هاي اجتماعي را بر روي زمين جشن بگيرد.

در كنار آن، ضعف‌ها، محدوديت هاي توان انساني و زشتي شكسته شدن شخصيت فرد را در شرايط دشوار و غيرانساني نشان مي دهد. در حقيقت، بيان ساده و روشن آن واقعيت جنهمي، خشم و نفرت ما را نسبت به كساني كه تمام نيرو و انديشه شيطاني خود را براي درهم شكستن انساني ديگر به كار مي گيرند، برمي انگيزد و ترحم و همدردي ما را با كسي كه تنها به گناه خواستن آزادي و برابري، او را تا مرز نابودي كامل شخصيت انساني اش كشانده اند.

انتشار دوباره كتاب <خوب نگاه كنيد، راستكي است> با همان هدف انجام مي گيرد كه در يادداشت ناشر براي چاپ اول آمده است : پرهيز از خطر فراموشي. فراموشي ارزش هايي كه انسان در طول تاريخ خود آن ها را پيوسته صيقل داده و هر نسلي درخشان تر و تابناك تر به نسل پس از خود منتقل كرده است. و فراموشي انسان هاي والايي كه براي به چنگ آوردن اين ارزش ها همه هستي خود را نثار كردند.

ناشر

اين نوشته گزارش مشاهدات من در زندان های جمهوری اسلامی است و روشن است كه به دوره زندان من و بندهايی كه در آنها به سر برده ام محدود می شود. اين را هم می دانم كه از عهدهء بيان كامل همين جزء كوچك نيز برنيامده ام.

هرچه هست، گوشه ای از واقعيتی است كه در زندان های جمهوری اسلامی می گذرد، و بيان همين واقعيت انگيزه اصلی من برای نوشتن آن� بوده است. تنها كوشش كرده ام كه جز آنچه خود ديده ام و جز به همان گونه كه ديده ام چيزی ننويسم.

اين نوشته را كاستی بسيار است، اما افزوده ای در كار نيست.

پ. ع.

اوين

ساعت نه يكي از شب هاي شهريورماه ۱۳۶ بود كه زنگ در به صدا در آمد. گوشي را برداشتم. صداي ناشناسي كه نام و نام فاميل مرا به طور كامل مي برد به گوشم رسيد. در را از داخل باز نكردم. از آپارتمان بيرون آمدم، وارد حياط شدم و در را باز كردم. دو مرد جوان را روبروي خودم يافتم كه سراغ مرا از خودم مي گرفتند. گفتم خودمم. گفتند چند سئوال دارند كه مي خواهند به آنها پاسخ دهم. گفتم بپرسيد. گفتند اگر اجازه بدهيد بياييم داخل چون در اينجا ممكن است همسايه ها متوجه وجود ما بشوند. مانع نشدم. دو مهمان و پسر كوچكم در خانه دلواپس من بودند كه با دو پاسدار وارد خانه شدم. آنها خود را پاسداران گروه ضربت شش معرفي كردند و ورقه اي از جيب درآوردند و نشان دادند كه در آن نوشته شده بود:

برادر…، پاسدار گروه ضربت شش

خانم… را كه در خيابان… شماره… سكني دارد دستگير كرده تحويل مقامات قانوني دهيد.

�امضا : لاجوردي

پرسيدم چرا. گفتند كه مأمورند و معذور، ولي مي دانند كه مسئله مهمي نيست و براي پرسيدن چند سئوال است و احتمالاً چند ساعت بيشتر طول نخواهيد كشيد. بعد از من خواستند حاضر شوم. گفتم من پسرم را هم همراه خودم مي آورم. گفتند نمي شود. گفتم اگر قرار است به چند سئوال پاسخ دهم، آوردن او مرا اذيت نخواهد كرد. جواب رد دادند. بالاخره با اصرار من يكي از پاسدارها تصميم گرفت تلفن بزند و اجازه آوردن بچه را از مقام يا مسئولي بگيرد. در تلفن گفت كه براي دستگيري شخصي دچار مشكلي شده‌اند و آن اينكه اين شخص اصرار دارد بچه‌اش را همراه خودش بياورد. گويا از آن طرف تلفن نام من سئوال شد، پاسدار هم نام مرا گفت. بعد از رد و بدل كردن چند كلمه، به من جواب رد دادند و گفتند تا دو سه روز ديگر برمي گردي.

مانتوام را پوشيدم، روسري ام را سرم كردم و ايستادم… پاسدار گفت خواهر حاضر شو برويم. گفتم حاضرم. گفت پس چادرت كو. گفتم چادر ندارم، وانگهي مگر لباسم چه اشكالي دارد، من با همين لباس سر كار مي روم. جواب داد ما همه ي خواهرهايي را كه بازداشت مي كنيم با چادر مي بريم. حالا مي تواني از همسايه اي، كسي، قرض بگيري. مهمانم چادري بود. چادرش را به من داد، سرم كردم، پسرم را بوسيدم و از خانه خارج شديم.

در كوچه فرعي آن طرف، ماشين فيات قرمزي پارك شده بود. مرا به سوي آن هدايت كردند. يكي از پاسدارها خواست براي حفظ امنيت مرا جلو، بغل دست راننده، بنشاند تا خودش از عقب حركات مرا كنترل كند. اما پاسدار ديگر به او گفت كه اين كار لازم نيست. بنابراين مرا به عقب ماشين فرستادند و خودشان هر دو جلو نشستند. از وقتي وارد ماشين شدم رفتارشان با من عوض شد. از من پرسيدند چكاره اي؟ گفتم معلم. گفتند در كلاس از ماركس و لنين هم به بچه ها درس مي دهي. گفتم من هر چه را كه در كتاب نوشته شده به بچه ها مي گويم، نه چيز بيشتري. وقت آن هم پيش نمي آيد. گفت آخر شما كمونيست ها هر چه كه <م> دارد به ماركس نسبت مي دهيد و هر چه هم كه <ل> دارد به لنين. جوابش را ندادم. در ضمن صحبت، پاسدار ديگر كه رانندگي مي كرد مدام مرا تحت نظر داشت.

مسافتي را به سكوت گذرانديم. بعد يكي از پاسدارها به من گفت روسريت را به چشم هايت ببند و كف ماشين بخواب، و تهديد كرد كه كلاهي مخصوص اين كار دارند اما چون من دختر خوبي هستم لازم نمي بينند از آن استفاده كنند. بنابراين خودم چشم هايم را خوب ببندم. چنين كردم.

در راه چند بار به پاسداران شب كه ماشين ها را در خيابان ها و كوچه ها كنترل مي كردند برخورديم كه آنطور كه من متوجه شدم هر بار راننده با نشان دادن كارت شناسايي و اشاره كردن به من كه در عقب بودم راه خود را باز مي كرد. پس از مدتي ماشين در جايي توقف كرد. يكي از پاسدارها پياده شد و رفت و بعد از ده دقيقه اي برگشت و گفت برويم. راه افتاديم. بعد از يك ربع، دوباره ماشين توقف كرد. وارد اوين شده بوديم.

اين بار مرا پياده كردند و كلاهي را كه قبلاً از آن ياد كرده بودند به سرم كشيدند. چيزي بود چرمي، با شكل و هيبت توبره ي اسب، كه تا پائين سينه مي رسيد. نفسم بند آمد و سرم گيج رفت. گفت راه بيفت. گفتم نمي توانم، سرم گيج مي رود و نفسم گرفته. گفت مي تواني جلوي كلاه را اندكي از سينه‌ات بالاتر بياوري تا جلوي پايت را ببيني. چنين كردم. گوشه چادرم را گرفتند و مرا به جلو بردند.

در حياط صداي شوخي و جيغ و بازي مي آمد. به نظرم آمد كه عده اي مشغول بازي واليبال هستند. بعد از طي مسافت اندكي، مرا روي چمن‌ها نشاندند و گفتند منتظرشان بمانم. نشستم. كمي دورتر صداي پاسداري به گوشم رسيد كه از اين كه حكم اعدام زندانيش نرسيده بود اظهار ناراحتي مي كرد و با عصبانيت مي پرسيد پس اين حكم اعدام كي مي آيد، چرا انقلابي عمل نمي كنيد، من چند روز است كه منتظر اين حكم هستم. در همين حين صداي ناآشنايي به گوشم خورد. پاسداري بود كه از من مي پرسيد چرا تو را به اينجا آورده اند. گفتم براي چند سئوال. گفت بله، همه اول براي چند سئوال مي آيند، ولي وقتي زير شلاق رفتند جاي اسلحه ها و خانه هاي تيمي معلوم مي شود و آنوقت چند تا سئوال، جوابش اعدام است. جوابي ندادم. همچنان منتظر آمدن دو پاسداري بودم كه قرار بود برگردند.

ساعت ده و بيست دقيقه بود كه يكي از پاسدارها برگشت و گفت بلند شو. دوباره گوشه ي چادرم را گرفت و مرا به راه انداخت. به كجا؟ نمي دانستم. تمام سرم عرق كرده بود، قلبم ضربان عادي نداشت و سرم گيج مي رفت. مرا از چند پله بالا بردند و در راهرويي روي زمين نشاندند. از پاسدار خواستم كه كلاه را از سرم بردارد و در عوض چشم بند را خودش هر طور كه لازم مي داند ببندد. قبول كرد.

در راهرو سكوت برقرار بود. گاه و بي گاه صداي رفت و آمدي شنيده مي شد و بس. در فرصتي كه به نظر خودم مناسب مي رسيد، چادرم را روي سرم كشيدم و زير چادر چشم بند را بالا زدم. هيچ چيز ديده نمي شد جز يك راهرو بزرگ كه چند در بسته داشت. هيچكس هم در آن ديده نمي شد. نفهميدم كجا هستم. بعد از حدود بيست و پنج دقيقه پاسداري آمد و گفت بلند شو. گوشه ي چادرم را كشيد، دري را باز كرد و مرا به داخل انداخت و بدون گفتن حتي يك كلمه در را بست. مدتي ايستادم. نه مي دانستم كجايم و نه صدايي به گوشم مي خورد. بعد از چند دقيقه از زير چشم بند نگاهي انداختم. هيچكس و هيچ چيز نديدم. فهميدم كه در سلول هستم. چشم بند را باز كردم. سلولي بود به طول و عرض يك پتوي سربازي، نه بيشتر نه كمتر. سقف بسيار بلندي داشت با يك چراغ مهتابي گرد. همين. ديگر نه دستشويي و توالتي، نه ظرفي و نه هيچ چيز ديگري.

روي زمين نشستم و به فكر فرو رفتم كه چه خواهد شد و با من چه خواهند كرد. در همين موقع چراغ خاموش شد و تاريكي و سياهي مطلق در سلول حكم فرما شد. سعي كردم صدايي دربياورم تا دست كم اگر در سلول بغلي كسي هست متوجه من بشود و من بدانم كجايم. ولي هيچ صدايي نيامد. به ناچار دراز كشيدم. خوابم نمي برد. زمين سفت و سخت بود و من دلواپس فردا كه چه خواهد شد.

نمي دانم چقدر زمان گذشت، شايد دو ساعت و يا اندكي بيشتر، كه صداي ضجه ي جواني به گوشم رسيد و صداي وحشي پاسداري كه او را با لگد مي زد و با تهديد مي گفت پدر سگ فردا اعدامي. جوان هيچ نمي گفت، فقط جيغ مي كشيد و فرياد مي زد. فكر مي كنم او را پشت در سلول من كتك مي زدند. بعد از مدتي پاسدار رفت و جوان را همانجا پشت در سلول رها كرد. فرياد جوان به ناله و هذيان تبديل شده بود. سعي كردم با صدايي او را متوجه خود كنم. با پا به در سلول زدم، سرفه كردم. ولي گويا درد و فشار شكنجه مانع از آن بود كه او در فكر اطراف خود باشد. تا صبح ناليد و هذيان گفت. صداي حرف زدن كسي به گوشم مي رسيد ولي برايم نامفهوم بود. خيلي سعي كردم بفهمم ولي موفق نشدم.

باز نمي دانم چقدر زمان گذشت كه آن صداي وحشي دوباره به گوشم رسيد و مرا كه به خواب رفته بودم به محيط زندان بازآورد. پاسدار با لگد جوان را مي زد و مي گفت بلند شو تا چند دقيقه ديگر به جهنم خواهي رفت. جوان چيزي نمي گفت. كمي بعد او را بردند. نمي دانم كه بود و چه كرده بود. فقط يادم مي آيد كه وقتي براي بردنش آمدند پاسدار به او مي گفت اقلاً توبه كن شايد خدا از سر تقصيرت بگذرد. جوان هيچ نمي گفت. بعد ديگر چيزي نشنيدم.

مدتي بعد چراغ مهتابي سلول دوباره روشن شد. ساعت را نگاه كردم. هفت و پنج دقيقه بود. آنچنان از محيط وحشت كرده بودم كه يادم رفته بود ساعت هاست كه حتي آب هم نخورده ام. دوباره نشستم. مشغول بازي كردن با چشم بندم بودم. چند نخ از آن بيرون كشيدم و متوجه شدم كه در حالت ظاهريش اثري نمي گذارد. دوباره چند نخ ديگر كشيدم به طوري كه وقتي چشم بند را به چشم مي گذاشتم مي توانستم محيط اطراف را تار ببينم. مدتي مشغول اين بازي بودم كه ديدم ساعت هفت و نيم صبح است و هنوز كسي به سراغم نيامده. شروع كردم به در زدن. حدود يك ربع در زدم تا صدايي گفت چيه. گفتم مي خواهم به توالت بروم. جوابي نشنيدم. بعد از چند دقيقه پاسداري در سلول را باز كرد و پرسيد چه كسي تو را اينجا آورده. از اين كه او چيزي نمي دانست تعجب كردم. جواب دادم نمي دانم. گفت كي به اينجا آمده اي. گفتم حدود ساعت يازده ديشب. اسمم را پرسيد و رفت. دوباره در را كوفتم و تقاضاي رفتن به توالت كردم. پاسدار ديگري آمد. او هم از وجود من در آنجا تعجب كرد. گفت چشم بندت را ببند. مرا از همان راهرو ديشبي به محلي برد كه دو توالت و دو دست شويي داشت و هيچ كس هم جز من در آنجا نبود. دست و صورتم را شستم و دلواپس از اين كه چه خواهد شد منتظر آمدن پاسدار شدم.

در برگشت به سلول، به پاسداري كه مرا مي برد گفتم مرا براي چند سئوال به اينجا آورده اند ولي نمي دانم چرا تا حالا كسي سراغم نيامده، من بچه ي سه ساله ام را در خانه منتظر گذاشته ام. جواب داد بيشتر كساني كه به اينجا مي آيند اول مشكوك هستند و هيچ برگه اي در دست ما ندارند ولي ما آنها را چنان سر حال مي آوريم كه از بغل هر كدامشان چند تا خانه تيمي در مي آيد. بعد مرا به سلول رساند و رفت.

نيم ساعتي گذشته بود كه پاسداري آمد و پرسيد تو را كي دستگير كرده اند. گفتم ديشب. كجا دستگير شده اي؟ در خانه. به چه جرمي؟ حواب دادم مرا براي چند سئوال به اينجا آورده اند. گفت چشم هايت را ببند و بيا. چشم هايم را با همان چشم بند دستكاري شده بستم. از سلول خارج شدم و به دنبال پاسدار به راه افتادم. كمي كه رفتيم به نقطه اي رسيديم كه چند پسر با پاهاي مجروح روي زمين نشسته بودند. پاسدار آنها را بلند كرد و پشت سر هم رديف كرد و مرا كه تنها دختر آن جمع بودم در آخر صف قرار داد. بعد كت يكي از پسرهاي زنداني را به دستم داد و گفت سفت بگيرش.

ما را دسته جمعي به راه انداختند و وارد حياط اوين كردند. من اين امتياز را داشتم كه دست كم مي توانستم از لاي درزهاي چشم بند دور و بر خودم را ببينم. اما من هم مثل بقيه از اين كه كجا مي رويم و چه چيزي در انتظارمان است بي خبر بودم. در حياط از هر طرف رفت و آمد بود. صف هاي متعددي از زنداني ها، كه هر يك را پاسداري از اين قسمت به آن قسمت زندان مي كشانيد، در حركت بودند. در گوشه اي از محوطه، آسايشگاه سربازان نگهبان زندان بود. ظاهراً ساعت استراحت سربازها بود. همان طور كه مشغول انجام كارهاي خودشان بودند ما را زير نگاه هاي بي تفاوتشان گرفته بودند.

هوا آفتابي بود اما دل من شور مي زد و دلشوره ام را سروصداهايي كه هر لحظه بيشتر مي شد تشديد مي كرد. پيشتر كه رفتيم صداها تبديل به فريادها و شعارهاي واضحي شد كه آن روزها آشنا بود؛ مرگ بر منافق با آرم مجاهد، مرگ بر رجوي، درود بر خميني… مسافت نسبتاً زيادي را در ميان اين فريادها و شعارهاي فزاينده طي كرديم تا بالاخره به محوطه اي رسيديم پر از دختر و پسر چشم بند زده، ايستاده يا نشسته كه دور تا دورشان را پاسدارهاي مراقب گرفته بودند. به ما هم دستور توقف دادند. در همين موقع دختر پاسداري كه گويا مسئول آشپزخانه بود، چون بوي قرمه سبزي مي داد، به من نزديك شد. چادر بر سر نداشت و فقط روسري و مانتو پوشيده بود. سرش را نزديكم آورد و گفت الان چيزي مي بيني كه بلافاصله توبه مي كني. بيا و به جوانيت رحم كن و هر چه داري بگو. چيزي نگفتم، اما دلشوره ام از آنچه كه مي توانست در انتظارمان باشد بيشتر شد.

اكنون ديگر تنها صداي فرياد و شعار نبود، صداي ضجه و گريه هايي كه تا آن موقع برايم ناآشنا بود صداهاي اولي را تحت الشعاع قرار مي داد. در اين موقع بود كه گفتند چشم بندهايتان را پايين بكشيد و فقط به روبروي خود نگاه كنيد. صحنه اي فجيع ناگهان در برابر چشم ده ها زنداني پديدار شد. يك لحظه بهت و سپس جيغ و نعره و ضجه. آنچه را به چشم مي ديديم نمي توانستيم باور كنيم. بيشتر به كابوس مي مانست تا واقعيت. پيكر جواني در انتهاي طنابي كه از درخت بلندي آويخته بود تاب مي خورد. دست هاي جوان تا آرنج باندپيچي شده بود و پاهايش تا زانو از ضربات وحشيانه ي كابل دريده بود. به زحمت بيست ساله مي نمود. موهاي كوتاه و سبيل هاي نازكي داشت. چهره لاغرش از فشار طناب دار كبود شده و سرش آرام به پهلو خميده بود.

در كنار جسد، مردي در لباس پاسدارها بالاي ميزي رفته و چوبي به دست گرفته بود. پاسدار كه بيست و پنج تا سي سال داشت، با قامتي متوسط و اندكي چاق و نگاهي كه هيچ چيز در آن خوانده نمي شد، نه غرور، نه شرمندگي، نه شيطنت، نه ترحم، و با چهره اي بي حالت كه انگار چهره ي آدمي نيست، چنان كه گويي لاشه ي گوسفندي را براي فروش عرضه مي كند، با چوب خود جسد را مي چرخاند و با صداي خشك و بي تفاوت تكرار مي كرد: <خوب نگاه كنيد، راستكي است>. گويا او نيز مي دانست كه اين صحنه ي كريه چقدر باورنكردني است. روي تكه مقوايي كه بر سينه ي جسد نصب كرده بودند، با دستخطي بچگانه نوشته شده بود : حبيب الله اسلامي.

نمايش كه تمام شد، ما را به صف كردند. دخترها يك طرف و پسرها طرف ديگر. دست هر يك از ما بر روي شانه ي جلوئي بود و دست اولين نفر به شلنگي كه طرف ديگرش را پاسداري در دست داشت. ما را از راهروهاي زيادي گذراندند تا به راهرو بازجويي رسيديم. در آنجا تعداد زيادي زنداني را جمع كرده بودند كه عده اي از آنها با پتو و چشم بند بودند. گويا شب را در همان راهرو گذرانده بودند. عده اي از دخترها ملافه هاي سفيد بر سرشان انداخته بودند. بعدها معلوم شد كه آنها را در خيابان بدون چادر دستگير كرده اند و در اوين به آنها ملافه داده اند.

راهرو پر از زنداني بود، به طوري كه صداي نفس آنها خود همهمه ايجاد مي‌كرد. مدت يك ربع ايستادم. گويا در نگاه كردن به دور و برم ناشيگري نشان داده بودم چون پاسداري سرش را پايين آورد و نگاهم كرد و فكر كرد كه من چشم بندم را شل كرده ام. گفت مي بيني، و محكم با دست به گيجگاهم زد، و چشم بند را چنان محكم بست كه خون در سرم بند آمد. سرگيجه گرفتم. كمي كه گذشت، پنهاني از زير چادر، چشم بند را كمي شل كردم.

پس از مدتي، صدايي پرسيد چه كي جسد را نديده. عده اي گفتند ما. پاسداري از من پرسيد جسد را ديده اي. جواب دادم آره. گفت نمي خواهي دوباره ببيني. جواب دادم نه. گفت چرا به نظرم لازم است دوباره ببيني، راه بيفت. ما را دوباره به صف كرده به محل جسد بردند. همان صحنه تكرار شد و ما را دوباره برگرداندند.

دوباره همان صدا پرسيد چه كسي جسد را نديده. جوابي نيامد. پاسدار پرسيد چه كسي مي خواهد دوباره جسد را ببيند. چند دختر و پسر جواب دادند <من>. پاسدار گفت آنهايي كه مي خواهند دوباره جسد را ببينند بلند شوند. بعد به من نزديك شد و پرسيد تو نمي خواهي جسد را ببيني. گفتم ديده ام. گفت دوباره. گفتم دو بار ديده ام. ديگر چيزي نگفت و رفت.

مدت ديگري كه گذشت دختري كه كنار من نشسته بود آهسته پرسيد كي دستگير شدي. گفتم ديشب. به چه جرمي؟ نمي دانم. در رابطه با چه گروهي؟…

پرسيدم تو چي؟ گفت هشت روز است كه دستگير شده، هنوز بازجويي دارد. هشت روز است كه با چشم بند توي راهرو است، و مجاهد است. بچه ها از هر فرصت رفت و برگشت پاسدارها استفاده مي كردند و با هم صحبت مي كردند. پرسيدم شكنجه هم شده اي. گفت دو بار. پاهاي زخمي دراز شده اش نيز حاكي از شكنجه زياد بود.

ساعت هشت و نيم صبح بود كه صدايم زدند. دستم را بلند كردم. جواني جلويم نشست و پرسيد فلاني تويي. گفتم بله. گفت بچه ات كو. گفتم ديشب مهمان داشتم، گذاشتمش پيش آنها، نمي دانم الان كجاست. گفت بلند شو. بلند شدم. سر خودكارش را داد به دستم و مرا به اتاقي برد و در گوشه اي روي يك صندلي رو به ديوار نشاند و گفت صاف و پوست كنده بگويم، همه چيز را در باره ي تو گفته اند، اگر تو هم همه چيز را بگويي همين امروز برمي گردي پيش بچه ات. جواب دادم هر چه داشته باشم مي گويم. پرسيد با كي كار مي كردم. گفتم فعاليتي نداشته ام. سئوالش را تكرار كرد. جواب دادم كه من يك زن خانه دارم و مسائل خانه و بچه داري فرصتي براي كار ديگري نمي گذارد. صداي ناآشنايي خطاب به بازجوي من گفت با اينها نبايد اين طور رفتار كرد، اينها تا نخورند آدم نمي شوند. بعد رو به من گفت فكر مي كني مرضيه اسكويي هستي يا اشرف دهقاني. جواب دادم مرا براي چند سئوال به اينجا آورده اند و من هر چه مي گويم عين حقيقت است. پرسيد جسد را ديده اي. گفتم بله، و فوراً اضافه كردم كه دو بار هم ديده ام. گفت خوب چه مي گويي. گفتم با احكامي كه مي دهيد مخالفتي ندارم. گفت مي داني كه حتي در آخرين لحظه هم توبه نكرد. جواب ندادم. اضافه كرد ما با مجرم چنين مي كنيم. ما راه را براي حضرت مهدي چنان هموار مي كنيم كه ايشان بدون وجود آشغال هايي مثل شماها بتوانند حكومت كنند.

كاغذي را كه هنگام گشتن از خانه مان به دست آورده بودند نشانم دادند و گفتند اين چيست. گفتم اعلاميه. پرسيد چه كسي آن را به تو داده. گفتم در كوچه پيدا كرده ام. مرد ديگر كه گويا كمك بازجو بود گفت اين پدر سگ آدم نمي شود. مرا روي زمين خواباندند. جوراب هايم را درآوردند و چادرم را روي سرم انداختند. در اتاق به جز من شش زنداني ديگر هم بودند، دو پسر كه روي زمين شكنجه مي شدند و دو دختر و يك پسر كه مشغول بازجويي پس دادن بودند. صداي فرياد و ضجه در راهرو و اتاق ها يك لحظه قطع نمي شد:

ـ مامان… بسه… مي گم… آب…

اولين ضربه ي كابل كه به پاهاي برهنه ام خورد از جا بلند شدم و شروع كردم دويدن دور اتاق. مرا گرفتند و خواباندند و اين بار دست ها و پاهايم را بستند و بعد شروع كردند به زدن. فرياد مي زدم. ضربه هاي كابل بر كف پاها، ساق، ران و كمرم فرود مي آمد. براي اين كه بر اثر تقلايي كه مي كردم چادرم از روي سرم پس نرود و موهايم پيدا نشود پتويي روي سرم انداختند كه باعث شد نفسم دچار تنگي شود. در يك آن سعي كردم خودم را به بيهوشي بزنم شايد دست از سرم بردارند. براي همين سعي كردم فرياد نزنم كه شكنجه گر براي مطمئن شدن چند ضربهء محكم بر تنم فرود آورد. ضربهء دوم را تحمل نياوردم و فرياد زدم و همين باعث شد كه علاوه بر شكنجه، جريمه هم بشوم و آنها بيشتر و محكم تر ضربه هاي كابل را بر من فرود آوردند.

نمي دانم زدن چقدر طول كشيد، ولي زماني كه دست از زدن برداشتند و قرص سفيد رنگي شبيه آسپيرين را به خوردم دادند، نزديك ظهر بود. تمام بدنم مي لرزيد و قادر نبودم از كمر به پايين تكان بخورم. تقاضاي رفتن به توالت كردم. دو دختر پاسدار را صدا كردند. آنها مرا پابرهنه ـ كفش هايم ديگر به پايم نمي رفت ـ بلند كردند كه به توالت ببرند. چون قادر به راه رفتن نبودم مجبور شدم چهار دست و پا به طرف توالت بروم. آنجا چشم بندم را باز كردند و به پاهايم نگاه كردم. از زير ناخن دو شست پايم خون جاري بود. آنقدر پاهايم بزرگ شده بود كه بي اختيار خنده ام گرفت. صورتم را كه شستم دوباره مرا به اتاق بازجويي برگرداند و روي صندلي نشاندند. تمام تنم مي لرزيد. بازجو پرسيد چيزي خورده اي. جواب دادم از ديروز ظهر تا الان چيزي نخورده ام. گفت خوب، چيزي به پخش ناهار باقي نمانده. يك دسته كلفت كاغذ به دستم داد و گفت ببين، بايد تمام اين ورقه ها را پركني.

نمي توانستم خودكار را به دست بگيرم. نمي توانستم بنشينم. تمام تنم پر از عرق بود و درد و لرز. با مكافات قسمت بالاي ورقه را كه مخصوص مشخصات زنداني است پر كردم. وقتي به او دادم گفت مگر دوباره كتك مي خواهي. نفهميدم چرا اين حرف را مي زنذ. گفتم مگر چه شده. گفت چرا دروغ نوشته اي. گفتم شناسنامه ام را خودتان آورده ايد، اسمم همان است كه نوشته ام. گفت مي دانم اسمت اين است ولي چرا مذهبت را نوشته اي اسلام. گفتم آخر مسلمانم. گفت غلط كردي، تو كمونيستي و بايد جلو مذهب بنويسي كمونيست. جواب دادم مذهب من اسلام است. ديگر چيزي نگفت. شروع كرد به نوشتن اولين سئوال :

– كليهء فعاليت هاي خود را از سال اول دانشگاه و در طول انقلاب بنويس.

و توضيح داد كه بايد جواب اين سؤال را در سي چهل صفحه بنويسي. شروع به نوشتن كردم. بر اثر درد ناشي از شكنجه چندين بار قلم از دستم افتاد. قادر به نوشتن نبودم و نمي توانستم روي صندلي آهني بنشينم. به شدت عرق كرده بودم و نياز شديدي به آب داشتم.

گفتم كه در آن اتاق بازجويي، دو جوان ديگر را هم شكنجه مي كردند. در يك فرصت مناسب توانستم جواني را كه نزديكتر به من بود ببينم. مردي بود سي و چند ساله كه با چشم بند به حالت دمر روي زمين خوابانده و دست ها و پاهايش را بسته بودند و در اين حالت به شدت با كابل كتكش مي زدند. او هيچ نمي گفت. تنها گاهي فرياد ميكشيد و آب مي خواست كه به او نمي دادند. بعد از مدتي ديگر صدايش نيامد. وقتي صداي يك زنداني در حين شكنجه خاموش مي شود، معمولاً بعد از چند ضربهء آزمايشي و اطمينان از اين كه بيهوشي اش ساختگي نيست، در زير ناخنش سوزن فرو مي كنند تا به هوش آيد. نمي دانم در مورد اين زنداني چه كردند، اما ناگهان در اتاق سكوت برقرار شد و بازجوها كه براي مطلع نشدن ما از ماجرا با هم پچ پچ مي كردند، به دنبال دكتر رفتند. يكي از آنها فرياد مي زد كه پس اين شيخ حرامزاده كجاست (منظورش دكتر شيخ الاسلام زاده بود). بالاخره بعد از مدت كوتاهي زنداني را كشان كشان به بهداري بردند. نمي دانم بر سر او چه آمد. اما آنقدر مي دانم كه تعداد زندانياني كه بر اثر شكنجه مي مردند كم نبود.

بعد از بردن آن زنداني به بهداري، دوباره بازجويي ها از سر گرفته شد. دختري كه به سؤال بازجويش پاسخ بي ربط داده بود توگوشي محكمي خورد و به گريه افتاد و پسر ديگري هم كه شكنجه مي شد دوباره فريادش به آسمان بلند شد. ظاهراً از او عكسي داشتند كه او را در حالي كه هفت تيري به دست داشت نشان مي داد. از او مي خواستند بگويد آن هفت تير كجاست و چه كسي آن را به او داده. سرانجام بعد از چند ضربهء ديگر كابل، زنداني حاضر شد به دوستش تلفن بزند و قرار ملاقات بگذارد. نمي دانم چه رد و بدل شد ولي يادم هست كه شنيدم ساعت پنج و نيم بعد از ظهر همان روز با رفيقش قرار گذاشت. بعد از تلفن بازجو دوباره شروع كرد به كتك زدن زنداني و مي گفت خائن، چرا به دوستت خيانت كردي!

در اين فاصله من به سؤال بازجويم كه سي چهل صفحه جواب خواسته بود فقط دو خط پاسخ داده بودم و وقتي او بالاي سرم آمد و چشمش به آن دو خط پاسخ افتاد سرم فرياد كشيد دوباره شكنجه ات مي كنم، به سؤال جواب نمي دهي. تو گمان مي كني مي تواني بدون گفتن حقايق جان سالم بدر ببري. از تو گنده ترها همه چيز را گفته اند، شما جوجه ها مي خواهيد مقاومت كنيد… بعد رو به بازجوي ديگر كرد و گفت تمام دردسر ما از دست همين هوادارهاست وگرنه مسئولانشان بعد از چند ضربه همه چيز را مي گويند (بعدها اين حرف را در زندان قزل حصار از لاجوردي شنيدم). جواب دادم من به همه سؤال هايتان آنطور كه حقيقت است پاسخ خواهم داد، ولي امروز حالم خيلي بد است و قادر به نوشتن نيستم.

حدود ساعت چهار و نيم بود كه به من گفت چشم بندت را ببند و راه بيفت. دوباره سر خودكارش را به دستم داد و مرا از اتاق بازجويي با پاهاي برهنه و كفش هاي زير بغل به راهرو برد و همانجا� نشاند.

راهرو پر از جمعيت بود، و پر از اتاق. از هر اتاقي فرياد چند نفر مي آمد. روبرويم، كنارم و سرتاسر راهرو پر از زنداني بود. اغلبشان با پاهاي باندپيچي شده نشسته بودند و بعضيشان هم پتو رويشان كشيده و خوابيده بودند. گويا عده اي از زنداني ها در راهروهاي لخت با چشم بند مي خوابيدند.

بعد از نيم ساعت اسمم را صدا كردند. فكر كردم دوباره بازجويي دارم. جواب دادم. گفت بلند شو. مرا همراه عده اي ديگر از راهرو گذراندند و به محلي رساندند به نام آپارتمان. پاسدار حامل ما در زد. در آهني كه پنجره هاي شيشه اي ضخيمي داشت باز شد و دختر پاسداري كه سعي در پنهان كردن خود در پشت در داشت كاغذهايي را از دست پاسدار گرفت و ما را به داخل خواند.

راهروي باريكي بود. جلو در چند سطل پلاستيكي پر غذا گذاشته بودند؛ و چند تكه شلنگ بريده شده در گوشه اي به ديوار تكيه داشت؛ و پله هايي كه بالا مي رفت. ما را كه بيست نفري مي شديم مدتي در گوشه اي چشم بسته نگه داشتند. در اين فاصله پاسدارها كه همگي دختر بودند و يكديگر را خواهر مي خواندند غذاها را قسمت كرده، از سطل هاي بزرگ در لگن هاي پلاستيكي كوچكي مي ريختند و در همان حال مدام سر ما فرياد مي زدند با هم حرف نزنيد، سرهايتان را پايين بياندازيد (آنهم با اين كه همه مان چشم بند داشتيم).

بعد از نيم ساعت اسم هامان را صدا زدند و ما را يكي يكي به بند فرستادند. من جزو آخرين نفرهايي بودم كه دختر پاسدار صدا زد. گفت مستقيم بيا جلو. رفتم نزديك ميز. گفت بايست، چرا چادر سرت كرده اي. جواب دادم مگر قانون اسلام نيست. گفت تو كمونيستي و اين ظاهر مقدس را خراب مي كني، چادر مال ماست. جواب ندادم. اسمم را وارد دفتر بزرگي كرد و به پاسدار دختر ديگري گفت كه مرا به بند يك ببرد، و به دستم يك سيني ملامين و يك قاشق آلومينيومي و يك ليوان پلاستيكي داد. از هر ده نفر زنداني كه وارد بند مي كردند تنها به يك نفر اين وسايل را مي دادند. گفت راه بيفت. نزديك پله ها كه رسيدم ديدم بالا رفتن با چشم بند و چادر و سيني برايم مشكل است. پرسيدم مي توانم چشم بندم را باز كنم. جواب داد اگر به عقب برنمي گردي و سرت را پايين مي اندازي باز كن. چشم بند را باز كردم و توي كارتن انداختم. هفده هجده پله اي كه بالا رفتيم به هال مانندي رسيديم كه سه در بسته در آن ديده مي شد. پاسدار يكي از درها را باز كرد و مرا به داخل فرستاد و در را بست.

ايستادم. جلوم يك هال بود و يك اتاق به شكل� L كه با دو در به هال باز مي شد. در كنار هال، يك توالت و يك دستشويي قرار داشت. اتاق و راهرو پر از زنداني بود. بعضي نشسته بودند، عده اي با هم حرف مي زدند، بعضي ها تنها بودند، عده اي هم راه مي رفتند و… . ناگهان پسر بچهء دو سه ساله اي به طرفم آمد. فوراً او را بغل كردم. به ياد پسرم كه نمي دانستم كجاست و چه مي كند، براي مدت كوتاهي چشمهايم را بستم و او را در آغوش فشردم. بعد به دنبال مادرش گشتم. زن جواني جوابم داد. پرسيدم براي چه پسرت اينجاست. جواب داد او هم شريك جرم من است و توضيح داد كه او را در يك راه پيمايي در حالي كه پسرش نيز همراهش بوده دستگير كرده اند و هر دو را به اوين آورده اند و بدون هيچ گونه بازجويي داخل بند انداخته اند. پسرك لاغر و زرد مي نمود. مدت دو ماه و نيم بود كه همراه مادرش دستگير شده بود و در اين مدت مادر خبري از شوهر و دختر شش ساله و نيمه اش نداشت. بچه ها دورم را گرفتند و شروع كردند به پرس و جو يا به قول خود ما زنداني ها <بازجويي> :

ـ كي دستگير شدي؟ كجا؟ به چه جرمي؟ شغلت چيست؟ و…

چشمم يكي يكي به روي بچه ها مي نشست. چهره ها جوان و پرشور و پاها شكنجه شده. پرسيدند گرسنه اي. و من تازه به يادم آمد كه حدود بيست و نه ساعت است كه جز دو ليوان آب هيچ چيز ديگر نخورده ام. ببخشيد كتك يادم رفت. گفتم آره، خيلي. مقداري نان لواش و پنير برايم آوردند. نتوانستم بخورم. گفتند خوب، صبر كن، تا نيم ساعت ديگر شام مي آيد، شايد بتواني بخوري.

براي ديدن بند كنجكاوي نشان دادم. معلوم شد كه علاوه بر اتاق� L مانند كه بچه‌ ها نامش را اتاق عمومي گذاشته بودند، دو اتاق ديگر هم هست : يكي از آن توده اي ها و اكثريتي ها و يكي هم <اتاق اعدامي ها>، چون بيشتر بچه هايي كه تا به حال از آن بند اعدام شده بودند از آن اتاق بودند. مرا به <اتاق اعدامي ها> بردند. چادرم را از سر برداشتم و چشمهايم را كه به مدت بيست ساعت بسته بود كمي مالش دادم. با دخترك جواني كه در كنارم نشسته بود و خيره مرا مي نگريست با چشمكي و لبخندي دوستي را آغاز كردم.

شيدا* نام داشت. دختري بود نوزده ساله. شانزده روز پيش از آن در خيابان به عنوان مشكوك دستگير شده بود. اوايل خيلي شكنجه اش كرده بودند. و اين از اثر سوزن هايي كه براي به هوش آوردنش زير ناخن هايش فرو كرده بودند معلوم بود. خودش مي گفت آنقدر زدنم كه بيهوش شدم. با فرو كردن سوزن زير انگشتانم به هوشم آوردند. تقاضاي رفتن به توالت كردم. بازجويم كه همان شكنجه گرم بود ـ در بعضي موارد اين دو فرق داشتند ـ مرا به توالت برد. همين قدر يادم هست كه شلوارم را پايين كشيدم. ديگر هيچ چيز نفهميدم. بعد از چند روز خود را در بهداري اوين يافتم.

پاهايش كه بر اثر ضربه هاي كابل پاره شده بود، چرك كرده بود. بعد از شكنجه، زنداني ديگر قادر به پوشيدن كفش هايش نيست. اگر بر اثر شكنجه، پارگي ايجاد شده باشد حتماً عفونت ايجاد مي كند. او هم فقط پماد مي ماليد، تنها چيزي كه در بند وجود داشت. مي گفت شانزده روز است خون ادرار مي كند. و اين عارضه حدود دو ماه ادامه داشت. پرسيدم خوب چه گفتي. رندانه جواب داد همه چيز را.

او را خيلي شكنجه كرده بودند و بدون گرفتن حتي يك كلمه حرف، به بند آورده بودند و ديگر سراغش را نگرفته بودند. اين شيوهء آنها بود. وقتي زنداني را مشكوك دستگير مي كردند و هيچ چيز در موردش نداشتند، اول شكنجه اش مي كردند. اگر مقاومت مي كرد و چيزي نمي گفت، او را در بند مي انداختند و مدت نامحدودي به سراغش نمي آمدند تا يا لو برود و يا خودش تقاضاي بازجويي كند، و خلاصه به نحوي از او نامي و نشاني بيابند. چنين زندانياني كم نبودند.

ميانگين سن بچه هاي بند هفده تا هجده سال بود. البته به جز آن پسرك سه ساله و نيز يك دختر چهارده ساله كه در يك راه پيمايي با كوكتل مولوتف دستگير شده بود و از قبل حكم اعدامش را صادر كرده بودند.

شام را خورديم و با يك پتوي سربازي كه سهم هر يك از ما بود كنار هم خوابيديم. سوزش و درد در پاها و ران و كمرم اذيتم مي كرد. تب كرده بودم و نگران بودم كه مبادا در خواب هذيان بگويم. صبح از رفيقم پرسيدم كه آيا در خواب حرف زده ام. گفت نه. و يا حداقل او كه در كنارم خوابيده بود نفهميده بود.

صبح كه بلند شديم دهان همه مان بو مي داد چون مسواك نداشتيم. ملاقاتي هم نداشتيم و در زندان هم كه اجازهء خريد به ما نمي دادند. بچه هايي كه دو سه ماه بود دستگير شده بوند دندان هاشان زرد شده بود و لثه هاشان چرك كرده بود. چندين بار از مسئولان تقاضاي خريد مسواك كرده بودند اما جوابي نشنيده بودند.

ساعت هفت و نيم برايمان صبحانه آوردند كه عبارت بود از نفري يك نان لواش كوچك كه در خود زندان پخته مي شد، يك حبه قند سهميه تمام روز، و به اندازه يك پشت ناخن پنير. هنوز صبحانه بين بچه ها تقسيم نشده بود كه در بند باز شد و چند نفر را براي بازجويي صدا كردند.

كم كم با بچه ها سر صحبت را باز كردم. مادري بود كه با دو پسر و يك دخترش دستگير شده بود. از پسرهايش هيچ خبر نداشت ولي مي گفت موقعي كه دخترم را شكنجه مي كردند مرا بالاي سرش بردند و از من خواستند كه به او بگويم كه هر چه دارد بگويد. مي گفت دخترم را خيلي شكنجه كرده بودند و ديگر نمي دانم چه بر سرش آمده و كجاست. او را به جرم اين كه بچه هايش سياسي بودند به زندان آورده بودند. در بيرون از زندان تحت نظر روانپزشك بود. از بيماري اعصاب رنج مي برد. ولي با وجود اين وضع و دوري از فرزندانش، در زندان به او اجازهء استفاده از قرص هايش را نمي دادند. حال بسيار بدي داشت. گريه مي كرد، مي خنديد، غذا نمي خورد، ساكت و مات بود. از هر كس كه از بازجويي مي آمد، مي پرسيد كه آيا كسي را به اسم فريبا صدا نكردند. هميشه سراغ دخترش را از بچه ها مي گرفت. خواهرش را در سي خرداد دستگير كرده بودند. بعدها كه خواهرش را در زندان قزل حصار ديدم برايم گفت كه هفت هشت ماه است كه دستگير شده و بدون بازجويي و دادگاه به حبس ابد محكوم شده است. او هم از بيماري رواني در رنج بود و وقتي دانست كه من با خواهرش در اوين بوده ام خيلي خوشحال شد و سراغ او و دختر و پسرش را از من گرفت. من هم با توجه به حال او كمي از آنچه را مي دانستم برايش گفتم.

يك روز مادر سيمين از خواب بلند شد و تقاضاي ديدار فرزندش را كرد. پاسدار به او خنديد و گفت مگر اينجا خانه خاله است و يا تو فراموش كرده اي كه در اينجا زنداني هستي. تو اگر لياقت تربيت فرزندت را داشتي وقتي در بيرون و در كنارت بود تربيتش مي كردي. حالا، حاكم شرع به ما دستور ميدهد او را دور از تو ارشاد كنيم. شما مادر و پدرها براي جوان هاي خودتان سم هستيد و خطرناك. مادر سيمين هم كه بسيار ناراحت و عصبي شده بود شروع به داد و فرياد و فحش دادن به خميني كرد. پاسدار حاضر فوراً در بند را بست و رفت و بعد از چند دقيقه برگشت و او را براي بازجويي صدا كرد. سعي ما براي آرام كردن مادر سيمين بي اثر بود زيرا خشم او فراتر از آن بود كه بتوان گمان كرد.

او را به بازجويي بردند و بعد از شكنجه بسيار و سه شبانه روز چشم بسته نگاه داشتن در راهروهاي سرد و خالي به بند برگرداندند. براي اين كه بيشتر او را اذيت نكرده باشيم از او سؤال نكرديم. او هم چيزي نگفت و دوباره آرام گرفت. بيشتر مي خوابيد و طبق معمول سراغ دخترش را از تازه واردان و بچه هايي كه از بازجويي مي آمدند مي گرفت.

يكي از خبرهايي كه بچه ها موظف به آوردنش بودند اسم هايي بود كه در هنگام بازجويي يا در هنگامي كه منتظر در راهرو نشسته بودند به گوششان مي خورد. از اين راه بچه ها متوجه مي شدند كه آيا هم پرونده شان به بازجويي رفته، خويشاوندي و يا مسئولي دستگير شده و… و اين تا حدودي مي توانست كمكي هر چند كوچك براي بچه ها باشد.

دو نفر از كساني را كه ساعت هشت صبح به بازجويي برده بودند ساعت يازده و نيم برگرداندند. دورشان را گرفتيم تا بگويند كه با آنها چه كرده اند. آنها را صبح يك راست همراه با نود و شش نفر زنداني دختر و پسر ديگر به دادگاه گيلاني برده بود. گيلاني حكم اعدام دسته جمعي شان را داده بود و بعد گفته بود كه اگر كسي حاضر به مصاحبه شد ممكن است در حكمش تأثيري داشته باشد. آنها در دادگاه، بدون كيفرخواست و با چشم بسته به اعدام محكوم شده بودند، و فقط وقتي كه مي خواستند زير ورقه حكم اعدام را امضا كنند، چشم بندشان را بالا زده بودند.

مي خنديدند. پر از نيرو و شور بودند. هنوز اثر شكنجه در پاهايشان به اندازه اي بود كه راه رفتن را برايشان دشوار كند. منتظر اعدام بودند. ناهار را با هم خورديم و كمي شوخي كرديم.

يكيشان آزاده هيجده ساله و ديگري فريبا شانزده ساله بود. فريبا دختري بود از يك خانوادهء بسيار فقير كه در جنوب شهر بزرگ شده بود. بيست و دو روز بود كه دستگير شده بود. نه او از خانواده اش خبر داشت و نه آنها از او. ساعت يك و نيم بعد از ظهر بود كه هر دو نفرشان را صدا زدند. آنها از بچه ها خداحافظي كردند و از بند خارج شدند. شب بعد اسمشان را جزء ليست نود و هشت زنداني محارب كه در اوين اعدام شده بودند در روزنامه خوانديم.

بعد از ظهر بود كه حدود بيست زنداني ديگر وارد بند كردند. در اين جمع دختري بود بسيار رنجور كه در اثر بيماري ممتد تمام موهايش ريخته بود و تنها يك چهرهء زرد و يك مشت پوست و استخوان از او به جا مانده بود. خونريزي اثني عشري داشت و با يك نايلون دوا و يك پاكت بزرگ عكس از معده و روده اش به بند آمد. دكتر شيخ گفته بود كه شايد اگر در بهترين بيمارستان ها و با بهترين تغذيه استراحت كند، بيماريش كمي تخفيف پيدا كند. او خودش نتوانسته بود به وي كمكي بكند، فقط موفق شده بود از بازجوها برايش اجازه بگيرد تا او بتواند دواها را با خودش به بند ببرد. بعد از يك هفته او را به دادگاه بردند و برايش حكم اعدام صادر كردند. اما در لحظه امضاي حكم، گيلاني كه چشمش به چهره و جثه او افتاده بود گفته بود به او ابد بدهيد، به او ابد بدهيد. بازجويش مي گفت ابد براي او مرگ تدريجي است، بهتر بود اعدامش مي كريم. با حكم اعدام به بند آمد. بعد از يك هفته او را از بند بردند. اسمش افسر بود. مدتي از او هيچ خبري نداشتيم تا اين كه بعدها او را مريض تر و بي حال تر در زندان قزل بازيافتيم. زندان قزل را نتوانست تحمل كند و به دنبال غش و تشنج هاي مكرر او را به اوين برگرداندند. ديگر كسي از او خبري نياورد.

داشتم توي بند قدم مي زدم كه در با صداي داد و بيداد و بگو و مگو بين پاسدار و زني باز شد. همه سر جايمان خشك شديم. چنين چيزي سابقه نداشت. زن بد و بيراه مي گفت و قرآنش را مي خواست. پاسدار فحش مي داد و مي گفت قرآن معني دار به تو نمي دهيم. تو از آن سوء استفاده مي كني و زنداني ها را هم گمراه مي كني. و سپس خطاب به ما تهديد كرد كه هر كس با اين مادر حرف بزند جرمش سنگين مي شود.

زني بود شصت و پنج ساله كه پاهايش بي اندازه ورم داشت و از پيري و بيماري او حكايت مي كرد. پاسدار كه رفت يكراست آمد توي بند، سجاده اش را كه همراه آورده بود پهن كرد و بدون اين كه يك كلام با ما صحبت كند به نماز ايستاد. حالت عجيبي داشت، هنوز گره خشمي كه هنگام روبرو شدن با دختر پاسدار بر ابروهايش افتاده بود باز نشده بود، اما گويي اينك در جاي ديگري بود، به اطرافش توجهي نداشت. نماز طولانيش را كه تمام كرد سر سجاده اش به دعا نشست. هنگام دعا گاهي نگاهش متوجه ما مي شد كه در اطرافش حلقه زده بوديم. احساس كردم دارد ما را دعا مي كند. يك لحظه برگشت و به دختري كه نزديكترش بود گفت كه بهتر است ما با او صحبت نكنيم : <نمي خواهم اذيتتان كنند، اين بي دين ها ديوانه اند>.

روزي كه مي خواستم از اوين به قزل منتقل شوم موقع خداحافظي در گوشم گفت اگر دخترهايم را در قزل ديدي بگو كه برادرشان جعفر آنها را لو داده، بگو كه شيرم حرامش است، بگو كه حالم خوب است و نگران من نباشند. من دخترهاي مادر سكينه* را در قزل نديدم. اما بعدها در قزل شنيدم كه مادر را بعد از چند بار شكنجه اعدام كرده اند. من فقط گوشه اي از وصيتش را در اينجا آوردم، ولي بايد بگويم كه وجودش به بچه ها شور و استقامت مي داد.

روزانه حدود بيست و پنج تا سي زنداني جديد به بند مي آوردند، به طوري كه بعد از يك هفته تعداد زندانيان به دويست و پنجاه نفر رسيد. براي خوابيدن و به خصوص توالت رفتن دچار اشكال فراوان بوديم. سهيمهء غذا برايمان با اضافه شدن زنداني ها اضافه نمي شد. ظهرها همان لگن پلاستيكي را كه قبلاً براي صد و بيست و پنج نفر مي آوردند، حالا براي دويست و پنجاه نفر مي آوردند. اغلب گرسنگي آزارمان مي داد. جز مختصري كه به عنوان غذا به ما مي دادند چيز ديگري براي خوردن نبود، چون حق خريد نداشتيم و پدر و مادرهايمان هم حق فرستادن چيزي نداشتند.

حمام براي دويست و پنجاه نفر منحصر به يك دوش بود كه هفته اي يك صبح تا عصر آبش گرم بود. چهار نفر چهار نفر مي رفتيم و هر كس حق استفاده از حمام را براي پنج دقيقه داشت. هيچكدام مان جز لباس تنمان لباس ديگري نداشتيم كه بعد از حمام بپوشيم، و خودمان را با چادرهاي مان خشك مي كرديم. بقيهء روزهاي هفته از حمام براي شستن ظرف ها استفاده مي كرديم. استفاده از حمام به جز در روز اعلام شده جرم بود و تنبيه داشت. براي هر چهار نفر يك قالب صابون مي دادند كه هم براي شستن سر و تن و هم براي شستن لباس هاي زيرمان بود. براي دويست و پنجاه نفر دختر روزانه فقط دو نوار بهداشتي مي دادند كه مسئول پخش نوار هم آن را فقط به بچه هايي مي داد كه روز اول يا دوم قاعدگي شان بود. بقيه بايد بدون نوار سر مي كردند كه با توجه به نداشتن لباس اضافي و هيچ وسيله اي ديگر، اين هم يكي از مشكلات جدي اي بود كه با آن درگير بوديم. ولي <خوشبختانه> بر اثر كافور زيادي كه به غذا مي زدند بچه ها اقلب قاعده نمي شدند و اين با همهء ناراحتي هاي جسمي و رواني اي كه در بر داشت حسنش اين بود كه مشكل كمبود نوار بهداشتي را تخفيف مي داد.

يك روز صبح، ساعت پنج، هنوز هوا تاريك روشن بود كه در بند باز شد و پاسدار وارد بند شد و ديوانه وار فرياد زد بلند شويد ميليشا، بلند شويد، وقت مبارزهء مسلحانه است. همه بيدار شديم، نيم خيز، نشسته، ايستاده، رنگ پريده و متشنج. پاسدار همه جاي بند را گشت و همهء بچه ها را با اين سر و صدا بيدار كرد و رفت. اين كاري بود كه هر چند وقت يكبار به شيوه هاي مختلف انجام مي دادند.

من جزو بچه هاي خوشبختي بودم كه علاوه بر روپوش، يك پيراهن هم داشتم. يك روز حوري* كه مدت يك ماه و نيم بود دستگير شده بود، از من خواست كه پيراهنم را به او بدهم تا بتواند لباس هايش را كه از هنگام دستگيري نشسته بود بشويد. پيراهن را پوشيد و لباس هايش را در طشت خيساند. مشغول شستن بود كه او را براي بازجويي صدا زدند. شب بعد اسمش را در ليست اعدامي ها يافنيم. شانزده سال داشت.

تنها چيزي كه براي خواندن به ما مي دادند عصر به� عصر روزنامه كيهان يا اطلاعات بود. نه راديو داشتيم و نه تلويزيون. تازه بند ما به قول بچه ها از بندهاي نظر كرده بود چون در همان ساختماني كه ما در بند يك آن زنداني بوديم بند ديگري وجود داشت كه به آن بند سي خردادي ها مي گفتند. بچه هاي زنداني در آن بند نه روزنامه داشتند، نه زنداني جديد نزد آنها مي بردند و نه به بازجويي برده مي شدند. فقط روزي سه بار، صبح و ظهر و شب، در بند براي دادن غذا باز مي شد. اغلب بچه ها در آن بند با شماره خوانده مي شدند. زنداني در آن بند بايد آنقدر مي ماند تا شواهدي در موردش پيش بيايد و او را به بازجويي ببرند. هر كس را هم كه براي بازجويي مي بردند ديگر به بند برنمي گرداندند.

دختري كه از آن بند براي بازجويي رفته بود و بعد به بند ما منتقل شده بود نقل مي كرد كه : <ما فقط از آوردن غذا مي توانستيم حدس بزنيم روز است يا شب. ديگر حساب روز و ماه از دستمان در رفته بود. ترور رجايي و باهنر را ما از بلندگوهاي اوين شنيديم. ما در آنجا كاملاً فراموش شده بوديم، مگر كسي <لطفي> مي كرد و ما را لو مي داد، يا اثري و نشاني از ما در جايي پيدا مي كردند. پاسداري كه براي مان غذا مي آورد به ما مي گفت حكم همه تان اعدام است. روزي كه بهشتي و دار و دسته اش ترور شده بودند، ساعت هفت صبح ناگهان پاسدارهاي پسر و دختر با كلاشينكف وحشيانه به بند يورش آوردند و ما را كه عده اي مان خواب بوديم و عده اي نماز مي خوانديم، از همه جا بيخبر، حتي با زيرپوش و لباس زير مجبور به خارج شدن از بند كردند. فرياد مي زدند كه امروز اعدام دسته جمعي داريم. چشم هايمان را بستند و در حالي كه با ته كلاشينكف به شدت به پشت و كمر و بازوهاي مان مي زدند ما را به حياط زندان اوين بردند و روي زمين نشاندند. صداي رگبار و تك تير يكريز به گوشمان مي رسيد. دخترها و به خصوص پسرهاي زنداني را خيلي مي زدند به طوري كه صداي فريادشان محوطهء زندان را پر كرده بود. در اين ميان پسر پاسداري فرياد مي زد برادران، امام گفته اند خشمتان را فروبخوريد، مطابق شرع با آنها رفتار كنيد. چنان همهمه و سر و صدايي بود كه گويي قيامت بر پا شده است. در همين حال فرياد رسايي صداهاي ديگر را تحت الشعاع قرار داد : به نام خدا و به نام خلق قهرمان ايران. و سپس شليك يك مسلسل. خودم مخ كچويي را ديدم كه پخش زمين شد. با اين عمل وضع برگشت و حمله ها به طرف آن صدا معطوف شد. صداهاي بگيرينيش، نذارين در بره، به پاهاش تير بزنين، از هر طرف شنيده مي شد، و بعد صداي افتادن يك نفر از بلندي و فريادي ممتد. ما را به سرعت به بند برگرداندند. بعدها شنيديم كه آن شخص كه كچويي را ترور كرده بود خودش را از پشت بام به پايين پرت كرده است>.

در بين زنداني هايي كه به بند مي آوردند بچه هايي بودند كه هجده روز و حتي بيست روز در راهروهاي بازجويي نگه داشته شده بودند. دختري مي گفت چشم هاي مان درد مي كرد و تنمان از قرار گرفتن بر زمين سرد و خالي كوفته شده بود. از همه بدتر شنيدن صداي فرياد بچه هايي كه شكنجه مي شدند ديگر روحيه اي برايمان باقي نمي گذاشت. كثيفي اذيتمان مي كرد و اجازه حمام گرفتن نداشتيم. شب ها سرتاسر راهروهاي بازجويي از زندانی پر بود، و روزها بر اين عده زنداني هاي جديد و زنداني هايي كه از بند براي بازجويي مي آوردند، اضافه مي شد.

يك هفته بعد از بازجويي اول مرا مجدداً براي بازجويي صدا زدند. تنم را براي يك شكنجه حسابي صابون زدم. مدت يك ساعت و نيم در راهرو بازجويي منتظر بودم. صداي فرياد و ضجهء ناشي از درد فرود آمدن كابل بر بدن ها فضا را پر كرده بود. با هر فريادي قلبم تندتر ميزد. احساس تب شديدي داشتم. ديگر مثل روز اول نمي توانستم از زير چشم بند جايي را ببينم. فقط از پايين چشم بند تا دو قدمي خودم را مي ديدم، ولي براي ديدن پاهاي شكنجه شده و چرك كرده همان كافي بود.

صداي بازجويم را شنيدم كه مرا به اتاق بازجويي مي خواند طبق معمول چند نفر ديگر هم مشغول بازجويي پس دادن بودند. پسري خطاب به بازجويش فرياد مي زد من كه دارم مي نويسم، پس چرا ديگر مي زني. و بازجو همچنان كه كابل را بر پشت و كتفش فرود مي آورد خوشمزگي مي كرد كه <آخه بعضي ها وقتي مي خورن روان نويس مي شن>. مردي را كه گويا شب قبل دستگير كرده بودند مجبور كردند به همسرش زنگ بزند و بگويد كه برادرش را به زندان بفرستد وگرنه او را اعدام خواهند كرد. مرد وقتي به خانه تلفن زد گويا پسر كوچكش گوشي را برداشت چون او پشت سر هم نيما نيما، بابا بابا مي كرد و گريه به او اجازه گفتن حرف ديگري نمي داد. از خانه شان عكسي از امام پيدا كرده بودند كه رويش آرم سازمان چريكها را زده بودند و معلوم شده بود كه اين كار برادر زنش بوده و او هيچ خبري از وجود چنين عكسي نداشته.

خلاصه اين كه اين عكس چنان آنها را عصباني كرده بود كه مي خواستند به هر قيمتي شده شخصي را كه اين كار را كرده بود دستگير كنند. بازجويم عكس را نشانم داد. درست در جايي كه قلب امام بود تفنگ آرم قرار داشت و چه زيبا نشانه گرفته شده بود.

بازجويي را شروع كرد. سؤالي را كه قبلاً برايم ديكته كرده بودند و من از شدت درد نتوانسته بودم به آن پاسخ دهم جلويم گذاشت. شروع به نوشتن كردم. بعد از پايان جواب آن را خواند و سؤال ديگري نوشت. در فاصله اي كه من جواب مي نوشتم، او از پسر ديگري بازجويي مي كرد و از او جاي قرار روزش را مي خواست، و چون پسر از دادن جواب امتناع مي كرد او را بر زمين خواباند و شكنجه را شروع كرد. در ميان شكنجهء آن پسر براي رفع خستگي سراغ من مي آمد و جوابم را مي خواند و سؤال ديگري مي نوشت. من از فريادهاي آن جوان متشنج شده بودم و حواسم نبود كه چه مي نويسم. به يك سؤال بازجويم كه يك خط و نيم بود فقط در نصف خط پاسخ دادم. از ديدن اين جواب چنان عصباني شد كه به شدت به كنج ديوار پرتم كرد، و من با تمام وزن بدنم با پيشاني محكم به گوشه ديوار خوردم. خيلي دردم آمد. بلند شدم و دوباره نشستم. در همين حال او سرم فرياد مي زد تو فكر مي كني با بچه طرفي و هر چرت و پرتي را مي نويسي، من ديگر دست از سر تو برنمي دارم. اثر آن ضربه را تا مدتها بعد از خروج از زندان نيز با خود داشتم و اغلب آن قسمت سرم تير مي كشيد و از چشم چپم اشك مي آمد.

سؤال هاي بيشتر مربوط به جريانات روز بود. مثلاً سي خرداد كجا بودي؛ روز ترور بهشتي، رجايي، باهنر كجا بودي؛ روز چهارده اسفند چه كردي؛ روز بسته شدن دانشگاه ها چه كردي؛ روزي كه امام از پاريس آمد تو كجاي مسير دانشگاه ايستاده بودي؛ در جريان انقلاب چه كردي؛ نظرت راجع به ترور چيست؛ در جريان انقلاب وقتي شعار نان، مسكن، آزادي را مي دادند چه فكر مي كردي؛ روز تسخير لانه جاسوسي كجا بودي؛ در كدام راهپيمايي از اين حركت انقلابي پشتيباني كردي؛ با كدام دسته و گروه بودي؛ چرا با دانشجويان خط امام نبودي و…

اينها تقريباً سئوال هايي بود كه در طول پنج بازجويي از من شد. پاسخ دادن به آنها نيز خود شگرد مي خواست. مثلاً اگر مي نوشتي من در دانشكده با هيچيك از گروه ها نبودم اين بي گناهي نبود بلكه خود جرم بود، چرا كه تو بايد با انجمن اسلامي دانشكده ات مي بودي وگرنه ضد انقلاب محسوب مي شدي.

به چند سئوال كه پاسخ دادم با چشم بند مرا به راهرو بردند و نشاندند. موقع غذا خوردن همه زنداني ها را كنار هم مي نشاندند، پشت به هم، دخترها و پسرها جدا و هيچكس حق حرف زدن و به چپ و راست نگاه كردن نداشت. وقتي ظرف غذا را مي دادند حق نداشتيم چشم بندمان را تا روي پيشاني بالا بكشيم. پيشانيم بر اثر خوردن به ديوار باد كرده بود و وجود چشم بند روي پيشاني درد را تشديد مي كرد. آن را زير گلويم انداختم. مشغول خوردن شديم. گاه شلنگي بود كه بر سر و گردن كسي فرود مي آمد و اعتراض پاسداري كه : گوساله حرف نزن! جلوام تا چشم كار مي كرد زنداني بود. پشت سرم نمي دانم چه خبر بود. ولي آنقدر زنداني در راهرو بود كه صداي نفسشان و صداي خوردن قاشق به كاسه خود همهمه اي ايجاد كرده بود كه گوش را مي آزرد. يكي از دخترهاي زنداني به پاسدار گفت كه گرسنه است و باز غذا مي خواهد. پاسدار جوابش داد چطور وقتي جلو چهارراه مي ايستادي و با صدها مرد غريبه بحث سياسي مي كردي گرسنه ات نمي شد و فكر غذا نبودي. نكند اينجا را با خانه خاله عوضي گرفتي.

غذاي مان را خورديم و نشستيم. منتظر بودم كه بازجويم دوباره صدايم بزند كه صدايي به گوشم خورد. سراپا گوش شدم. دختر بغل دستيم بود كه آرام با من حرف مي زد. پرسيد كه وضعم چطور است. گفتم نمي دانم، تو چي. گفت وضعم خراب است. دو برادرم را اعدام كرده اند و خودم هم حكمم اعدام است. پرسيدم جرمت چيست. گفت دستگاه چاپ داشتم و در خانه تيمي بودم. پرسيدم چند وقت است دستگير شده اي. گفت يك ماه است. در اين هنگام پاي پسر پاسداري را كه كنارمان ايستاده بود از زير چشم بند ديدم. منتظر كتك خوردن بودم اما خبري نشد. شك كردم. سئوالي نكردم، اما او با اصرار از من مي خواست كه وضعم را بگويم. چيزي نگفتم. بعد به اتاق بازجويي رفتم. كفش هايي را كه پاي آن پسر پاسدار ديده بودم در پاي بازجويم بازشناختم. اين هم يكي از شگردهاي آنها بود.

توران قرباني همين شگرد شد. پاسدار دختري حتي با پاهاي باندپيچي شده كنارش نشسته بود و از او همه چيز را پرسيده بود. توران وقتي اينها را تعريف مي كرد گريه اش گرفته بود چون چنان فريب خورده بود كه حتي چيزهايي را كه بازجوها نيز به آنها واقف نشده بودند به دختر پاسدار گفته بود و همين باعث اعدامش شد.

وقتي كه براي اعدام صدايش زدند، بعد از ظهر بود. من كنار در دراز كشيده بودم. از پاسدار پرسيد مرا براي بازجويي مي بريد. پاسدار با خنده گفت نه، امروز روز آخر عمرت است. توران كه هيچ انتظار چنين پاسخي را نداشت رنگش پريد و زانوهايش چنان سست شد كه هنگام رفتن به راهرو تعادلش را از دست داد و روي من افتاد. بلندش كرديم. چادرش را سرش كرد و رفت.

يك روز پاسدار طبق معمول براي آمارگيري به بند آمده بود. اسم ها را يكي يكي صدا مي زد. در برابر هر اسمي كه جوابي نمي شنيد با صداي بلند مي گفت به درك واصل شد. وقتي به اسم توران رسيد گفت آنقدر ترسو بود كه قبل از رسيدن به ميدان تير سنكوپ كرد و مرد.

ساعت پنج بود كه مرا به بند بازگرداندند. در بند آنقدر جمعيت بود كه قادر به حركت كردن نبوديم. شب ها نوبتي مي خوابيديم. بچه هايي كه بازجوييشان تمام شده بود بيدار مي ماندند تا بچه هايي كه احتمال بازجويي رفتن داشتند بتوانند بخوابند. تا صبح روي يك دنده مي خوابيديم. اگر هوس دنده عوض كردن به سرت مي زد ديگر جايي نداشتي، بلافاصله فشاري كه از دو طرف رويت بود جايت را پر ميكرد. وقتي هم بيدار مي ماندي صداي غر و غر شكم هاي گرسنهء بچه ها امكان نشسته چرت زدن را هم برايت نمي گذاشت. آنهايي كه از بي جايي بيدار مانده بودند مي بايد شب را بدون چيزي براي خواندن يا قلم و كاغذي براي نوشتن به صبح برسانند. حرف زدن هم كه البته جرم بود و اين جرم روز و شب نداشت.

معمولاً شب ها بچه ها را براي اعدام صدا مي زدند. عصر به بعد در بند كه باز مي شد براي بردن بچه ها به ميدان تير بود. اولين بار كه اين قاعده به هم خورد يك شب ساعت دوازده بود كه در بند باز شد و يك دختر زنداني را كه دو روز بود براي بازجويي برده بودند به بند بازگرداندند. طاهره*، دختري كه به بند آمد، بيست و چند روز بود كه دستگير شده بود. هجده ساله بود. او را در جلسه امتحان تجديدي دستگير كرده و به اوين آورده بودند. مي گفت شنيده بودم كه بچه ها را از جلسهء امتحان مي برند اما فكر مي كردم كه من كاري نكرده ام كه به زندان بروم. هيچ نمي دانستم كه روزنامه يا اعلاميه خواندن هم زندان دارد. تا وارد مدرسه شديم پاسدارها را ديديم كه از قبل آنجا بودند. مدير مدرسه از پشت بلندگو گفت اسم هايي كه مي خوانيم به دفتر بيايند. پنجاه و شش نفر را اسم برد كه اسم من هم جزوشان بود. ما را از مدرسه يكراست به اوين آوردند. از قرار معلوم پاسدارها پيش مدير رفته اسامي افراد فعال در مدرسه را مي خواهند. مدير هم ليست بلند بالايي جلوي شان مي گذارد. وقتي به بند آمد دو شبانه روز بود كه نخوابيده بود. از دادگاه گيلاني مي آمد. مي گفت گيلاني به من اعدام داده ولي همين كه مرا به بند آورده اند نشان مي دهد كه اعدامم نخواهند كرد، وگرنه دليلي براي آوردن من به بند وجود نداشت. شب را پيش من خوابيد. چه خوابيدني! يك دم آرام نداشت. مدام از خستگي خوابش مي برد و از پريشاني از خواب مي پريد. و هر بار مرا بيدار مي كرد و مي پرسيد كلك زده اند، نه؟ مرا اعدام نمي كنند. و من كه هيچ نمي دانستم چه بگويم جواب مي دادم نه، بخواب.

ساعت پنج صبح بود كه صدايش زدند. شب بعد اسمش را جزو ليست اعدامي ها خوانديم. طفلك هرگز نتوانست باور كند.

به ازاي هر يك زنداني كه اعدام مي كردند، سه چهار زنداني جديد وارد بند مي كردند. در بين زندانيان جديد چهار دختر دانش آموز بودند كه از لباس هركدام شان يك مستطيل بريده بودند. فوراً <بازجو> هاي بند دست به كار شدند. بعد از <بازجويي> كامل از آنها معلوم شد كه براي گرفتن اقرار، آنها را در قبرهايي مي خوابانند و مي گويند زنده به گورتان مي كنيم. بعد قسمتي از لباس آنها را مي برند و مي گويند اين تكه از لباستان را به خانواده تان مي دهيم تا بدانند شما به درك رفته ايد. آنها را سه ربع تا يك ساعت در همان حالت نگه مي دارند و هر لحظه مي گويند الان رويتان خاك مي ريزيم. بعد از اين مدت كه آنها خوابيده روي قولوه سنگ هاي قبر به انتظار پايان زندگيشان مي گذرانند، پاسداري مي آيد و ضمانتشان مي كند.

روزها در بند بسيار يكنواخت مي گذشت. بعد از اين كه اجازه ورزش آنهم به طور فردي به ما دادند، هر روز چند ساعت را به ورزش مي گذرانديم و بد نبود. بعد از خواهش هاي مكرر بالاخره پاسدارها موافقت كردند كه از خانواده هايمان برايمان لباس بپذيرند. از خوشحالي بال درآورديم زيرا آنقدر وضع بدي پيدا كرده بوديم كه تصميم گرفته بوديم به محض گرفتن لباس، لباس هاي موجودمان را دور بريزيم.

افسانه* دختر هجده سالهء بسيار ساكت و معصومي بود، آنقدر معصوم كه دلم نمي آيد از آن صورت آرام و دوست داشتني در اينجا سخني نگويم. او از بچه ها قول گرفته بود اولين كسي كه برايش بيشتر از يك تكه لباس آمد دومي را به او بدهد، چون مي دانست كه كسي براي او چيزي نخواهد آورد. خانواده اش وضع مالي بدي داشتند و نمي توانستند برايش لباس بفرستند. وقتي مي گفتيم خوب، از لباسهاي خودت كه در خانه هست مي فرستند، مي گفت كه دو خواهر ديگر دارد كه از لباس هاي معدودشان مشتركاً استفاده مي كنند.

يك روز او را براي بازجويي صدا زدند. هنوز از بند بيرون نرفته بود كه پاسداري وارد شد و شروع به خواندن اسامي بچه هايي كرد كه برايشان وسيله اي آمده بود. در اين گونه مواقع همگي جلوي در جمع مي شديم، انبوهي از آدم، و فقط يك راه باريك باقي مي گذاشتيم تا هر كس كه صدايش مي زنند بتواند عبور كرده، ورقه را امضا كند و بسته اش را بگيرد. ناگهان نام افسانه به گوشمان خورد. همگي از تعجب جيغ كوتاهي كشيديم. به پاسدار گفتيم كه او را براي بازجويي صدا زده اند. يكي از بچه ها گفت كه بسته را به او بدهند تا برايش نگه دارد. پاسدار قبول كرد. خوشحال بسته را نگه داشتيم تا ظهر كه افسانه از بازجويي آمد. آنقدر خوشحال بوديم كه نمي دانستيم چطور به او بگوئيم. اول باور نمي كرد و حتي بعد از اين كه اسمش را روي بسته ديد فكر كرد كه بچه ها با او شوخي كرده اند. ولي وقتي فهميد واقعاً برايش بسته آورده اند از خوشحالي اشك در چشمانش جمع شد. دستخط روي بسته و لباس هاي فرستاده شده را نگاه كرد و گفت كه آنها را عمه اش برايش فرستاده است. لباس ها را گذاشت و شروع به خوردن ناهار كرد. ناهارش را كه خورد دوباره صدايش كردند. او هرگز آن لباس ها را بر تن نكرد. چه شوم بود صدايي كه نام او را در گوش ما نشاند.

هر روز ساعت هاي زيادي را با شيدا مي گذراندم كه اگر همه برگ هاي اين نوشته را هم از او بگويم كم است. آنچنان به هم اعتماد مي كرديم كه بعضي وقت ها از اين حماقت ـ �بله، اين كار در زندان حماقت بزرگي بود ـ �خنده مان مي گرفت. با هم از همه چيز مي گفتيم. شب ها كنار هم مي خوابيديم و چون با يك پتو سردمان بود دو پتوي مان را روي هم انداخته دوتايي زير پتو مي رفتيم و تا نيمه هاي شب با هم صحبت مي كرديم. بچه كوچك خانه و تنها مايه شادي پدر بازنشسته و مادر پيرش بود. خودش مي گفت اگر يك روز مثلاً به خانه خواهرم مي رفتم مادرم دلش طاقت نمي آورد و مي گفت خانه چه غمگين و ساكت است، زود برگرد.

بعضي شب ها نمايش هاي عجيب و غريبي داشتيم. مثلاً همراه پاسدار، يك دختر مي آمد كه علاوه بر چادر صورتش را با پوشيه نيز پوشانده بود، و يا با چادرش آنچنان رو گرفته بود كه فقط او مي توانست از گوشه اي ببيند و ما قادر به ديدن صورت او نبوديم. در اين مواقع پاسدار همه ما را در يك گوشه جمع مي كرد و ما بايد سرهايمان را بالا نگه مي داشتيم. در حالي كه همه تنگ در تنگ با دلهره نشسته بوديم، او همه ما را نگاه مي كرد. به هر دختر زنداني اي كه اشاره مي كرد پاسدار اسمش را مي پرسيد و ديگر كار تمام بود. فردا بازجويي شروع مي شد، و معمولاً اين گونه شناسايي ها به اعدام شخص شناسايي شده منتهي مي شد. در چنين مواقعي بچه هايي كه به طور مشكوك دستگير شده بودند حال و روز خوبي نداشتند. دل ها در سينه ضربان عاديش را فراموش مي كرد و لرزه بر اندام ‌ها مي نشست.

يك روز عصر در حين يكي از اين نمايش هاي آدمكش، دختركي كه براي شناسايي آمده بود شيدا را به بازجو نشان داد. رنگ از روي شيدا پريد. بسيار عصبي بود. تنها كسي كه ممكن بود او را لو بدهد مسئولش بود. شيدا آنقدر به مسئول خودش اعتماد داشت كه هرگز نمي خواست باور كند شخصي كه او را به پاسدار نشان داد همان مسئولش بوده است.

شب را تا صبح بيدار مانديم و با هم صحبت كرديم. از او هيچ چيز نداشتند. حتي امكان آزاديش مي رفت، زيرا دو ماه بود كه او را دستگير كرده بودند و بعد از شكنجه فراواني كه شرحش رفت از او هيچ درنياورده بودند. هيچكس او را شناسايي نكرده بود و هيچ برگه اي دال بر فعاليت سياسي او در دست نداشتند. در زير شكنجه از او رد <كلاهي> را خواسته بودند. مي گفت وقتي بازجو به من گفت بگو كلاهي كجاست چند دقيقه ديگر آزادي، از تعجب شاخ درآوردم. فكر همه چيز را كرده بودم جز اين يكي را. فرياد زدم آخر من از كجا بدانم كلاهي كجاست. و بازجو در جواب گفته بود او در همسايگي شما زندگي مي كرد. شيدا وقتي قضايا را مي گفت به اينجا كه رسيد با خنده گفت واقعاً نمي دانستم كه كلاهي همسايه ما بوده است.

او ساعت مادرش را كه ساعتي قديمي و كوكي بود به من داده و ساعت مرا گرفته بود. مي گفت ساعتت را برمي دارم كه بعد از آزادي به سراغم بيايي. گمان مي كرد به زودي آزاد مي شود.

هر لحظه كه به فردا نزديكتر مي شديم دلهره اش بيشتر مي شد. در اين فكر بود كه پاسدارها اكنون از او چه مي دانند و او بايد چگونه برخورد كند. همه جوانب را بررسي كرديم و با هم محمل هايي ساختيم. نزديك ساعت چهار و ربع بود كه چشمهاي مان را روي هم گذاشتيم. خوابم نمي برد. نگرانش بودم. نمي دانستم فردا چه بر سرش خواهد آمد. چشمهايم را باز كردم كه نگاهي به چهرهء جوانش بيندازم. ديدم او هم بيدار است. هر دو خنديديم. آرام گفت <ولش>. اين تكيه كلام او بود. هر وقت كار به جاي باريك مي كشيد مي گفت ولش. صبح كه شد، دم در به انتظار نشست. حتم داشت صدايش مي زنند. اما آن روز صدايش نزدند. كمي آرام شد. شايد اشتباه كرده بود و هنوز چيزي از او نمي دانستند.

فشار روحي و عصبي چنان در بند سايه انداخته بود و چنان گلومان را مي فشرد كه تابِ ماندن، ايمان مي خواست و استقامت. دل مان مي خواست روزي چند بار جسم مان را شكنجه كنند اما وقتي بدن پر از جراحت مان را به بند آوردند ديگر راحت مان بگذارند و گورشان را گم كنند.

دو هفته اي بود كه مادر نعمتي را به بند آورده بودند. جرم او اين بود كه وقتي پاسدارها به خانه اش ريخته بودند پسرهايش را از پشت بام فراري داده بود. از او مي خواستند كه جاي پسرهايش را بگويد. نگران بود. مي گفت نكند موقع پريدن از پشت بام پايشان شكسته باشد. اما دلداريش مي داديم كه اگر چنين بود همان موقع دستگير شده بودند. نمي دانست بچه هايش كجايند ولي خوشحال بود كه در زندان نيستند. مي گفت حاضر است بقيه عمرش را در زندان بگذراند اما پسرهايش دستگير نشوند و گير اين آدم كش ها نيفتند.

موقع غذا بايد ده نفر ده نفر دور هم جمع مي شديم. غذاي ده نفري را كه براي سير كردن چهار پنج نفر هم كافي نبود در سيني ريخته جلومان مي گذاشتند. هميشه با غذا بازي مي كرد و سعي مي كرد مخفيانه و دور از چشم ما، سهمش را نصيب ما سازد. خيلي دوستش داشتيم. يك روز صبح او را براي بازجويي صدا زدند و شب بدن شكنجه شده اش را وارد بند كردند، در حالي كه پاسدار با اشاره به سينه هايش فرياد مي زد تو شير حرام به بچه هايت داده اي، بايد اين سينه ها را از جا درآورد. خودش را تا آنجا كشانده بود و به محض رسيدن به بند و ديدن قيافه هاي آشنا بي حركت پشت در بند ماند، به سراغش رفتيم. مشاهده آن همه باد و ورم بر روي سينه و پاهايش دل و جرأت مي خواست. او را با پاي برهنه از روي سنگريزه ها گذرانده و به بند آورده بودند. خون از پاهايش روان بود. به كمك چند نفر او را بلند كردم. دستش را دور گردنم انداختم و او را به اتاق رساندم. تمام بدنش مي لرزيد. قادر به حركت نبود. نمي توانست قدم از قدم بردارد. او را بر روي زمين خوابانديم. همه بچه ها متشنج و عصبي دورش حلقه زده بوديم. چشم هايش بسته بود و هيچ نمي گفت. حتي نمي ناليد. همه او را نگاه مي كرديم و دلهاي مان از درد فشرده شده بود. لب باز كرد، چشمهايش را به بالا، به جايي نامعلوم دوخت و گفت من در زندگي فقط يك گناه داشتم و آن اين كه فقير بودم. آيا سزاي فقير بودن اين است كه چنين شكنجه ببينم… از فقر گفت كه با آن آشنا بودم و از شكنجه و آدمكشي كه هر روز شاهدش بوديم. اشك در چشمان مان حلقه زد. بوسه اي بر گونه اش نشاندم و شروع به تميز كردن پاهايش كرديم.

چند بار براي گرفتن عينكم تقاضا كرده بودم. عينكم روز اول بازجويي روي ميز بازجو جامانده بود. بار سوم كه براي بازجويي صدايم زده بودند، دوباره تقاضاي گرفتن عينكم را كردم و گفتم بدون عينك چشم ها و سرم درد مي گيرد. بالاخره بعد از بازجويي، بازجويم مرا به اتاقي برد و گفت بگرد عينكت را پيدا كن. و در را نيمه باز گذاشت و رفت. چشم بندم را باز كردم. اتاق بزرگي بود پر از اشياء زنداني ها. شايد حدود دويست عينك و ساعت، لباس، روزنامه، نشريهء گروه ها و گوني هاي پر كه نمي دانم در آنها چه بود. حلقه طلا، گردنبند و دستبند طلا فراوان بود. معلوم نبود چه بر سر صاحبان آنها آمده بود. فرصت كمي داشتم. در ميان عينك ها به دنبال عينكم گشتم. روي دسته بعضي از عينك ها اسمي چسبانده بودند. احتمالاً صاحب عينك اعدام شده بود و عينكش را براي دادن به خانواده اش مشخص كرده بودند. بالاخره عينكم را يافتم. ولي بعد از زدن عينك چيزي را بهتر و روشن تر نديدم. چون در آنجا حتماً لازم نيست كه همه چيز را با چشم ببيني. تو رذل بودن و هار بودن و وحشي بودن آنها را با پوست و گوشت خود احساس مي كني و صداي فرياد شكنجه شده را با گوش هايت مي شنوي.

به بند برم گرداندند. مثل هر بار كه از بازجويي مي آمدم حال خوشي نداشتم. چند ساعت ماندن در بازجويي فشار زيادي بر روي اعصابم مي آورد. بغضي خفه شده گلويم را مي فشرد. صداي پسرها و دخترهايي كه در زير ضربات كابل فرياد مي كشيدند آنچنان در گوشم مي پيچيد كه ديگر هيچ به خودم نمي انديشيدم. در زندان آنچنان با مسايل دور از ذهن و دور از انسانيت روبرو بودي كه حتي هفته ها مي شد كه يادي از خانواده ات نمي كردي. وقتي مي شنوي دختر چهارده ساله اي زير شكنجه فرياد مي كشد مامان… مامان، مْردم، چطور مي تواني به ياد كودكت باشي كه تو را صدا مي زند… وقتي دختر نوزده ساله اي در كاغذي به عنوان وصيتامه براي پدر و مادرش مي نويسد : <مامان، بابا، دوستتان دارم> كدام دل سراغ خانه اش مي رود و چه كسي يادي از فرزندش مي كند.

فرشته* دانشجوي سال دوم پزشكي بود. يك ماهي بود كه دستگير شده بود. دختري بسيار گرم و دوست داشتني بود، با قامتي بلند و چهره اي شيرين. در بند ما تنها كسي بود كه علاوه بر شكنجه در اتاق هاي بازجويي و توسط كابل، به زير <هشت> هم رفته بود. او را براي بازجويي بردند و سه روز بعد بدن كبود و پرجراحتش را به بند آوردند. در اين سه روز آنقدر لاغر و زرد شده بود كه باوركردني نبود. با خنده مي گفت نمي دانم پوست پاي من از جنس پوست خر است كه اينقدر سفت است و باد نمي كند. هر قدر هم محكم به پايم مي زدند باز هم پاهايم باد نمي كرد و هر چه از درد فرياد مي زدم باورشان نمي شد. فكر كردند چون پاهايم باد نمي كند پس دردم هم نمي آيد. اين بود كه بازجويم توصيه كرد كه مرا به زير هشت ببرند. نمي دانستم كجاست اما خوشحال بودم كه از رفتن به زير شكنجه مدتي آسوده شده ام. مرا با چشم هاي بسته و پس از كشاندن از راهروها و پله هايي كه رو به پايين مي رفت به محلي رساندند كه بوي نم و كاهگل مي داد. به نظر مي آمد كه زير زمين است. وقتي شكنجه گر گفت كه اينجا از پوست خر هم خون سرازير مي شود، فهميدم كه زير هشت چطور جايي ست. صداي فرياد چند پسر به گوشم رسيد ولي صداي دختري را نشنيدم. دست هايم را از پشت به صورت قپاني بستند و بازجو به من گفت روي صندلي بروم، و چون چشم هايم بسته بود خودش كمك كرد. بعد با كمك دو نفر ديگر دست هاي مرا كه از پشت به صورت قپاني ـ يكي از پايين به طرف كتف ها و ديگري از بالا به طرف كتف ها ـ بسته بودند به قلابي آويزان كردند. تمام وزنم روي دو مچ قرار داشت كه به طور ناآشنايي با هم در تماس بودند. فرياد مي كشيدم. درد در تمام سلول هاي بدنم آنچنان دويد كه قابل توصيف نيست. بعد از ده دقيه بيهوش شدم. به هوشم آوردند و دوباره آويزانم كردند.

مي گفت چند نفر در آنجا كارشان فقط اين بود كه زنداني بيهوش شده را به هوش بياورند و دوباره آويزان كنند. و با خنده اضافه مي كرد حالا نمي دانم با اين تخصص در بهشت چه شغلي به آنها داده مي شود. طريقه به هوش آوردن زنداني معمولاً آب سرد، سيلي هاي پيايي و سوزن فرو كردن زير ناخن ها بود.

دو روز زير هشت به اين صورت شكنجه مي شود. روز سوم او را به اتاق بازجويي برمي گردانند و بعد از يك سري مقدمه چيني به دادگاه گيلاني مي برند. گيلاني بدون خواندن كيفرخواست و پرسيدن نام و مشخصات، به او و ديگر زنداني هايي كه همراه او بودند دسته جمعي حكم اعدام مي دهد. سپس كاغذي جلوي آنها مي گذارد تا وصيتشان را بنويسند. مي گفت بعد از سه روز شكنجه براي نوشتن وصيتنامه چشم هايم را باز كردم. هيچ چيز جز درد كه تمام بدنم را تصرف كرده بود در ذهنم نمي گذشت. در همه سلول هاي بدنم فقط يك چيز مهمان بود و آن درد بود، و ميزبانش تن من كه قرار بود چند ساعت ديگر از كار بيفتد. مدت كوتاهي قلم را در دست گرفتم. به خودم گفتم هي، فرشته، وصيت بنويس؛ اما معني وصيت را نمي فهميدم. بالاخره پاسداري در گوشم خواند اگر حرفي براي پدر و مادرت داري در اينجا بنويس. دو اسم آشنا به گوشم رسيد. قلم را بروي كاغذ فشردم : مادر، پدر دوستتان دارم، فرشته.

از او پرسيدم همين. گفت تنها چيزي بود كه به ذهنم آمد.

بدن مجروحش را كه بعد از سه روز بيخوابي به بند آورده بودند در گوشه اي انداخت. چند روز خوابيد. فقط براي غذا خوردن او را صدا مي زديم. بعد دوباره مي خوابيد. يك هفته بعد از دادن حكم اعدام او را در بند راحت گذاشتند. نمي دانم چرا. شايد براي اينكه جراحتش بهتر شود. بعد از يك هفته، يك روز عصر در بند باز شد و صداي زوزهء كركسي كه وعدهء خوردن لاشه اي را به او داده باشند در گوش مان نشست. او را صدا مي زدند. رنگ از رويم پريد. از جا پريدم و به طرفش رفتم. دراز كشيده بود. نگاهش كردم. نگاهش را به نگاهم دوخت. آرام از جا بلند شد. جوراب به پايش كرد. لباس و چادر نسبتاً نواش را با لباس و چادر كهنه يكي از بچه ها عوض كرد. همه مان را كه به احترامش برخاسته بوديم بوسيد. اشك در چشم همه مان نشاند و با قامتي بلند به سوي اعدام رفت.

چند ساعتي بود كه فريده را به بند آورده بودند. فريده كه چه عرض كنم، لاشه اي بو گرفته. او را آنقدر شكنجه كرده بودند كه گوشت پايش دهان باز كرده بود و استخوان پايش ديده مي شد. با اين وضع او را آنقدر پابرهنه از اين راهرو به آن راهرو، به توالت و… كشانده بودند كه تمام پايش چرك كرده بود. بعد از هشت روز كه همچون جسدي بيجان در راهروهاي بازجويي افتاده بود، همراه بوي چرك و عفونت وارد بند شد. تمام بدنش را تاول هاي چركي پر كرده بود، و اين تاول ها تا دور لب ها و توي دهانش نيز ديده مي شد. قادر به جويدن و قورت دادن هيچ چيز نبود، و اگر غذايي مي آوردند كه آبي در آن بود آب آن را با نوك قاشق در دهانش مي ريختيم. براي توالت رفتن دو نفر او را بلند كرده مي بردند. حدود ده دقيقه تا يك ربع طول مي كشيد تا بتواند ادرار كند. درد و سوزش ناشي از عفونت مانع از ادرار بود. در طول مدت ادرار از درد مي ناليد و ادرارش هم جز خون چيزي نبود. بعد از چند ساعت از آوردنش به بند، بوي عفونت و چرك تمام فضاي بند را پر كرده بود. ديگر به زحمت مي توانستيم در آن فضاي بسته كه ماه ها بود از درها و پنجره هايش هوايي عبور نكرده بود نفس بكشيم. همه روسري هاي مان را دور دهان و بيني مان بسته بوديم تا نفس كشيدن برايمان تحمل پذيرتر باشد. به زحمت حرف مي زد. مي گفت كه او را به بهداري برده اند ولي به علت نبودن جا در بهداري به بند آورده اند. هيچ دوا و وسيله اي براي كمك به او نداشتيم. فقط از سهميه نوار بهداشتي مان يكي دو تا را به او اختصاص داده بوديم و از پنبه آن براي تميز كردن و خشك كردن تاول هاي چركي اي كه تركيده بود استفاده مي كرديم. وقتي ديگر از تب نمي سوخت آنچنان مي لرزيد كه هيچ چيز قادر به گرم كردنش نبود. هذيان مي گفت. مي ناليد. هر بار كه پاسدارها براي كاري در بند را باز مي كردند تقاضاي بردن او را به بهداري مي كرديم. دكتري در بند داشتيم كه جرمش اين بود كه در نوبت كشيكش يك زنداني حامله كه براي زايمان به بيمارستان برده شده بود، فرار كرده بود. او به پاسدارها مي گفت اگر دخترك را به بهداري نبرند مي ميرد. و اگر جا ندارند با مسئوليت خود وي مقداري دوا و امكانات در اختيارش بگذارند. مگر كسي گوش مي داد.

فريده با اين وضع سه روز بدون دارو و درمان در بند بود. تا بالاخره پاسدارها كه براي انجام مأموريت هاي مختلف به بند مي آمدند خودشان نتوانستند بوي عفونت موجود در بند را تحمل كنند و بعد از سه روز او را توي دو تا پتو به بيرون از بند بردند و پشت در بند انداختند. و ما كه براي بردن او به بهداري اصرار كرده بوديم و خودمان را باعث چنين پي آمدي مي ديدم با ديدن اين حالت احساس شرمندگي و گناه كرديم. يك روز تمام در راهرو سرد و لخت با همان دو پتو ماند. روز بعد، ديگر او را برده بودند.

دو سه روزي بود كه چون ديوانه ها چنگ در بدن مان مي انداختيم. همه مان شپش گذاشته بوديم. مي گفتند شپش از بند سي خردادي ها وارد بند ما شده. حالا از هر جا، چه فرق مي كند؟ علتش كثيفي و عدم رعايت بهداشت بود. چون مگر مي شد در سه اتاق، كه به طور معمول يك خانواده سه چهار نفره بايد در آن زندگي كنند، دويست و پنجاه نفر را ريخت و در را هم بست و رفت و همه را به امان خدا كه چه عرض كنم، به امان كثافت، جراحت، عفونت، شپش و در آخر تيفوس رها كرد.

تقاضاي ماده ضد عفوني كرديم تا بتوانيم با اين موجودات موذي، كه چون بچه شيطان از خانواده لاجوردي بودند، به مقابله بپردازيم. جواب آمد كه بچه هاي مان در جبهه ها به خاطر نبودن ماده ضد عفوني بايد پا و دستشان را از دست بدهند و آنوقت شماها كه حكم همه تان اعدام است تقاضاي ماده ضد عفوني مي كنيد. ولي ما از رو نرفتيم. مدام تقاضاي مان را از هر طريق كه مي شد به گوش پاسدارها و ديگر مسئولين رسانديم. بالاخره دكتر شيخ فرصتي پيدا كرد كه از بهداري مرخصي كوتاهي بگيرد و با چند پرستار براي ديدن پاهاي مجروح و پانسمان آنها به بند كه نه، به پشت در بند بيايد تا بچه هايي كه احتياج به مداوا داشتند يكي يكي از بند خارج شوند و پاهايشان پانسمان شود. خودش به يك پزشك زنداني كه او را روزي براي كمك به وي به بهداري برده بودند گفته بود من در اينجا در روز، دستِ كم پانزده شانزده عمل پا و استخوان دارم. موضوع شپش را به شيخ گفتيم و تقاضاي مادهء ضد عفوني كرديم. بالاخره بعد از چند روز دو سه پيت گرد د.د.ت. سفيد رنگ به بند آوردند و گفتند اين گرد را روي تمام بدن و سر و رخت و لباس و پتو خلاصه هر چه داريد بريزيد. بوي بدي مي داد ولي بالاخره هر چه بود ما را از شر آن حشرهء همه جا پيدا خلاص مي كرد. شروع به پاشيدن گرد بر سر و رو و بدن و لباس مان كرديم. نفس كشيدن مشكل بود. در فضاي بند با هر تكان مان گردهاي شيميايي به رقص درمي آمدند. با دو بار استفاده از اين ماده از شر شپش خلاص شديم و براي مبتلا نشدن مجدد به آن، تا جايي كه شرايط اجازه مي داد رعايت مسائل بهداشتي را مي كرديم. از جمله هر زنداني جديد كه به بند مي آمد، علاوه بر <بازجويي> از چگونگي دستگيري و وضع پرونده اش، حالا بايد تفتيش بدني هم مي شد! يعني لختش مي كرديم و لباس هايش را مي گشتيم. البته بعضي وقت ها اين تفتيش با وضع زنداني تازه وارد به اشكال برمي خورد.

سيمين از اين گونه زنداني ها بود. وقتي بدن شكنه شده اش را وارد بند كردند تنها كار ممكن بردن او به اتاق و رسيدگي به وضع رنجور و لاغر و زرد او و جراحت پاهايش بود. او سوار بر ترك موتور مشغول پاره كردن عكس خميني بوده كه پاسدارها به طرف وي و دو رفيق همراهش تيراندازي مي كنند. از اين سه نفر، يكيشان تير مي خورد كه با وجود اين موفق به فرار مي شود. اما دو نفر ديگر را مي گيرند و در نتيجه از آنها علاوه بر روابط و قرارهاي خودشان جاي نفر سوم را نيز مي خواستند. هيكل بسيار لاغر و رنجوري داشت. پايش بر اثر شكنجه چنان شكافته بود كه استخوان از آن بيرون زده بود. سه روز بود كه دستگير شده بود و در اين سه روز، چهار بار او را شكنجهء مفصل كرده بودند. پاهايش تا كمر كبود بود و ورم داشت، ولي با آن بدن رنجور و شكنجه شده روحي به بزرگي آسمان داشت و ايمانش چون كوه محكم بود. شب را مثل جسد افتاد. صبح اول وقت صدايش زدند. عصر بدن دوباره شكنجه شده اش را به بند برگرداندند. جسمش ديگر به او اجازه نمي داد كه بيش از اين شكنجه شود. تصميم به خودكشي گرفته بود. با دو سه نفر از بچه ها از جمله من صحبت كرد و سيم كوچكي را كه از محل بازجويي پيدا كرده بود نشانم داد و گفت به اين راحتي ها دست از سرم برنمي دارند و من نيز تاب شكنجه بيشتر را ندارم. نمي دانستم به او چه بگويم. وقتي از مرگ مي گفت مي دانستم كه با اين كار فقط تاريخ مرگش را جلو مي اندازد، چون دير يا زود اعدامش مي كردند. عصر كه از بازجويي آمد همچنان سيم را در مشت نگه داشته بود و دنبال فرصت مناسب مي گشت تا با فرو كردن آن در پريز برق خودكشي كند. شب وقتي بچه ها مشغول خوردن شام شدند دستش را از پتو بيرون آورد. از دور مي پائيدمش. مشغول فرو كردن سيم در پريز برق بود. دستش مي لرزيد شايد از درد يا شكنجه، و شايد از كاري كه داشت مي كرد. در اين ميان يكي از بچه هاي زنداني كه توده اي بود او را ديد و شروع كرد به فرياد زدن. ناگهان تمام بند شروع به جيغ كشيدن كرد. پاسدارها ريختند و زنداني اي كه جريان را ديده بود به پاسدار گفت كه او مي خواهد خودكشي كند. اين امر باعث بدتر شدن وضع او شد. او را شبانه بردند و ديگر هرگز او را نديديم و خبري نيز از او نيافتيم.

ساعت پنج صبح بود كه پاسدارها به بند حمله كردند. ابتدا با فرياد و سر و صدا همه را از خواب پراندند و دستور دادند همه در گوشه اي بايستيم و سپس شروع به تفتيش بند كردند. به هيچكس اجازه دست زدن به چيزي، حتي عينك يا ساعت اش را نمي دادند. بعد از يك ساعت و نيم دو ساعت زير و رو كردن و گشتن همه چيز، با چند تكه صابون ـ كه ما با صرفه جويي از سهميه روزانه مان براي روز حمام ذخيره كرده بوديم ـ بيرون آمدند و با فحش و عربده پرسيدند كه چه كساني در اين اتاق ـ اشاره به اتاق اعدامي ها ـ زندگي مي كنند. بچه هاي آن اتاق، از جمله من، به كناري آمديم. يكي از پاسدارها گفت مي خواستيد با اين صابون ها كوكتل مولوتوف درست كنيد، ها؟ با اعتراض گفتيم كه اينها را براي روز حمام مان كنار گذاشته ايم. ولي او بدون توجه به اعتراض ما دنباله حرفش را گرفت و ادامه داد از چربي غذاها هم مي خواستيد استفاده كنيد كه به حمد خدا چون اين انقلاب خدايي است توطئه تان خنثي شد. در حالي كه جلو خنده مان را گرفته بوديم چيزي نگفتيم. اسامي بچه هاي اتاق اعدامي ها ـ اتاقي كه <وسايل كوكتل مولوتوف> در آن يافته بودند ـ را يادداشت كردند و با فحش و ناسزا از بند خارج شدند. با رفتن پاسدارها دوباره زير پتوها چپيديم.

ساعتي بعد، چند نفر از بچه هايي را كه صبح اسامي شان را يادداشت كرده بودند به جرم ساختن كوكتل مولوتوف و توطئه در بند به باجويي خواندند. يكي از آنها من بودم. چشمم را بستند و دوباره در راهروهاي بازجويي نشاندندم. پاسداري جلو آمد و گفت تو بودي، تو! كه مي خواستي كوكتل مولوتوف بسازي. در حالي كه شديداً عصبي بودم، جواب دادم صابون ها را فقط براي روزهاي حمام نگه داشته بوديم و بس، در ثاني با چند تكه صابون كه نمي شود كوكتل درست كرد. گفت صحيح، پس تو طرز تهيه كوكتل مولوتوف را هم مي داني. گفتم هر كسي كه در انقلاب شركت كرده باشد درست كردنش را بلد است.

مرا به اتاق بازجويي برد و گفت دست هايت را از عقب به هم برسان. دست هايم را به پشتم بردم ولي آنچنان فاصله اي بين دو مچم بود كه فكر مي كردم هرگز به هم نمي‌ رسند. گفتم نمي توانم، به هم نمي رسند. گفت من كاري مي كنم كه زيادي هم بياورد. دو دستش را به آرنج هايم گذاشت و آنها را از عقب چنان به هم نزديك كرد كه راستي زيادي هم آوردم. دست هايم را به همان حالت قپاني بست. فريادي كشيدم. چنان دردي در تمام بدنم دويد كه تمام سلول هايم منقبض شد. مجبورم كرد كه در حالت ايستاده بمانم. يكريز از درد مي ناليدم و فرياد مي كشيدم. سرم گيج مي رفت. عرق از تمام بدنم مي چكيد. به ياد فرشته افتادم كه دو روز به اين حالت آويزان بود. پاهايم تاب نگه داشتنم را نداشت. بعد از حدود يك ربع به زمين افتادم. اين طوري اقلاً پاهايت از تحمل وزن بدن پر از دردت خلاص مي شد. خودت را به زمين مي سپردي و مقداري از فشار درد را به زمين مي دادي. اما اين آسودگي زياد طول نكشيد. پاسدار دوباره آمد و گفت چه كسي به تو اجازه داده كه بخوابي. گفتم افتادم، نتوانستم بايستم. بلندم كرد. عرق تمام زمين را خيس كرده بود. مرا ايستاند و گفت حق نشستن و يا خوابيدن ندارم. سرم به شدت گيج مي رفت و دست هايم دردي بي حساب را به بدنم منتقل مي كرد. در اين فاصله كه ايستاده بودم دو پاسدار به بهانه اين كه مطمئن شوند كه دستهايم سفت بسته شده به طرفم آمدند و شروع كردند به دست زدن به سينه و بازوهايم. دوباره افتادم، كه اين بار يكي از پاسدارها ضمانتم را كرد كه بتوانم نشسته درد را تحمل كنم. مدت نيم ساعت نشستم تا به سراغم آمدند و دست هايم را باز كردند كه مثل دو تكه جسم بيجان به دو طرفم افتاد. مثل اين كه اين دست ها از آنِ من نبود. مثل اينكه تا آن روز هرگز دستي نداشته ام. كتف هايم حالت دررفتگي داشت و جاي بستن طنابها ردي كبود بر مچ هايم گذاشته بود.

بعد از دو هفته از آخرين بازجويي ام براي رفتن به دادگاه صدايم كردند. همه تعجب كرديم چون غير از بچه هايي كه چيزي توي پرونده شان بود و با يك دادگاه يك دقيقه اي به جوخه اعدام فرستاده مي شدند، بقيه همه را معلق گذاشته بودند تا بتوانند از هرجا كه بشود برايشان بهانه اي براي حكم اعدام پيدا كنند. يافتن اين بهانه هم دشوار نبود. مثلاً كافي بود كوچكترين مطلبي كه به خودي خود جرمي هم نبود و تو در بازجويي خودت عنوان نكرده بودي از جاي ديگري لو برود. و چه بسيار بودند كساني كه فقط به اين جرم، بعد از مدتها كه از حبسشان مي گذشت و حتي بعد از محاكمه و محكوم شدن اوليه به حبس هاي سبك تر، به جوخه اعدام سپرده شدند. من اولين نفر در بند بودم كه حكمم اعدام نبود و به دادگاه خوانده شدم.

اين بار مرا به جاي طبقه اول و دوم كه مخصوص بازجويي بود به طبقه سوم بردند. گوشه اي ايستادم. صداي گفتگو و صحبت هاي خودماني بين پاسدارها به گوشم مي رسيد. پاسداري نزدم آمد و گفت مي داني امروز روز آخر عمرت است، چند روز است دستگير شده اي. گفتم حدود يك ماه و نيم. داشت سؤال بعدي را مي پرسيد كه پاسدار ديگری آمد و مرا به دادگاه برد. همان طور چشم بسته مرا روي صندلي نشاندند. در ميان سكوت و تاريكي به انتظار نشسته بودم كه صداي رئيس دادگاه به گوشم خورد كه اسمم را مي خواند. با شنيدن اسمم خاطرم جمع شد كه اقلاً دادگاهم از نوع دادگاه هاي گيلاني نيست. چون در دادگاه هاي گيلاني اسم هم خوانده نمي شود. فقط يك حكم اعدام دسته جمعي، دستور نوشتن وصيت نامه و احياناً تلفني به خانواده براي وداع. پاسدار شماره ات را مي گيرد و گوشي را به دستت مي دهد : مامان، من امشب اعدام مي شم. خداحافظ.

اجازه داد چشم بندم را باز كنم. جلويم دو ميز بود. يكي از آنِ آخوند جواني به عنوان قاضي و ديگر متعلق به ظاهراً منشي جلسه، مرد سي و چند ساله اي مثل برج زهرمار كه گويا از اين كه براي يك زنداني جلسه اي و دادگاهي تشكيل مي شود ناراضي بود و دلش مي خواست مرا با دست هايش خفه كند. روي ميز رئيس دادگاه چند پرونده و چند قلم وجود داشت و روي ميز منشي فقط يك سيني با قندان و قوري و فنجان ديده مي شد، زيرا منشي كاري جز اين نداشت. پاسداري در كنار ميز رئيس ايستاده بود كه با چشمهاي هيزش انگار چادر و روسريم را مي دريد. پرونده ام جلو رئيس دادگاه بود، چيزهايي كه خودم نوشته بودم و مي دانستم چيست. اما زير بعضي از خط ها و عبارت ها را با خط قرمز مشخص كرده بودند. دادگاه شروع شد.

قاضي گفت شما متهم هستيد كه از گروهك ها حمايت كرده ايد. جواب دادم كه در كجاي بازجويي و نوشته هاي من چنين چيزي هست كه من از گروهك ها دفاع كرده ام. گفت همين كه از انجمن اسلامي دانشكده پشتيباني نكرده ايد متهم به دفاع از گروه هاي ديگريد. و قسمت هايي از متن بازجويي را كه خودم برايشان نوشته بودم و بيشتر مربوط به دوره انقلاب و تظاهرات آن موقع بود، به عنوان جرم برايم خواند. و در آخر گفت كه اگر دفاعي از خود دارم بكنم. جواب دادم چه دفاعي مي توانم بكنم. من همهء چيزهايي كه مرا متهم به آنها كرديد در ورقه هاي بازجويي كه الان جلوي رويتان هست به دلايل كافي رد كرده ام. بنابراين اگر دفاع و نظر من لازم بود و كمك مي كرد، شما مرا متهم به پشتيباني و همكاري با گروهك ها نمي كرديد. ديگر نه او چيزي گفت و نه من. در آخر خواست كه به خانواده ام زنگي بزنم و خودش و بقيه ـ پاسدار و منشي ـ از اتاق خارج شدند.

اين آخرين شگرد آنهاست كه زنداني را با تلفن، كه از خارج از اتاق تحت كنترل است، بيازمايند. به همين خاطر بعد از متهم كردن زنداني به دلايل و شواهد كافي از نظر خودشان، زنداني را با تلفن در اتاق تنها مي گذارند. و بسيارند زندانياني كه بر اثر كمي تجربه ممكن است گول چنين كلكي را بخورند، و از طرف خودشان يا از ناحيه مخاطبشان چيزي گفته شود كه مايه دردسرهاي بعدي شود. روي هم رفته دادگاهم دوازده دقيقه طول كشيد، بدون اينكه حكمم اعلام شود. من بايد كلاهم را به آسمان مي انداختم كه زماني كه صرف محاكمه هزار و دويست زنداني مي شد به دادگاه من اختصاص يافته بود.

به بند برگشتم در حالي كه هيچ خيالم راحت نبود كه كارم تمام شده. حساب و كتابي كه در كار نبود. ممكن بود امروز حكم آزاديت را بدهند، فردا دوباره دستگير و اعدامت كنند. و به عكس، امروز اعدامت كنند، فردا متوجه شوند كه بايد آزاد مي شدي، و براي جبرانش دو ركعت نماز توبه بجا بياورند.

قزل حصار

مدت سه ماه در اوين بودن و ديدن آن همه ماجراها و شكنجه ها و دلهرهء لو رفتن و دوباره به بازجويي فراخوانده شدن، ديگر آرامش و اعصابي برايت نمي گذارد و رفتن به زندان قزل حصار جزو آرزوهايت مي شود. بنابراين وقتي مرا براي انتقال به قزل صدا زدند از تصور يك آرامش نسبي نفس راحتي كشيدم. با صدا كردن من در بند همهمه راه افتاد. همه بچه ها به طرفم آمدند. من هم در حاليكه وسائلم را با بچه ها عوض مي كردم و قول و قرارها و پيغام هايشان را مي گرفتم، همراه با بقيه گريه مي كردم. چه سخت بود دوري از بچه هائي كه مدت سه ماه شريك غم و شادي هم بوديم و حرف هاي همديگر را مي دانستيم.

ساعت دو بود كه ما را چشم بسته سوار اتوبوس كردند و به راه افتاديم. وقتي از در اصلي اوين رد شديم و از چند كوچه و پس كوچه اطراف اوين گذشتيم اجازه دادند چشم بندهاي مان را باز كنيم، ولي حق برگشتن و به اطراف نگاه كردن و كنار زدن پرده هاي كشيده اتوبوس را نداشتيم. اتوبوس پر از زنداني بود. پسرها را يك طرف و دخترها را طرف ديگر نشانده بودند. به عده اي از پسرهاي زنداني دستبند زده بودند. پاسداري مسلح جلوي ماشين مراقب حركات ما بود، و راننده بيشتر از آنكه به جلو نگاه كند از توي آيينه اش ما را مي پائيد. مدتي رفتيم تا بالاخره ماشين جلوي يك در آهني بزرگ ايستاد و راننده براي دادن شناسايي از ماشين پايين آمد. روي در با خط درشت نوشته شده بود: <زندان ضد انقلاب ـ زباله دان تاريخ<.

بيرون در، چند مرد و زن مسن با اشتياق و پرسان كه از كجا مي آييد ما را نگاه مي كردند. وارد قزل شديم و بعد از گذشتن از چند پيچ و خم پياده شديم. ما را به خط كردند و به راه انداختند. بعد از چند دقيقه خود را در راهروي بسيار درازي يافتم كه انبوهي زنداني ديگر نيز آنجا بودند كه گويا با چندين ماشين آورده شده بودند. ما را رو به ديوار و پشت به راهرو نشاندند. دختري كنار من نشسته بود كه سخت مي گريست، هر چه خواستم او را دلداري دهم فايده اي نداشت. آنقدر گريه كرد تا غش كرد. از جا بلند شدم و به پاسداري كه با دوچرخه مشغول رفتن به ته سالن بود گفتم حال اين دختر بد است. گفت او را به بهداري ببرم. به كمك يكي ديگر از بچه ها او را به بهداري رساندم. مسئول بهداري كه پسر جواني بود و خود نيز زنداني بود او را با سيلي و كتك و آب سرد به هوش آورد. دخترك بعد از اينكه به هوش آمد شروع به جيغ و داد كرد كه اين بار او را با يك آمپول خواباند.

مأموريت من ديگر تمام شده بود. به راهرو برگشتم. �بچه ها را براي بردن به بند به خط كرده بودند. به دو خود را به صف بچه ها رساندم و در آخر صف قرار گرفتم. جلوي صف مرد بلند قد درشت هيكلي ايستاده بود كه چهل ساله به نظر مي رسيد و او را حاجي آقا صدا مي زدند و بعداً معلوم شد مسئول زندان است. دو طرف حاجي آقا دو در قرار داشت و او يكي يكي از بچه ها سؤال مي كرد و سپس آنها را يا به طرف در دست راست و يا به طرف در دست چپ ميفرستاد. دست راست، بند چهارِ مجرد و يا به قول حاجي بند زندانيان نبريده و دست چپ، بند عمومي يا <بند زندانيان اصلاح شده< بود.

نوبت به من رسيد. حاجي آقا نگاه خيره اي به من انداخت و سپس با پوزخند اسمم را پرسيد، جواب دادم. جرمم را پرسيد، گفتم مشكوك دستگير شده ام. سيلي محكمي به گوشم نشاند كه پدر سوخته فلان فلان شده تو هنوز آدم نشده اي. تو به جمهوري اسلامي توهين مي كني و تهمت مي زني! يعني جمهوري اسلامي كسي را مشكوك دستگير مي كند. همه تان در خانه هاي تيمي مايه راحتي خيال پسرها بوديد حالا براي من لغز مي خواني. مرا كه همچنان ساكت نگاهش مي كردم و از خشم دندان هايم را به هم مي فشردم به سمت راست هل داد و گفت برو اگر قرار باشد تا آخر عمرت هم اينجا نگهت دارم خودم آدمت مي كنم و مرا به طرف دري كه پتويي جلوي آن آويخته بود فرستاد.

وارد كه شدم ابتدا يك سرسرا بود با دو اتاق در دو طرف و سپس راهروي درازي كه دو طرف آن سرتاسر سلول بود و زنداني هايي كه از پشت ميله ها ما را نگاه مي كردند. از بين بچه هايي كه به بند مجرد فرستاده شده بودند، من و يك نفر ديگر را به دو اتاق دو طرف سرسرا فرستادند و بقيه را وارد سلول هاي توي راهرو كردند. اتاقي كه مرا فرستاده بودند اتاق بچه هاي چپ بود. راهرو باريكي در اتاق را از ديوار ميله ايِ جلو جدا مي كرد. در انتهاي اتاق و روبروي در، پنجره اي قرار داشت كه از ميان آن براي اولين بار پس از سه ماه چشمم به خورشيد افتاد كه داشت آخرين اشعه هاي عصرگاهي اش را نصيب زندگان مي كرد. مدتي كنار پنجره ايستادم. چه زيبا بود آسمان و آزادي. به طرف بچه ها برگشتم. همه مان لبخند به لب داشتيم. به همه مان گفته بودند كه تا آخر عمرمان اينجا خواهيم بود. در حاليكه نگاهم از روي يكايك بچه ها مي گذشت، نشستم و بعد از پاسخ دادن به بچه هاي <بازجو< كه كارشان با آمدن هر تازه واردي شروع مي شد، مشغول خوردن نان و پنير و خرما شدم.

در قزل حكم، حكم حاجي بود. وقت و بي وقت با لباس سربازي وارد بند مي شد؛ قانون وضع مي كرد؛ قانون لغو مي كرد؛ شكنجه مي كرد و مي بخشيد. براي اجراي دستورات جور و واجورش هم چند پاسدار زن و مرد گوش به فرمان داشت كه ما را مدام زير شكنجه هاي روحي و جسمي قرار مي دادند. حاج آقا به پروندهء ما كاري نداشت. اينكه ما محارب و مفسد، بي دين، يا بادين، گناهكار يا بي گناه بوديم به او ربطي نداشت. حاجي فقط وظيفه خود مي دانست تا آنجا كه مي تواند از <ناموس هاش> يعني ما زنداني هاي دختر مواظبت كند. و هركدام از اين ناموس ها كه پايش را كج برمي‌ داشت حاجي چنان دماري از روزگارش درمي آورد كه بيا و تماشا كن.

در قزل ما حدود سيصد و پنجاه نفر بوديم كه درهم مي لوليديم. سلولي كه دو تخت سه طبقه داشت و در حقيقت براي شش زنداني در نظر گرفته شده بود، سي تا سي و پنج زنداني را در آن چپانده بودند. زمين ناهموار و سرد و نمور زندان، درد كمر و درد پا كمترين ارمغانش بود. ميله هاي آهني كه از هر سو و اطراف به چشم مي خورد همه را محتاج عينك آستيگمات كرده بود. هر كس يك پتو براي خوابيدن داشت. يك پتو نيز كف سلول انداخته بوديم. روي هر تخت فقط يك نفر حق داشت بخوابد، دو نفري جرم بود و ممكن بود شيطان به جلدمان برود. ولي روي زمين هر چند نفر مجبور بوديم به هم بچسبيم عيبي نداشت.

دو پاسدار زن رابط ما با حاجي بودند. يكي دختر شانزده هفده ساله اي به نام طيبه كه چشم ديدن هيچكدام از ما را نداشت و وقتي امر كتك زدن ما به او محول مي شد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت. مي گفت اگر من جاي گيلاني بودم اينجا اينقدر شلوغ نبود، همه تان را مي كشتم. همه تان كافريد و منافق، و رو به بچه هاي بريده مي كرد و مي گفت شماها هم دروغ مي گوئيد. دومي زن جواني به نام فرزانه بود كه گاه و بي گاه به خيال خود نسبت به ما اظهار دلسوزي مي كرد و مي گفت هميشه مي شود توبه كرد و از راه كج برگشت. با اين همه در اجراي دستورات حاجي در مورد آزار ما كوتاهي نمي كرد.

در قزل از بازجويي و شكنجه براي اقرار گرفتن و مانند آن خبري نبود، فقط روزي چند نفر را براي اعدام يا بازجويي به اوين منتقل مي كردند. در اينجا زندانياني بودند كه هنوز حتي هويتشان مشخص نشده بود و با يك شماره و بدون بازجويي و حكم به قزل منتقل شده بودند.

در قزل تلويزيون و كتاب ـ البته كتاب هايي از قبيل آثار دستغيب و مطهري ـ و از همه مهمتر كاغذ و مداد داشتيم. روزي يك ساعت ما را به بند عمومي برده و در اتاقي به ما درس ايدئولوژي اسلامي تزريق مي كردند، كه رفتن اجباري بود و نرفتن به هر دليلي جرم محسوب مي شد. هفته اي دو ساعت هواخوري داشتيم كه همان را هم اغلب به بهانه هاي جور و واجور از ما مي گرفتند.

شب هاي پنجشنبه ما را مدت دو سه ساعت در راهروهاي سرد قزل مي نشاندند و به خواندن دعاي كميل مجبور مي كردند. روزي يك ساعت آب گرم داشتيم و يك روز در هفته نيز سه ساعت حمام داشتيم. وضع حمام از اوين بهتر بود، اما بيماري بسيار زياد بود. سلول هاي نمور و نبود آفتاب و هواي آزاد و استفاده از حمام به طور عمومي همه را به بيماري هاي پوستي، قارچ رحم و غيره مبتلا كرده بود و گريز از اين بيماري ها تقريباً غيرممكن بود.

در اينجا نيز از سيصد و پنجاه زنداني، كمتر از پنجاه نفر به طور عادي قاعده مي شدند و اين نامرتب بودن عادت ماهانه در اغلب بچه ها عوارض عجيب و غريبي به وجود آورده بود. بدن اغلب ما ورم داشت، ورمي كه ابتدا آنرا با چاقي اشتباه مي گرفتيم. يك روز لاجوردي كه براي بازديد از بند آمده بود ما را كه ديد گفت وقتي شماها را دستگير كرديم همه تان زرد و لاغر بوديد حالا در اينجا گوشت زيادي بالا آورده ايد و اين را از محسنات زندان اسلامي به حساب آورد.

در ديدن برنامه هاي تلويزيوني هم محدوديت داشتيم. مثلاً اگر تلويزيون مسابقه فوتبال نشان مي داد و پاسداري سر مي رسيد سر و صدا راه مي انداخت كه ديدن فوتبال حرام است چون مردهاي بازيكن لخت هستند. و ما كه مي گفتيم خوب اگر حرام بود كه تلويزيون آن را پخش نمي كرد در جواب مي گفت كه چون تلويزيون برنامه ندارد اين برنامه هاي ناسالم را مي گذارد.

در بند، شش زن حامله داشتيم كه باوجود وضعيت خاص شان، زندان از خانواده هاي شان چيزي بيشتر از بقيه قبول نمي كرد. تنها ما در چيزهائي كه در اختيارمان بود مراعات حال آنها را مي كرديم. مثلاً به هر يك از آنها يك تخت اختصاص داده بوديم، در حاليكه بقيه بايد نوبتي روي تخت مي خوابيدند. سعي مي كرديم از قسمت هاي مقوي تر غذا بيشتر به آنها بدهيم. سهميهء محدود خريد هفتگي شير و ماست مان را نيز به آنها مي داديم. هر چه از مسئولان زندان تقاضا كرديم حاضر نشدند حداقل روزي يك ساعت به آنها هواخوري بدهند.

از اين شش زن حامله شوهران سه نفرشان را اعدام كرده بودند و يكي از اين سه نفر خودش هم محكوم به اعدام بود. اما اجراي حكم را در مورد او تا به دنيا آمدن فرزندش به تعويق انداخته بودند. عدالت اسلامي رابطهء بي رحمانه اي ميان مادر و فرزندي كه در رحم داشت برقرار كرده بود. گويي مادر پيك مرگ خود را در دل مي پرورد و نزديك شدن روز تولد فرزند، شمارش معكوس براي اعدام مادر بود. تصور اين تقارن شوم احساس سنگين و بي نهايت دردناكي در ما ايجاد مي كرد كه هر وقت چشم مان به او مي افتاد عذاب مان مي داد.

سه حامله ديگر نيز شوهرانشان زنداني بودند و خودشان هم محكوميت هاي سنگين داشتند. زنداني حامله تا لحظه اي كه از درد بيهوش مي شد بايد در زندان مي ماند و تنها در دقايق آخر او را به درمانگاهي در كرج مي‌ رساندند و دو سه ساعت بعد او را كه تقريباً بيهوش بود و هنوز نمي توانست راه برود همراه فرزند نوزادش به بند بازمي گرداندند. و نوزاد چند ساعته هم مي بايست از هواي آلوده بند تنفس كند.

اولين زنداني كه از بند ما براي زايمان رفت همان زن محكوم به اعدام بود. بعد از اينكه با بچه اش به بند برگشت در عين حال كه خوشحال بوديم، ديدن موجودي كه هنوز چشم به اين دنيا نگشوده خود را در زندان يافته بود ناراحتمان مي كرد. به خصوص كه نمي توانستيم برايش كادويي، حتي يك عروسك كوچولو تهيه كنيم. پاسدارها به زن اجازه ندادند حتي اسم شوهرش را كه اعدام شده بود بر روي پسرش بگذارد و در جواب او گفتند شوهرت آدم خوبي نبود كه تو اسمش را روي اين بدبخت بگذاري. از كجا معلوم كه مسلمان خوبي نشود، آنوقت تو را نفرين خواهد كرد كه اسم پدرش را روي او گذاشته اي.

غذاي بچه فقط شير مادر بود، مادري كه از اندك خوراكي كه در بند پيدا مي شد تغذيه مي كرد. البته موقع به دنيا آمدن بچه مقداري لوازم نوزاد از خانواده زنداني قبول كرده بودند. يك ماه بعد از زايمان براي اولين بار به او اجازه ملاقات دادند. از اينكه مي توانست بعد از چندين ماه خانواده اش را ببيند و پسرش را به آنها نشان دهد بسيار خوشحال بود. بعد از ملاقات فرزندش را از او جدا كرده و به خانواده اش دادند و يكي دو روز بعد او را به اوين بردند. لحظه رفتن با لبخندي شيرين و در عين حال تلخ با همه مان خداحافظي كرد. درست نمي دانستيم در دلش چه مي گذرد. همين را مي دانستم كه عاشق بود. عاشق پسرش كه مي گفت بسيار به پدرش شبيه است و از او هم جدايش كرده بودند.

تعداد زنداني آنقدر زياد بود كه كنترل مداوم آنها توسط حاجي و پاسدارها تقريباً غيرممكن بود، و براي اينكار اغلب دست به شيوه هاي احمقانه اي مي زدند. مثلاً صبح حاجي سر زده وارد سلول مي شد و اولين نفري را كه جلوش بود و چادر به سر نداشت مي گرفت و بعد از فحش و كتك به همراه چهل پنجاه نفر ديگر كه مثلاً از قيافه شان خوشش نمي آمد، توي يك سلول كرده و در سلول را قفل مي كرد و تا عصر نه به آنها غذا مي داد و نه اجازه رفتن به توالت. يك زنداني عادي را هم كه در بند ما بود، و به قول خودش <هم پرونده پري بلنده> بوده، بالاي سر آنها مي گذاشت تا دست از پا خطا نكنند. يا ناگهان در بند را باز مي كرد و مي گفت چرا مي خنديد، صداي خنده تان تا بيرون بند مي آيد. شماها همه تان قصد داريد اين پسرهاي پاسدار را كه از جلوي در مي گذرند تحريك كنيد و به اين بهانه بيست تا بيست و پنج نفرمان را براي سينه خيزرفتن در راهروئي كه خودشان در آن با دوچرخه رفت و آمد مي كردند مي برد. و بعد هم دو سه نفر از پاسدارهائي را كه گوئي خودش از بين جاهل‌ هاي ميدان دست چين كرده بود، بالاي سرمان مي گذاشت تا <درست> سينه خيز برويم. آنها هم مدام با شلاق بر روي باسن و ران هاي ما مي زدند و خنده هاي وحشيانه مي كردند، به طوري كه تحمل حركات آنها براي مان از چندين بار سينه خيز رفتن در آن راهروي طويل سخت تر بود. سينه خيز آنقدر ادامه مي يافت كه آرنج هاي مان زخم مي شد و حال مان بهم مي خورد و حتي عده اي استفراغ مي كردند.

يك روز حاجي عده اي از ما را صدا زد و در حاليكه با قيافه اي مضحك همه مان را ورانداز مي كرد گفت به چه اجازه زير ابروهايتان را برداشته ايد. جواب داديم كه زير ابروهايمان را برنداشته ايم. در اينگونه سؤال و جواب ها همه مان بايد پاسخ مي داديم، چون اگر يك نفر پاسخ مي داد او را به عنوان نماينده مي گرفت و پدرش را درمي آورد. با صداي بلند تكرار كرد كه چرا برداشته ايد و اشاره به ابروي چند نفرمان كرد و گفت نگاه كنيد اين ابروها برداشته شده. گفتيم حاج آقا تازه اگر بخواهيم زير ابرو را برداريم با چه وسيله اي مي توانيم، ما كه در اينجا چيزي نداريم. در جواب گفت كه شما پدر سوخته ها با نوك قاشق زير ابرو برداشته ايد. ما كه از زور خنده داشتيم مي تركيديم و جرأت خنديدن هم نداشتيم ديگر چيزي نگفتيم، و حاجي بالاخره چند نفرمان را براي سينه خيز به راهرو برد.

در بند ما زن سي و پنج ساله اي بود كه بدون بازجويي به قزل منتقل شده بود. پرستاري بود كه از شوهرش جدا شده بود و مخارج خود و پسر شش ساله اش را از راه پرستاري تأمين مي كرد. او بيماري رحم داشت و مجبور بود هر چند وقت يكبار براي شستشوي رحم كه در اصطلاح پزشكي <كورتاژ> مي گويند به بيمارستان برود. در طول شش ماهي كه از دستگيري اش مي گذشت او را براي شستشو به بيمارستان نبرده بودند. مدام خونريزي داشت. تا اينكه حالش آنقدر بد شد كه ديگر قادر به حركت نبود. به ناچار او را به درمانگاه كرج رسانده و بعد از دو ساعت به بند برگرداندند و حالش بعد از دو سه روز به تدريج خوب شد.

دو سه شب بعد حاجي وارد بند شد و او را صدا زد. او را كه خواب آلود بود بلند كرديم تا پيش حاجي برود. حاجي از او پرسيد براي چه به بيمارستان رفته بودي؟ جواب داد ناراحتي رحم دارد. و حاجي كه بسيار عصباني بود و بدنش مي لرزيد سرش داد كشيد كه پدر سگ فاحشه تو براي كورتاژ رفته بودي و با پوتين هاي سربازي كه به پا داشت به جان او افتاد و تا مي توانست لگد به كمر و پاي او و سيلي به صورتش زد. همه مان مانده بوديم كه چكار كنيم. هيچكس حق حرف زدن و اعتراض و حتي توضيح نداشت. زن كه نه جرأت و نه فرصت حرف زدن داشت فقط جيغ مي زد و حاجي در حاليكه او را به شدت مي زد مي گفت كه تو شش سال است از شوهرت جدا شده اي چرا براي كورتاژ به بيمارستان رفتي. بعد از كتك مفصل، تازه تهديدش كرد كه او را براي اعدام به اوين خواهد فرستاد و با فحش و بد و بيراهي كه نثار همه مان مي كرد راهش را كشيد و رفت، در حاليكه ما از اين همه حماقت و اين همه ظلم دهان مان باز مانده بود.

<م> بسيار مي گريست. او درد بسيار چشيده بود، چه در زندان و چه بيرون زندان. ولي اين بار دلش سوخته بود. از اين مي گريست كه حيثيتش را آن چنان زير لگد خرد كرده بودند. از اين مي گريست كه نتوانسته بود اعدام را به خود بخرد و بگويد كه فاحشه زن توست و برگردد و تفي توي صورت حاجي بياندازد.

ماجرا به اينجا ختم نشد و حاجي كه به خيال خود جنايتي را كشف كرده بود براي دستگيري دكتري كه <كورتاژ> كرده بود اقدام مي كند و تازه بعد از رفت و برگشت هاي پياپي به بيمارستان دستگيرش مي شود كه كورتاژ علاوه بر آنچه جناب ايشان در ذهنش داشته به شستشوي رحم هم مي گويند. اين موضوع را پاسدار زن به عنوان مژده به <م> گفته بود كه بالاخره حاجي فهميد.

يك روز صبح حاجي به طرف سلول بچه هاي چپ آمد و گفت كه لاجوردي گفته هر كس نماز نخواند به جاي هر وعده نماز پنج ضربه شلاق جيره خواهد داشت، و يكي از پاسدارهاي زن را مسئول اجراي اين حكم كرد. روزانه پنج وعده شلاق داشتيم. صبح، ظهر، عصر، مغرب و عشا. تحمل بيست و پنج ضربه شلاق روز اول امكان داشت، ولي روز دوم شلاق روي پاهاي ورم كرده براستي طاقت فرسا بود. ديديم كه صرف نمي كند و شروع به خواندن نماز كرديم.

دختر هيجده نوزده ساله اي بود كه دو برادرش را اعدام كرده بودند و برادر ديگرش نيز در زندان وضع خوبي نداشت. او در حكمش كه ابد زير اعدام بود روزي بيست و پنج ضربه شلاق نيز جيره داشت، به� خاطر اينكه وقتي بازجو از او پرسيده بود كه ايدئولوژيت چيست پاسخ داده بود كه كمونيست هستم. حاجي به او گفت كه لاجوردي به من ابلاغ كرده كه تا وقتي مسلمان نشوي بايد روزي بيست و پنج ضربه شلاق بخوري. او گفت كه نماز مي خواند و ديگر كمونيست نيست. ولي حاجي كه بدون شلاق امرش نمي گذشت گفت بايد مسلمان واقعي بشوي. روزي بيست و پنج ضربه شلاق به او مي زدند. پاهايش زخم شده بود و نمي توانست حتي راه برود، يا درست بنشيند و حركتي كند. و ما كه امكاني جز ضمانت نداشتيم، با اينكه ضمانت مان هم پيش حاجي يك پول ارزش نداشت، پيش حاجي رفتيم كه اين بابا مدتهاست كه نماز مي خواند، ديگر چرا به جرم نماز نخواندن او را مي زنيد. اين جريان چنان مضحك بود كه حاجي را به خنده واداشت و ديگر كتك زدن او را قطع كرد.

هر چند وقت يكبار مي آمدند سلول گردي. اين كار توسط پاسدارهاي زن و با كمك چند زنداني بريده كه بيشتر از پاسدارها ما را اذيت مي كردند انجام مي گرفت. چيزي كه نداشتيم كه گير بياورند تنها همه چيزمان را مي گشتند و به هم مي ريختند. در جريان همين سلول گردي ها، يك بار در كتابچه يكي از بچه ها ديدند نوشته شده <حاج آقا خر است>. كتابچه را بردند كه به حاجي نشان داده و دستور تنبيه ما را بگيرند، ولي خوشبختانه جناب حاجي خريت خود را پذيرفت و به روي مبارك نياورد.

در بين بچه هاي قزل دختر بيست ساله اي بود كه اصلاً به بقيه نمي خورد. اگر ديگران تا حدودي سر و گوششان مي جنبيد و دو تا روزنامه خوانده بودند، او روحش هم از اين چيزها خبر نداشت. جائي كار مي كرد و خودش هم نمي دانست چرا ناگهان وارد خانه اش شده بودند و شروع كرده بودند به گشتن :

<هر چه گشتند جز نوارهاي مبتذل چيزي پيدا نكردند. بالاخره در حين ورق زدن آلبوم خانوادگي، عكس مادرم را كه بيست و پنج سال پيش با لباس شنا انداخته بود گير آوردند و به من گفتند پاشو بريم. گفتم كجا، گفتند زندان. گفتم چرا. در حاليكه عكس مادرم رو نشونم مي دادند گفتند براي اينكه اين مادر لياقت تربيت تو را ندارد>.

و او را همراه عكس به زندان آورده و بدون بازجويي و سؤال و جواب به قزل منتقل كرده بودند. از تعجب به ديوانگي رسيده بود و بيشتر از هر كسي رنج مي برد. فشار زندان و بودن در زندان آنقدر برايش بي معنا بود كه ناراحتي عصبي پيدا كرده بود. گاه و بيگاه دچار تشنج مي شد و فرياد مي كشيد و پرستار زندان كه دكتر بند هم بود آمپولي به او زده و او را دو سه شبانه روز مي خواباند.

يكروز در حاليكه شديداً متشنج شده بود و فرياد مي زد و چند نفري دست و پايش را گرفته بوديم تا پرستار آمپولش را بزند، ناگهان روسريش را جلو پرستار پائين كشيد. فوراً خبر توسط فرزانه خانم پاسدار به حاجي داده شد. حاجي هم كه سرش براي اين خبرها درد مي كرد به شتاب آمد و از او پرسيد چرا اين كار را كردي. چرا عمداً خودت را به مرد غريبه نشان دادي. او كه در حال عادي نبود به حاجي جواب سر بالا داد و حاجي كه از كوره در رفته بود به او گفت برو حاضر شو تا ببرمت جائي كه حالت جا بيايد. دختر بي اعتنا كفش و لباس نواش را پوشيد و با حاجي به سمت <توالت> به راه افتاد. <توالت> مستراح كهنه گرفته و پري بود كه فقط براي ايستادن يك نفر جا داشت و ما را براي تنبيه به آنجا مي بردند. دخترك را بعد از دو روز خسته و تكيده از توالت برگرداندند. و ما برايش چند <ترانه مبتذل> خوانديم تا كمي حالش جا آمد و خوابيد.

قزل حصار زندان پرت افتاده اي بود. بعد از مدتي اقامت در آن، يكنواختي، بيكاري و بي خبري چنان روزها را بر ما سخت مي كرد كه ما كه از انتقال به قزل خوشحال شده بوديم، دوباره آرزوي رفتن به اوين را مي كرديم. در آنجا حداقل زنداني جديد مي آوردند كه به ما از بيرون خبري مي داد. حتي خود ورود يك تازه وارد جنب و جوش و تنوعي ايجاد مي كرد. ولي در اينجا، بيشتر ما زنداني ها در فاصله زماني كوتاهي دستگير شده بوديم و براي هم ديگر خبر و حرف تازه اي نداشتيم. از همه بدتر بيماري و به ويژه بيماري هاي پوستي آزارمان مي داد و عليرغم رعايت شديد مقررات بهداشتي كه براي خود وضع كرده بوديم از پس آن برنمي آمديم.

در قزل، بعد از گذشت شش هفت ماه، بيشتر بچه ها دچار افسردگي بودند. كمتر حرف مي زدند و اغلب ساكت و آرام بودند. تنها خوشي مان روزهاي ملاقات بود. فرق نمي كرد كه خودمان يا دوست مان را صدا بزنند. شنيدن چگونگي ملاقات بچه ها همانقدر سرگرم و خوشحال مان مي كرد كه ملاقات رفتن خودمان.

بافندگي و گوبلن دوزي و مانند آن را هم كه خانواده ها تا آن موقع اجازه فرستادن وسائلش را داشتند، قطع كرده بودند به اين بهانه كه اين كارها وقت تان را مي گيرد و براي خواندن ايدئولوژي وقتي باقي نمي گذارد. اما بعد از دو هفته مقداري كلاف و كاموا وارد بند كردند كه با اين كلاف ها براي برادران رزمنده تان در جبهه چيزي ببافيد. اين خودش به اندازه درس ايدئولوژي ثواب داشت!

بعد از چند روز كه وعده آوردن حكم ها را داده بودند ـ چون هيچكس حكمش را نمي دانست ـ بالاخره يك شب حكم هاي يك عده از بچه ها را آوردند. پاسدار آورنده حكم توضيح داد كه آنهايي كه ناراحتي قلبي دارند گوش هاي شان را بگيرند كه حكم ها خيلي سنگين است. ديگر نمي دانست كه كم جرم ترين بچه ها وقتي دستگير مي شود پيه اعدام را به تنش مي مالد و با ابد جشن مي گيرد. از پانزده يا شانزده حكمي كه خواند سيزده حبس ابد بود كه بچه ها خيلي خونسرد آنها را امضاء كرده و مي رفتند، به طوري كه پاسدار حاضر در آنجا تعجب كرده بود. بالاخره هم نتوانست طاقت بياورد و گفت شماها فكر مي كنيد كه ابد شوخي است و همين روزها آزاد مي شود. ما اگر هم مجبور به رفتن شويم اول همه تان را مي كشيم بعد مي رويم.

بعد از رفتن پاسدار بساط رقص به راه انداختيم. ما دست مي زديم و ابدي ها مي رقصيدند. جشن مان تا ساعت دو سه بعد از نيمه شب طول كشيد. اما فردا ابدي ها مبجور شدند به حاجي توضيح بدهند كه از اينكه ابد گرفته اند نه تنها ناراحتند بلكه هرگونه رقص را نيز محكوم مي كنند.

يك شب حاجي خشمگين وارد بند شد و چند زن مسن را ـ مسن كه مي گويم يعني بين سي و پنج تا چهل و پنج سال ـ كه در رابطه با گروه <پارس> دستگير شده بوند صدا زد. جرم آنها اين بود كه وقتي براي كشيدن دندان پيش دندانپزشك رفته بودند از او كه خود نيز زنداني بود، سيگار گرفته و كشيده بودند. و اين خبر يك جوري به گوش حاجي رسيده بود. سپس حاجي يكي از پاسدارها را به دنبال شلاق زن فرستاد. مأمور شلاق زدن كه سري طاس داشت، در حاليكه سينه اش را جلو داده و كتش را روي دوشش انداخته بود و گشاد گشاد راه مي رفت وارد شد و از حاجي پرسيد كي بايد كتك بخورد. حاجي هم تنبيهي ها را نشان داد. و او با شلنگ به جان آنها افتاد. يكي از زنها زير شلاق، دامنش قدري بالا رفت كه همين جرمش را چند برابر كرد، چون در حضور حاجي تو بايد هم كتك مفصلي مي خوردي و هم حجابت را محكم نگاه مي داشتي. در اين ميان حاجي خودش هم بيكار نمي نشست و لگد و فحش را چاشني شلاق ها مي كرد. و ما هم صم بكم ناظر اين جريان بوديم. در اين ميان زن ديگري از سلطنت طلب ها رو به حاجي كرد و گفت حاجي تو رو خدا بس كن. كه به خاطر اين <فضولي نامربوط> او نيز همراه بقيه كتك خورد. حاجي بعد از اين كتك زدن مفصل در حاليكه به همه مان فحش مي داد به سراغ دكتری رفت كه به ناموس هاي او سيگار داده بود.

اين گونه <شوهاي> وقت و بي وقت حاجي فشار عصبي شديدي بر ما وارد مي آورد. به ويژه كه بايد گوسفندوار به ديوانگي هاي او تن مي داديم و لب از لب نمي گشوديم، چرا كه دهان باز كردن همان و خود را در دادگاه هاي دو دقيقه اي گيلاني يافتن همان. بعد از سه ماه ماندن در بند چهار مجرد دسته جمعي تقاضاي رفتن به بند چهار عمومي را كرديم. در آنجا اقلاً مي توانستيم هر روز از صبح تا عصر به هواخوري برويم و لباس هاي مان را نيز به آفتاب بسپريم.

در بند عمومي پانصد زنداني درهم چپيده بودند و دفتر پاسدارهاي زن در سرسراي آن واقع شده بود. البته علت اصلي تقاضاي ما براي رفتن به عمومي اين بود كه روي ما به عنوان چپ فشار زيادي مي آوردند. مانع مي شدند كه با بچه هاي مسلمان صحبت كنيم. حتي بعضي وقت ها كار را به جائي مي رساندند كه نمي توانستيم با بچه هاي مسلمان در صف توالت بايستيم و يا به حمام برويم. رفتن به عمومي و پخش شدن بين بچه ها اين فشار را كم مي كرد.

در عمومي با دختر پانزده ساله اي در يك سلول افتادم. او از بچه هايي بود كه در اوين با هم بوديم. بچه بسيار خوبي بود. برايم از همه چيزش گفته بود و مي دانستم چه كرده. يادم نمي رود زماني كه از دادگاه برگشته بود. وقت ناهار بود. گفت به اعدام محكوم شده و صبر نكرد كه ناهار بخورد. فوراً به حمام رفت و با آب سرد غسل شهادت كرد. مي ترسيد بلافاصله او را براي اعدام صدا بزنند و ديگر فرصت غسل نداشته باشد. دو ماه بعد از من او هم به قزل منتقل شد. ولي ديگر آن آدم سابق نبود. نمي دانم چه شده بود كه بريده بود. ديگر هيچ چيز را قبول نداشت. مي گفت مقاومت بيهوده است و <آنها> ماندني هستند. طبق معمول گذشته با من حرف مي زد. ولي من ديگر احتياط مي كردم و تقريباً فقط به حرفهايش گوش مي كردم.

در اوين يكروز او را به اتاق اعدامي ها برده بودند براي نصيحت كردن يكي دو نفر از دوستان و هم سن هايش كه بيايند و همه چيز را بگويند. مي گفت اتاق كوچكي است كه زنداني هاي اعدامي را از ساعت دوازده شب تا اذان صبح در آنجا مي گذارند، پسرها جدا و دخترها جدا. به هر زنداني يك قلم و يك كاغذ مي دهند براي نوشتن وصيت نامه و يك ماژيك كه اسم يكديگر را بر روي پيشاني و كف پايشان بنويسند تا بعد از اعدام شناسايي شوند. صداي نوحه و روضه خواني از ضبط صوتي كه نزديك در اتاق قرار دارد بلند است. مي گفت حدود بيست دقيقه در آن اتاق بوده و نتوانسته آنها را مجاب كند. همو بود كه خبر اعدام شيدا را به من داد و گفت شيدا را قبل از اعدام دوباره شكنجه كرده بودند. همه چيز را در باره او گفته بودند ولي او هيچ نگفته بود.

دو سه روزي مي شد كه شروع به <سلول تكاني> كرده بوديم. بوي بهار از برابر مسلسل ها و از لاي درهاي بسته عبور كرده بود و به زندان وارد شده بود و چه خوش آمده بود. شب عيد با هرچه كه داشتيم از جمله سلول و سيمين و سهيلا و سوسن… هفت سين مان را جور كرديم و به انتظار تحويل سال نشستيم. ساعت دو صبح كه سال تحويل شد شروع به ديد و بازديد از سلول هاي همديگر كرديم و بعد خوابيديم.

دلم مي خواست تا ظهر بخوابم كه صداي داد و فرياد حاجي همه مان را بيدار كرد. اول هاج و واج مانديم كه ديگر چه خبر شده ولي بعد كه ديديم راستي راستي جدي است، خواب آلود از سلول هاي مان بيرون آمديم تا ببينيم حاجي چه عيدي براي ما در نظر گرفته، كه حاجي با فحش و بد و بيراه سراغ محبوبه را گرفت. شش هفت تا محبوبه اي كه توي بند بودند همگي چادر به سر نگران پيش حاجي رفتند. حاجي گفت من با محبوبه اي كار دارم كه ديشب گريه مي كرد. از بين محبوبه ها يكي آمد جلو و بقيه عقب كشيدند تا دنباله نمايش را تماشا كنند.

قضيه از اين قرار بود كه وقتي حاجي صبح به بند مردهاي ساواكي كه سلول هاي دست چپ ما مشرف به حياط هواخوريِ آنها بود مي رود، ساواكي ها به او مي گويند شما كه مي گوييد شاه بد بود و چنين و چنان بود، چرا خودتان بچه هاي كوچكي را زنداني مي كنيد كه از دوري خانواده شب عيد تا صبح گريه كنند. و وقتي حاجي بيشتر مي پرسد مي گويند ديشب دختري تا نيمه شب گريه مي كرد و مادرش را مي خواست، و هرچه دوستانش مي گفتند <محبوبه گريه نكن> آرام نمي شد. حالا حاجي مي خواست بداند محبوبه به چه حقي شب پيش گريه مي كرده است و هر چه محبوبه مي گفت <هيچي حاج آقا، همينطوري دلم گرفته بود> حاجي ول كن نبود و هي فحش مي داد و مي گفت <پدر سوخته ها پرونده هركدومتون رو كه باز كنيم دو سه تا قتل توشه حالا واسه من ننه من غريبم درميارين و مي خواين آبروي ما را جلوي ساواكي ها ببريد كه اونا آنقدر روشون زياد بشه كه مارو با شاه مقايسه كنن> خلاصه بعد از يك سلسله تهديد و فحش و بد و بيراه به همه مان، محبوبه را همان ساعت روانه اوين كرد.

يك روز حاجي اعلام كرد كه به پيشنهاد خود بچه هاي زنداني ـ از چند بريده نام برد ـ هر روز صبح براي اينكه تا لنگ ظهر نخوابيد و سحرخيز و كامروا باشيد، صبح را با سرود <خميني اي امام> شروع مي كنيم. صبح به صبح ساعت شش و نيم ما را به زور از خواب بلند كرده و در راهرو جلو سلول ها وامي داشتند تا همراه با صدائي كه از بلندگوي زندان پخش مي شد سرود خميني اي امام را بخوانيم. خيلي زور داشت از خواب بلند شدن و سرود شاهنشاهي خواندن. با قيافه هاي خواب آلود و چشم هاي بسته ـ چشم هاي مان را باز نمي كرديم تا خواب از سرمان نپرد ـ مي ايستاديم و سرود را زمزمه مي كرديم و به محض تمام شدن به زير پتوها مي چپيديم. پاسدارها گفتند ما مي گوييم سرود بخوانيد كه ديگر نخوابيد نه اينكه بعد از سرود دوباره بخوابيد. هيچكس بعد از سرود حق خوابيدن ندارد. در نتيجه ما بعد از سرود، كنار در سلول به حال نشسته خُر و پْف مان به هوا مي رفت. مجموعه اين وضع حالت مضحكي پيدا كرده بود كه بالاخره پاسدارها خودشان هم فهميدند و يكروز صبح كه ما بيدار شديم ديديم ساعت از هشت هم گذشته است. از طلا كردن ما ديگر پشيمان شده بودند.

مدت محكوميتم تمام شده بود و شروع به شمارش منفي كرده بودم. امروز آزاد شده ام، فردا دو روز است كه آزاد شده ام، پس فردا سه روز است كه آزاد شده ام و… و تا اينكه اين روزها زياد شد و ديگر تقريباً هم خودم و هم بچه هاي ديگري كه آزادي من باعث مي شد حداقل خبري از آنها به بيرون برسد، خيال مان تخت شده بود كه خبري از آزادي نيست.

ساعت دو بعد از ظهر بود. توي بند قدم مي زدم. حال خوبي نداشتم و مثل هميشه خسته و كسل و افسرده بودم و جز قدم زدن هيچ كاري ازم برنمي آمد كه براي رفتن به اوين صدايم زدند. در ميان ناباوري خودم و بقيه، بطرف سلولم پريدم تا وسائلم را جمع كنم. بچه ها همگي در بيرون و داخل سلول حلقه زده بودند. چه كساني كه مرا بيشتر مي شناختند و پيغامي داشتند، و چه كساني كه اصلاً مرا نمي شناختند. خداحافظي از بچه ها بيست دقيقه اي به طول كشيد و بالاخره هم پاسدار زن مجبور شد مرا كشان كشان بيرون ببرد.

حالا من بودم تنها، با ساك حاوي وسائلم، و حدود پنج هزار تومان پس انداز بچه ها براي كمك به سازمان، و مقداري رمز و شماره تلفن و پيغام، و نگاهم به ساعت ـ ساعت شيدا كه بايد هر چه زودتر به مادرش مي دادم.

به اوين رسيدم. بعد از انجام آخرين تشريفات ساعت پنج بود كه در زندان اوين در برابرم باز شد. آسمان آبي بود و آفتاب هنوز گسترده. لحظه اي مكث كردم. در بزرگ آهني كه پشت سرم بسته شد، احساس آزادي در من شكست.

چيزي از من در آنسوي در جا مانده بود.

********

اصالت:
http://www.abfiran.org/farsi/document-136-199.php
                                                                                

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 13, 2008 در 7:50 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: