حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

يک هفته در بند مردان ۲۰۹ اوين، بهمن احمدی امويی

leave a comment »

بيست و دوم خرداد سال گذشته در تجمع زنان بر ضد قوانين تبعيض آميز در تهران،علاوه بر چهل و چند زنی که بازداشت و راهی زندان شدند، بيش از سی مرد نيز بازداشت شدند.مردانی که به عنوان مدافع حقوق برابر آمده بودند تا از خواسته های زنان معترض حمايت کنند.به جز نام دو-سه نفر،کمتر کسی نام بقيه آن مردان را می داند.همچنان که کمتر کسی می داند بر آن مردان در بند ۲۰۹ اوين چه گذشت. کانون زنان ايرانی به منظور ثبت حوادثی که بر آن مردان رفت، خاطرات بهمن احمدی امويی را که آن روز به عنوان روزنامه نگار در تجمع ميدان هفت تير حضور داشت ،منتشر می کند.
amouee@yahoo.com

از دريچه کوچک سلول، چشم های يکی از زندانبانان ديده می شد .روی پنجه بلند شد و گفت: «چشم بندت را بزن و بيا بيرون». سه روزی می شد که در يکی از سلولهای زندان اوين بودم . معلوم نبود ساعت چند است . لامپی هميشه روشن مانع از تشخيص درست می شد . فقط از روی وعده های غذايی می توانستم حدس بزنم که تقريبا چه وقتی از روز است . از پنجره بالای سلول که چند ميله و تور فلزی قطوری به آن جوش داده بودند،می شد فهميد که دو سه ساعتی از غروب خورشيد گذشته است . فکر کردم برای بازجويی می روم . زندان بانی که در انتهای راهرو توی يک صندلی فرو رفته بود، از زير چشم بند ديده می شد .از همانجا داد زد » بيا جلو … جلوتر …خوبه … بپيچ دست راست … همانجا بايست ..» بر خلاف روزهای قبل که به يکی از اتاق های انتهای راهرو برا ی بازجويی می رفتم، نگهبان گفت » سر ت را بگير پائين و مستقيم برو جلو » به راه پله رسيدم و بعد طبقه اول. با خود گفتم شايد می خواهند آزادم کنند. درهمين فکر بودم که صدايی گفت » رو به ديوار. سرت پائين » . سعی کردم از زير چشم بند چيز هايی را ببينم. اما هر بار جز يک جفت دمپايی و دو پا که اغلب با شلوار خاکستری نظامی پوشيده شده بود، چيزی نمی ديدم . يک بار جسارت کردم و سرم را به طرف صدای پايی که بر زمين کشده می شد، برگرداندم . باز هم چيزی ديده نشد . فقط پشت سريکی از کارکنان زندان را ديدم که انگار تازه اصلاح کرده بود . کسی دستی به شانه ام کوبيد :» دنبال چه می گردی که مرتب سرت را اينور اونور می چرخانی. چشم بند را پائين تر بياور .» حالا فقط گونه های خودم را می ديدم و نوک کفش های بی بندم را .سمت چپم و با فاصله يک متر زنی با چادر زندان و چشم بند ،رو به ديوار ايستاده بود . گوش هايم را تيز کردم چيزی بشنوم . اما فقط چند صدای زير نا مفهوم شنيده می شد . همان صدا که بر شانه ام کوبيده بود، گفت: «خانه ات کجاست ؟» گفتم : » پونک . »
کليدش کجاست ؟
توی کيفم که روز بازداشت از من گرفتيد .

چند دقيقه بعد از ساختمان امنيتی ۲۰۹ خارج شديم . اجازه دادند چشم بند را بازکنم.دو نفر که يکی از آنها يک کيف سامسونت در دست داشت از من خواستند که سوار شوم . و يک پژو ۴۰۵ مشکی رنگ را نشان دادند . گفتم :» کجا می رويم ؟» همان که کيف در دست داشت و همکارش او را حاجی صدا می کرد، گفت : » می رويم منزلتان و آنجا را تفتيش می کنيم .» گفتم :من نمی آيم . شما حق اينکار را نداريد. بايد مجوز داشته باشيد و وکيلم هم حضور داشته باشد .
هم حق داريم وهم مجوز.
بايد وکيلم موقع بازرسی خانه حضور داشته باشد . اگر صحنه سازی کنيد و مواد مخدر و چند فيلم مستهجن و چند کتاب و نشريه غير قانونی در خانه ام بگذاريد و بعد هم بگوئيد اينها را از خانه ما پيدا کرده ايد ، چه کسی دفاع مرا باور می کند که اين صحنه سازی بوده است.
يعنی تو به ما اطمينان نداری ؟
معلوم است که نه . برای سوار شدن به اتومبيل مقاومت کردم .يکی از آنها مشتی به صورتم زد و گفت:» وقتی زبان خوش حالی ات نمی شود ،بايد به زور متوسل شويم.» برای کامل کردن همين زبان زور بود که همکارانش هم چند لگد و مشت ديگرحواله ام کردند .به زور به د اخل اتومبيل هولم دادند . برخورد تيزی در اتومبيل با يکی از بازوهايم موجب خونريزی از دستم شد. يکی از آنها به دست خون آلودم نگاه کرد و گفت:»تقصير خودت است.اگر خودت سوار می‌شدی که اينجوری نمی شد.»

داخل ماشين که نشستم به من هم دست بند زدند هم پابند . تا آنجا که می توانستند زنجيرش را محکم کردند . نيم ساعت بعد به خانه رسيديم . به سختی از پله های ساختمان بالا رفتم . پابند آهنی به پاهايم خيلی فشار می آورد . تمام خانه را گشتند . ودر نهايت تعدادزيادی نوار کاست از همه نوع ، آموزش زبان گرفته تا موسيقی و چند نوار مصاحبه مطبوعاتی و ده ها جلد کتاب و چندين دفترچه يادداشت و فيش های تحقيق را جمع کردند تا با خود ببرند . گفتم «: چرا اين کتاب ها و نوارها را می بريد ؟ اين ها را که می توانيد در بازار هم پيدا کنيد. تازه همه آنها با مجوز وزارت ارشاد منتشر شده اند» حاجی که سر تيم عمليات بود ، گفت :» به دنبال سر نخ هستيم »
چه سرنخی از ميان ماهنامه «بخارا» می توانيد پيدا کنيد که چند جلدش را برداشته ايد ؟
بعد معلوم می شود .

همچنان مشغول جستجو درقفسه کتاب ها بودند که موبايل يکی از آنها زنگ زد . از نوع صحبت کردنش معلوم بود که با همسرش صحبت می کند . گفت:» کارم طول می کشد الان سرکارهستم و دير می آيم .» با خود گفتم : آيا همسرش می داند الان مشغول چه کاری است ؟ ساعت از ۱۲ شب گذشته بود.

دروازه آهنی بزرگ زندان اوين به آرامی کنار رفت و چند دقيقه بعد مقابل بند ۲۰۹ و چشم بند و…

باد زندگی سه روز پيش من را آنجا انداخته بود .

ساعت پنج ونيم دوشنبه ۲۲ خرداد برای خيلی از مردم مثل روزهای قبل و ماه های پيش از آن بود . در آسمان تهران بادی نمی وزيد و قرار بود که خورشيد همانند گذشته نگاه رقت بار خود را به زمين و ساکنانش با غروب قدری مهربانتر کند . اما در ميدان هفتم تير عده ای نمی خواستند که امروزشان چون ديروز باشد . اين را می شد از تعداد زياد پليس های يونيفورم پوش و لباس شخصی های بی سيم به دست و همينطور زنان پليسی که با چادر يا مانتو اما همگی باتوم به دست در تمام گوشه های ميدان بالا و پائين می رفتند ، دستور حرکت به زنان و مردان می دادند ، فرياد می زدند و تهديد به بازداشت می کردند ، به خوبی حس کرد . کار پليس در نهايت به درگيری و زدو خورد با مردم کشيده شد . خيلی ها را گرفتند و با اتوبوس و مينی بوس راهی پليس امنيت کردند . در زير زمين آنجا ما را جمع کردند . حدود ۳۰ نفر بوديم. به نظر می رسيد تعدادی از بازداشت شدگان به طور تصادفی انتخاب شده بودند . اين را می شد از چهر ه ها و حرف هايی که می زدند فهميد . پسر ۱۲ ساله ای که با لباس شنا به استخر» شيرودی «پائين تر از ميدان می رفت، مرتب گريه می کرد که» چرا من را گرفته ايد ؟» جوان ۲۵ ساله ای که چند مانتو در دستش بود داد می زد :» بابا! من کارگر يک فروشگاه لباس فروشی هستم و داشتم اين مانتو ها را برای يک مغازه خياطی می بردم تا کوتاه کنند . اگر تا يک ساعت ديگر نروم از کار بيکار می شوم.» يکی ديگر از ميان جمعيت رو به سربازهايی که نگهبان ما بودند می گفت :» قربان برو به رئيستان بگو من را اشتباهی گرفته اند . من خودم بسيجی ام .» اما اغلب برای شرکت در تجمع آمده بودند از جمله علی اکبر موسوی خوئينی نماينده مجلس ششم. او به همه دلداری می داد و می‌گفت:» شما بايد با حقوق خودتان آشنا باشيد . حق ندارند شما را بزنند . نمی توانند شما را بازداشت کنند . کاری نکرده ايد که نارحت باشيد . به زودی همه با هم آزاد می شويم …» مرد بغل دستی من که قد کوتاه بود و حدود ۳۵ سالی داشت در گوشم گفت :» با او کاری ندارند.. . می شناسندش . زود ولش می کنند، اما ما را نه» . البته موسوی خوئينی بيشتر از همه ما در زندان ماند. سه ماه.

يک ساعت بعد همه را به يک مينی بوس که صندلی هايش را برداشته بودند و داخل آن يک قفس فلزی به اندازه اتاقک اتومبيل گذاشته بودند، منتقل کردند . در واقع ما را در يک قفس زندانی کرده بودند. شيشه های رنگی مانع از آن می شد که بيرون را ببينيم . جا کم بود و تقريبا روی هم افتاده بوديم .

گرمای هوا بيشتر شده بود . انگار خورشيد نمی خواست غروب کند . آنهايی که با منطقه آشنا بودند ، گفتند :» وارد پادگان عشرت آباد شديم». انگار از روی يک دست انداز بزرگ رد شديم . در فلزی بزرگ پادگان بسته شد و يکی يکی از مينی بوس پياده شديم . تعداد زيادی از زنان و دختران بازداشت شده را هم آنجا آورده بودند . يکی از افسران پليس فرمان داد:» آنهايی که با مينی بوس آمده اند به ستون دو به صف شوند «. و بعد دو سه متر جلوتر در مقابل دو ميز فلزی که چهار افسر پليس با چند ورق و کاغذ پشت آنها نشسته بودند، قرار گرفتيم .
اسمت چيست ؟ گفتيم و آنها هم نوشتند .
آدرس و محل بازداشت ؟ دوباره پاسخ داديم و نوشتند.
چند گرم داشتيد؟ متوجه نشدم. پرسيدم :» ببخشيد !منظورتان را نمی فهمم.»
همه تان همينطوريد . وقتی می گيريمتان تازه شروع می کنيد به ننه من غريبم بازی در آوردن . زود بگو با چند گرم مواد مخدر شما راگرفتند . وقت نداريم . ماشاء الله که تعداتان هم زياد است .

صدای اعتراض همه بلند شد . پليس ها تازه فهميدند که اشتباه کرده اند و ما را از آنهايی که به جرم مواد مخدر گرفته بودند ، جدا کردند. با وساطت و اصرار چند نفر از ما بالاخره پسر بچه ای که می خواست به استخر برود آزاد شد. ساعت ۱۱ شب ما را در دو بند مخصوص نگهداری معتادان قرار دادند . اعتراض که کرديم برای تنبيه بيشتر به يک بند کثيف تر منتقل مان کردند . بوی رطوبت و ادرار کهنه با عرق تازه واردها يکی شد. هر از گاهی يک افسر پليس می‌آمد و خبر از آزادی ما می داد. يکی ساعت يک بامداد را وعده می داد و ديگری يکی دو ساعت بعد را. به نظر می رسيد که نمی دانند با ما چه کنند . برای همين قادر به تصميم گيری نبودند . سرانجام با سرو صدای زيادی چند افسر پليس و تعدادی لباس شخصی وارد شدند و همه ما را رو به ديوار نشاندند . با پا و مشت به سر و کمر ما می زدند و بعد از چند فحش ، مرتب تکرار می کردند:» ما شما ضد انقلاب ها را آدم می کنيم … می خواهيد قهرمان شويد … فکر کرديد به همين راحتی است؟… بزرگتر از شما ها را هم آدم کرديم …»

وقتی فکر کردند به خوبی تنبيه شديم و البته آدم ، دوباره به همان مينی بوس قفسدار منتقل مان کردند. پس ازيک ساعت دور زدن در خيابان ها و اتوبانهای خلوت تهران ،مينی بوس مقابل در بزرگ زندان اوين توقف کرد و کمتر از ۱۰ دقيقه بعد در حياط بند ۲۰۹ به صف شديم . چشم بند دادند و گفتند با دست چپ شانه نفر جلويی را لمس کنيم. يکی داد زد :» شانه نفر جلويی را ول نکنيد . .. سر ها پائين … آهسته قدم برداريد …» بازهم رو به ديوار اول ،چند دقيقه ای ايستاده و بعد فرمان نشستن روی پاها . ياد دوران خدمت سربازی افتادم و کلاغ پر رفتن. کارگر مانتو فروش بی توجه به آنچه اطرافش می گذرد ، مانتوها را روی زمين گذاشت و خودش را روی آن ول کرد .

اصالت:
http://www.schrr.net/

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 11, 2008 در 3:16 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: