حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

سکوت مطلق، خاطراتی از زندان تبریز

leave a comment »

سکوت مطلق – 1
نوشتن در باره این دوره از زندان دربسته برایم بسیار دشوار است و چند بار اینکار را نیمه کاره رها کرده ام. به دو دلیل . اول اینکه بیان و تشریح دوران سکوت از نظر یافتن سبک و روشی که بتوانم با آن این دوره را چنان تشریح کنم که خواننده بخوبی آن فضا را درک کند برایم کار سختی است، چون من نویسنده حرفه ای نیستم و صرفا بنا به ضرورتی که احساس می کنم دست به قلم (یا کی بورد) برده ام.دوم اینکه مرور یاد مانده های دوره زندان در بسته به ویژه دوران سکوت فشار روانی سنگینی را برمن تحمیل می کند ، بطوری که گاهی احساس می کنم ، با وجود گذشت نزدیک به بیست سال ، به آن دوره برگشته ام و همان حال و هوا و احساسات در من زنده میشود.فشار سنگینی برقفسه سینه ام احساس می کنم که در آن دوره همواره بامن بود و این باعث میشود در آن وضعیت غوطه ور بشوم و برای خروج از این حالت مجبور میشوم نوشتن را رها کنم این بار تصمیم گرفتم آنرا در قالب یک داستان بیان کنم . داستانی که وقایع آن واقعی است ولی من ترتیب ، توالی و شخصیتهای وقایع را دستکاری کرده ام و از آنجا که این مبحث نسبتا طولانی است آنرا در چند قسمت ارائه می کنم 1 سرم را از زیر پتو یواش در می آورم و بیرون را نگاه می کنم ، هنوز همه زندانیان زیر پتوهایشان هستند و سطل خاموشی همچنان زیر لامپ اتاق آویزان است یعنی اینکه هنوز خاموشی پایان نیافته و در نتیجه من نمی توانم از زیر پتویم خارج شوم و باید دوباره پتوی سیاه زندان را به سرم بکشم. قبل از اینکار یواشکی تختهای توابها نگاه می کنم ، دو تختی که در دید من هستند خالی هستند ، یعنی توابی که در تخت بالایی من جای دارد حتما سرجایش هست چون امکان ندارد توابها اتاق را سه نفری باهم ترک کنند.جای من در طبقه دوم تخت کنار در ورودی تعیین شده .نمیدانم ساعت چنده و چقدر تا پایان خاموشی مانده ولی سرم را که کمی بلند می کنم می بینم جیره نان روزانه را روی نایلون کنار در گذاشته اند ، یعنی اینکه بیش از ده دقیقه تا هشت صبح فاصله نداریم .تخت کمی تکان میخورد احساس می کنم تواب بالای سرم میخواهد از جایش بلند شود، فورا پتو را به سرم می کشم و منتظر می مانم بوی بد دو دستشویی همجوار پنجره ما مشامم را می آزارد اتاق بوی گند می دهد.این اتاق را به همین دلیل بین الموالین می نامند ، و یکی از علل فرستاده شدن منهم به این اتاق همین امتیاز اتاق است . پنجره کوچک اتاق ما به حیاط بند چهار باز میشود ، سمت راست اتاق پنجره های دستشوئی های بند موقت (بندزندانیان مواد مخدر) قرار دارند و علاوه بر بوی بد و سرو صداهای دستشویی، سه هواکش بزرگ هم دارند که بیست و چهار ساعت با صدای گوشخراشی کار می کنند .سمت چپ اتاق هم دستشوئی خود بند چهار قرار دارد. از مزایای دیگر این اتاق به خاطر همجواریش با دو دستشویی رطوبت شدید آنست. رطوبت دیوار دستشویی بند موقت آنقدر زیاد است که دیوار گچی در خیلی جاها کپک زده و اگر انگشت را روی دیوار فشار بدهیم در دیوار فرو میرود.یک امتیاز دیگر این اتاق روبه شمال بودنش است که باعث می شود در طول سال مطلقا نور مستقیم آفتاب را به خود نبیند 2 توابی که کشیکش هشت تا ده صبح است وارد اتاق شده از تخت بالا میرود و سطل خاموشی را از روی لامپ برمیدارد و روز برای ما آغاز میشود.من بلافاصله از زیر پتویم در می آیم و سرجایم پتو را تا کرده و روی بالشی که از لباسهایم درست کرده ام می گذارم. بقیه زندانیان هم یکی یکی بیدار میشوند. چون زندانی کف خواب جلوی تخت من هنوز از جایش برنخاسته من نمی توانم از تختم پائین بیایم و همانجا منتظر می نشینم . ارتفاع تخت تقریبا هفتاد سانتی متر است و در حالت نشسته سر و گردنم کاملا خم میشوند و با کمی تکان شانه هایم به سقف تخت می خورند و مدت زیادی نمی توانم در این وضع بمانم چون گردنم و پشتم بشدت درد می گیرند. مجبور میشوم درجایم دراز کشیده و سرم را به میله وسط پشت تکیه دهم . این راحت ترین وضعیت دراین تخت است. تخت های وسط بدترین جاهای اتاق هستند و من کف خواب بودن رابه تخت وسط ترجیح میدهم همه بیدار شده اند و بی صدا و ساکت درجای خود نشسته اند . کسی به دیگری سلام و صبح بخیر نمی گوید چون مجاز نیست ، حتی با تکان سر هم نمی توان به کسی سلام داد ، هر نوع ارتباط کلامی و چشمی عمدی ارتباط و قرار تشکیلاتی محسوب شده و مستلزم بازجویی توسط توابین است. شهردار اتاق نان و پنیر جیره ای را تقسیم می کند و روی تخت هرکس می گذارد. شهردار مجاز نیست حتی جیره غذایی را مستقیما به دست کسی بدهد.اگر اینکار صورت بگیرد ارتباط تلقی می شود به آرامی از تختم پائین می آیم، از زیر تخت و ازمیان وسایلم سفره پلاستیکیم را برداشته روی تختم باز می کنم و نانم را، که یک عدد سنگک ماشینی خمیر پخته شده در نانوایی زندانست ، در آن می گذارم و بعد از آن پارچ قرمز پلاستیکی را برداشته جیره پینرم را، که به اندازه دو بند انگشت است ، در سطل کوچک پلاستیکی گوشه اتاق شسته و روی نانم می گذارم.پس از آن چای خشک را هم از توی یک کیسه نایلونی داخل وسایلم در آورده و کمی در فلاسک خودم می ریزم و آنر در کنار سایر فلاسکها نزدیک در می گذارم.آخرکار دستم را خیس می کنم و صورتم را در سطل به اصطلاح گربه شور می کنم و به تختم بر میگردم. با سرو گردن خمیده در تختم می نشینم و مشغول خوردن صبحانه میشوم. زیر چشمی و به آرامی نگاهی به بقیه زندانیان می اندازم ، آنها هم مشغول صبحانه خوردن هستند و تخت روبرویی من که تازگی آشنایی چشمی باهم پیدا کرده ایم یواشکی چشمکی به من میزند و بالبخند و حرکت سر تعارفی به سرفه اش می کند. من تبسمی می کنم ولی نمی توانم جوابش را بدهم. تواب مامور اتاق درطبقه سوم تخت روبرویی من نشسته و کاملا برمن اشراف دارد و بنابر این من نمی توانم در کشیک او کار خلافی انجام دهم. در اتاق مجددا باز میشود و دستی کتری بزرگ آبجوش را پشت در می گذارد بدون اینکه دیده شود. شهردار اتاق یکی یکی فلاسکها را با آبجوش پر کرده و درشان را می بندد و پس از پایان کارش باقیمانده آبجوش را در پارچ آب می ریزد و کتری خالی را پشت در اتاق گذاشته به سرجایش برمی گردد و به خوردن صبحانه اش ادامه میدهد دوباره به آرامی از تختم پائین می آیم ، کیسه پلاستیکی ظروفم را که برای جلوگیری از نفوذ سوسک گرهش زده ام از زیر تخت در می آورم و با سرو صدا ی عمدی زیادی بازش می کنم و فنجان ملامینی ام را بر داشته و دوباره با سرو صدا کیسه خشک را گره می زنم . فنجانم را با آب پارچ آبکشی می کنم و درحین این کار می بینم که در نقطه کور تواب کشیک هستم یواشکی چشمک و لبخندی به زندانی تخت روبرویی ام می زنم و پاسخ سلام صبحگاهیش را میدهم. در همین حال تواب بالا نشین که از تاخیر من در برگشت به تختم نگران شده خم میشود تا مرا به بیند و خوشبختانه متوجه حرکتم نمی شود . از فلاسک خودم چایی می ریزم و فنجانم را روی تختم میگذارم و دوباره به آرامی از تختم بالا رفته و سرجایم می نشینم. به آرامی چایی ام را میخورم. بقیه زندانیان هم کمابیش همین کارها را می کنند. یکی از زندانیان کف خواب درحالیکه چائیش را جلوش گذاشته ماتش برده و بی حرکت به سفره اش نگاه می کند.بوی گند توالتها همچنان اتاق را پرکرده است و صدای ممتد و یکنواخت هواکش دستشویی بند موقت گوشها واعصاب را می آزارد 3 تواب مامور دستشویی در اتاق را از پشت میزند و می گوید آماده دستشویی شوید.امروز برای دستشویی صبح نوبت اول هستیم . جنب و جوشی در اتاق به وجود می آید . همه مشغول آماده کردن وسایلشان می شوند. فنجان ، جا صابونی و مسواک، بعضی زندانیان که قبلا مسواک نمی زدند اینجا روزی سه بار مسواک می زنند، خودش کاری است و تنوعی در زمان بی انتها که گویی ازجایش تکان نمی خورد. شهردار اتاق با یک تکه ابر مشغول پاک کردن کف اتاق می شودو آشغال ها را در سطل می ریزد. شهردار امروزمان خیلی وسواسی است و حتی در بعضی جاها که کاشی های کف اتاق کمی باهم فاصله دارد خم می شود و با فوت محکمی فاصله کاشی ها راهم تمیز می کند و سپس پارچ و سطل و ابر نظافت را دریک دست و فنجان و جاصابونی خودش را هم در دست دیگر و مسواکش را هم لای دندانهایش گرفته و پشت در منتظر می ماند بالاخره در باز میشود ، تواب مامور دستشوئی پرده در را بالا زده و از میخ روی دیوار آویزان می کند و ما یکی یکی به دستشویی میرویم . مدت دستشویی بیست دقیقه است . دو توالت و سه شیر آب در انتظار زندانیان اتاق هستند . تواب روی صندلیش روبروی در می نشیند ، بطوریکه کل فضای دستشویی را تحت نظر داشته باشد. دو نفر اول به توالت میروندو بقیه در بیرون صف می بندند. چند نفر در برابر دستشوئی ها درکنارهم مشغول شستن فنجان یا مسواک زدن میشوند. ناگهان تواب مامور صدایش را بلند می کند و می گوید دستشویی آخر داری چکار می کنی؟ زودباش بیا بیرون! و سپس ازجایش بلند شده و داخل دستشویی می آید و گشتی میزند و کسانی را که جلوی شیرهای آب هستد کنترل می کند و برمی گردد سرجایش.من دستشویی می روم و فنجان و دست و صورتم را می شویم و به اتاق برمی گردم.وقت دستشویی اتاق ما رو به پایان است ولی هنوز دو نفر کارشان تمام نشده و به همین دلیل تواب مامور هر چند ثانیه یکبار با مشت به در دستشویی می کوبد. بالاخره با چند ثانیه تاخیر که با اخطار مسئول دستشویی همراه است مراسم دستشویی صبح اتاق ما بدون حادثه تلخی خاتمه می یابد. دستشویی رفتن یکی از تنوعات و کارهای بسیارمهم روزانه زندانیان است و فرصتی است برای بیرون بودن از فضای اتاق ، دیدن یک فضای دیگر حتی اگر این فضا توالت باشد ، و چند دقیقه در داخل توالت خارج از دید توابها بودن و آنهارا ندیدن و تهویه نسبی هوای اتاق 4 پس از دستشویی صبحگاهی دوباره در جاهای خود مستقر میشویم. مامور تواب هم از قرار کشیکش تمام می شود ، تواب کشیک دوم وارد اتاق شده با ژست مخصوصی با تواب اولی سلام کرده و به او خسته نباشید می گوید و از تخت بالا میرود و درجایش مستقر میشود. تواب اولی دفتر گزارش اتاق را به او تحویل میدهد و چیزهایی را هم درگوشی به او می گوید که من هرچه گوشهایم را تیزمی کنم چیزی دستگیرم نمی شود و سپس از اتاق خارج می شود. تواب دوم بدقت اوضاع و احوال اتاق را نگاه و کنترل می کند و خواندن دفتر گزارش را شروع می کند. این کنترل دقیق برای آنست که توالی وضعیت اتاق را در مقطع تعویض پست بتواند حفظ کند. چون تواب قبلی نیز آخرین وضعیت اتاق را به دقت در دفتر گزارش یاد داشت کرده است. بعضی مواقع زندانیان از فرصت تعویض دو کشیک استفاده کرده و چیزهایی را باهم رد و بدل کرده یا با ایماء و اشاره باهم به گفتگو می پرداختند. تعویض کشیک ها در عین حال ساعت ما هم بود هر کشیکی دو ساعت طول می کشید . پس الان ساعت ده صبح است. تواب جدید به دقت گزارش کشیک قبلی را می خواند و در خلال خواندن از جایش خم شده و همه جا و همه زندانیان را به دقت نگاه می کند. این نگاه ها برخی بخاطر نوشته های کشیک قبلی است که مثلا نوشته من پتویم را روی بالشم گذاشته ام یا اگر جورابم را در دستشویی شسته ام از کدام نرده تخت آویزان کرده ام و غیره و کشیک بعدی در حین خواندن میخواهد به بیند که اوضاع به همان ترتیب است یا نه و اگر چیزی جابجا شده و تغییر کرده در صدد کنترل و کشف علتش باشد تا اگر توطئه ای وجود داشته باشد خنثی بکند.تواب پس از خواندن گزارشات قبلی شروع به نوشتن می کند و آنقدر می نویسد که من هرچه فکر می کنم چه مطلبی در این سکوت مطلق وجود دارد که او می تواند اینهمه بنویسد به جایی نمی رسم ، شاید هم تظاهر به نوشتن است تا همه بدانند که همه حرکاتشان زیر ذره بین است و یاد داشت می شود 5 دقایق به کندی می گذرند. به زندانیان دیگر نگاه می کنم . همه ماتشان برده است. به جز تخت روبرویی من که مثل من چشمانش اطراف را می کاود. یکی از زندانیان سبیلش را می کند. به چشمانش نگاه میکنم ، نگاهش را می دزد. چه اصطلاح جالبی است ، در واقع نگاهش را که مورد نیاز من است و امری است کاملا طبیعی از من می دزد به پنجره اتاق نگاه می کنم . ارتفاعش حدود هفتاد سانتی متر و عرضش حدو یک متر و یا شاید بیشتر است یک شیشه ثابت وسط دارد و دولنگه کوچگ شاید سی سانتیمتری در دو طرف، ده میله عمودی دارد که با پنج یا شش میله افقی قطع شده و درهم جوشکاری شده اند ، از تسمه سه میلیمتری هستند. روی نرده هم یک توری ضخیم زده شده است . تلاش می کنم محاسبه کنم که این توری چقدر از فضای پنجره را اشغال کرده است و اگر نبود چقد نور اضافی به داخل اتاق می آمد. با دقت زیاد تعداد سوراخهای ارتفاع و عرض توری را می شمارم و عرض هر یک از میله های توری را دو میلی متر در نظر می گیرم نتیجه محاسبه نشان میدهد که توری آهنی حدود یک ششم پنجره را اشغال کرده و به همین اندازه جلوی نور و هوا را می گیرد.بعد به خود آفرین می گویم و فکر می کنم که اگر نیوتون و دکارت جای من بودند ریاضی و فیزیک چقدر پیشرفته تر از الان میشدند و درعالم خیال برکرسی نیوتن تکیه می زنم در اتاق ناگهان با یک لگد باز میشود. یکی از مسئولین توابین بند که نامش را بیاد نمیاورم وارد اتاق می شود و به زندانی تخت پائین روبروی در می گوید تو داشتی با تخت روبرویی ات صحبت می کردی ! پاشین هر دو تا بیائید بیرون !هردو زندانی با ناراحتی بیرون میروند معلوم شد تواب مامور راهرو از سوراخ کلید داخل اتاق را نگاه میکرد ه و اورا دید میزده که با ایماء و اشاره با تخت روبرویی اش صحبت هایی را از راه دور می کرده است بعد از نیم ساعت یکی پس از دیگری بر می گردند . هردو برافروخته اند ، انگار که سیلی خورده اند. سرجایشان دراز می کشند و رویشان را به دیوار می کنند . بنظر میرسد گریه می کنند . هرد و بسیار جوانند و شاید بیست و دو سه سال بیشتر ندارند. نسبت به آنها احساس پدری می کنم و احساس خشم می کنم . آخر من سی و یک سال دارم. احساس ناتوانی می کنم که نمی توانم واکنشی نشان دهم. اینجا انفراد مطلق حاکم است و بدترین نوع انفراد. زمانی زندانی در سلول انفرادی است و دیوارهای بتونی و میله ها و درهای فولادی او را احاطه کرده اند و در نتیجه او نمی تواند با دیگر زندانی ارتباطی بر قرار کند و واکنشی به آنها نشان دهد، ولی اینجا نه دیواری است و نه در و میله فولادی . من آنها رای می بینم فاصله بازدارانده ای بین ما نیست . اما من بازهم نمی توانم واکنشی نشان دهم. اینجا دیواری از ترس و بهت روانی بر پاداشته شده اشت. کسی که با من نیم متر بیشتر فاصله ندارد مظلومانه به من می نگرد و با نگاهش می گوید با من کاری نداشته باش. بگذار من به حال خودم باشم . توجه و همدردی تو وضع مرا بدتر می کند ، لطفا دلت بحال من نسوزد. عدم توجه تو بیشتر به نفع من است! انفراد مطلق و آزارنده درحالیکه آنها را می بینی علی نمازی ، دومین رئیس التوابینی که من دیدم ، در یکی از جملات قصارش گفته بود که بند چهار «مجرد تکامل یافته است . ما دیگر کسی را به بند مجرد و سلول انفرادی نمی فرستیم . برای اینکه اتاقهای بند چهار وظیفه سلول انفرادی را به مراتب بهتر انجام می دهند به اضافه کارهای دیگری که سلول انفرادی قادر به انجامش نیست » . وافعا که او تحلیل درستی کرده بود. کم نبودند کسانی که دلشان میخواست در سلول انفرادی باشند ولی آرزویشان برآورده نمی شد. در سلول انفرادی زندانی تحت نظارت شدید بیست و چهار ساعته نبود و در این مدت توابین را مشاهده نمی کرد و سایر زندانیان راهم نمی دید تا در صدد ارتباط با آنها باشد و تنبیه شود و یا اینکه زندانیان دیگری چنین تلاشی بکنند و باز هم او تنبیه بشود 6 در مجددا اما به آرامی باز میشود، هروقت وسط روز در باز می شود همه نگران می شوند و میخواهند بفهمند چه ماجرایی درحال رخ دادن است . هر دری که غیر منتظره باز شود می تواند مبداء وقوع حوادث تلخ و دردناکی برای یک یا همه زندانیان اتاق باشد. اینبار تواب تیمور علیزاده است که بی صدا سرش را داخل اتاق می کند و اطراف را نگاه می کند ، بازهمه نگران هستند که توابها حالا دیگر چه نقشه ای کشیده اند.چشمش که به من می افتد لبخند معنی داری بر لبانش نقش می بندد و با انگشت اشاره مرا به بیرون فرا میخواند. علامت تعجب در نگاه همه پیداست ، منهم تعجب می کنم چون توابهای مباحثه گر ، که تیمور علیزاده هم یکی از آنهاست ، سراغ من نمی آیند. حالا چه شده که او به سراغم آمده ؟ از تخت پائین می آیم ، دمپایی پلاستیکی ام را از لابه لای دمپایی های دیگران پیدا کرده بپا می کنم و از در اتاق خارج میشوم. تواب علیزاده با صدای بسیار آرامی مرا به دخمه هدایت می کند. سکوت بشدت توسط توابین رعایت می شود و هیچکس در داخل اتاقها از رفت و آمد و ماجراهای خارج از اتاق کوچکترین اطلاعی پیدا نمی کند مگر در زمانی که کتک کاری بشود و کنترل اوضاع از دست توابها خارج شود و یا اینکه به عمد بخواهند با هیاهو جو ارعاب ایجاد کنند.در دو بخش شرقی و غربی بند چهار بین دو اتاق انتهایی دو اتاقک وجود داشت که به علت کوچکی به دخمه مشهور شده بودند ولی به مرور این لفظ برای اغلب زندانیان داخل اتاق مفهوم رعب آوری پیدا کرده بود. دخمه غربی مقر فرماندهی رئیس التوابین بند بود و او شبها هم در آنجا تنها می خوابید ، دخمه شرقی هم که یک تخت سه طبقه به سختی درآن جای گرفته بود محل خواب سه تن از توابین و در عین حال اتاق مباحثه ، بازجویی ، شکنجه و کتابخانه توابین هم بود.اگر یکی از زندانیان به دخمه برده می شد یا برای مباحثه و تحت فشار قرار گرفتن بود و یا برای بازجویی و شکنجه تیمور علیزاده در دخمه را باز می کند و من وارد می شوم و سپس خود ش وارد می شود و در را می بندد و مودبانه تعارف به نشستن می کند و از فلاسکی که زیر تخت است یک چایی هم برای من می ریزد.من هیچ نمی گویم او من و من می کند و میخواهد باب صحبت را باز کند ، مستقیم به چشمانش نگاه می کنم و منتظر می مانم ، این حرکت من او را آشفته می کند . او انتظار دارد سوالی بکنم تا شروع کند ولی من همچنان ساکت به چشمانش نگاه می کنم و برای نخستین بار در قیافه اش دقیق می شوم.چشمانش به زردی گرایش دارد و بیشتر شبیه چشم گربه است ، موهای فر فری روشنی دارد که در وسط ریخته و سری نیمه طاس و براق برایش درست شده ، پوست صورتش متمایل به قرمز است ، ازآن پوستهای روشنی است که به سرعت زیر آفتاب می سوزند.سنش چهار پنج سالی از من بزرگتر بنظر می رسد از قرار از افراد تئوریک گروه بر باد رفته اش بوده و علیرغم توابی احساس تئوریسنی در وجناتش هنوز هویدا است.او هم مثل من یک سالی از محاکمه اش می گذرد و بلاتکلیف است و بقول خودش مثل من زیر اعدام است شروع می کند ، خب آقای قهرمان مرغ هم چنان یک پا دارد؟ جواب میدهم آقای تواب شما با اینهمه ادعا هنوز یاد نگرفته ای مودبانه حرف بزنی ؟ انتظار این پاسخ را ندارد و زبانش تقریبا بند می آید و سرخ میشود. صدایش را صاف می کند و دوباره شروع می کند و می گوید چرا همه اش در حالت گاردی؟ معمولا کسانی این حالت را دارند که حرفی برای گفتن ندارندو از بحث می ترسند. می خواهد مرا تحریک به پاسخگویی و شرکت در بحث بکند.می گویم حتما نظر مرا در مورد توابها میدانی ، اگر نمیدانی تکرار می کنم که من شما را و تشکیلات تان را به رسمیت نمی شناسم تا طرف بحث با من باشید ، شما هم مثل من زندانی هستید . اگر می بینی که در این تشکیلات مقررات تحمیلی شما را تحمل می کنم علتش فقط اینست که زورم نمی رسد. اگر بتوانید بلایی سرم بیاورید که مجبور از بحث با شما شوم آنوقت هم آن کاری که انجام میدهم بازهم بحث نیست و درهمان موقع هم شما را به رسمیت نمی شناسم. می گوید چقدر بدبینی بابا من به عنوان مامور تواب با تو نمی خواهم بحث کنم بلکه خودم شخصا می خواهم بحث کنم . می گویم که اگر حرف دیگری ندارید من میروم سرجایم، شما صلاحیت بحث ندارید و بهتر است زندانبان و شکنجه گر باقی بمانید که برایتان برازنده تر است، و ماجرای نیمه شب زمستان گذشته در حیاط بند چهار را و نقشش را درآن ماجرا یاد آور شدم و گفتم شما این هستید ، همان بمانید و ادعای بحث و منطق نکنید که کسی از شما قبول نمی کند .باخشم دندانهایش را به هم فشار می دهد و می گوید من میخواهم کمکت کنم ارزش ندارد جانت را بیخود هدر دهی رهبران همه گروهها تسلیم شده اند تو چرا خودتو میخواهی الکی بکشتن بدهی . پاسخ نمی دهم و فقط به چشمانش نگاه می کنم . با استیصال پا میشود و راه می افتد و منهم به دنبالش و به اتاق بین الموالین برمی گردم وارد که می شوم استفهام را در چهره های زندانیان می بینم و درهمان ورودی در که نقطه کور تواب مامور بود با اشاره کوتاهی می فهمانم که مساله مهمی نبوده و از تخت بالا رفته و سرجایم دراز می کشم این ماجرا بیش از ده دقیقه طول نمی کشد ولی فکر کردن در مورد آن و سایر ماجراهای مرتبط با آن تا ظهر مرا از محیط اتاق خارج می کند. به یاد نخستین توابی می افتم که مامور شده بود سر بحث را بامن باز کند. فکرمی کنم پس از یکسال تنهایی در سلولهای انفرادی اطلاعات سپاه بود که در سلول باز شد و یکی از توابین اصلی که با اسم مستعار یداله فعالیت می کرد و در باز جویی زندانیان تازه وارد هم گاهی شرکت داشت وارد شد و دم در سلول نشست و خواست بحث را با من شروع کند . گفت فکر نمی کنی که راه اشتباه رفته اید و بیخود خودتان را بخطر انداخته اید؟ در همان لحظه متوجه شدم که نباید به اینها اجازه باز کردن سر بحث را بدهم. وقتی زندانی وارد بحث با این مامورین می شود فرایند بی پایانی شروع می شود که اهداف معین و برنامه ریزی شده ای را تعقیب می کند . این آدمها اعتقادی به بحث و مباحثه ندارند. بحث برایشان وسیله ای است برای خسته کردن و بدام انداختن زندانی . یکسال یک نفر را در انفراد و تنهایی مطلق در سلولهایی به اندازه یک قبر نگه میدارند ، اجازه ملاقات با خانواده اش را نمی دهند، اجازه تابیدن نور خورشید بر بدنش و حتی تنفس در هوای آزاد را نمی دهند،از اطلاعات و اخبار و مطالعه محروم می کنند و باقی قضایا و ناگهان به فکر بحث می افتند. همانند گرگهای گرسنه ای هستند که طعمه خود را در مسیرهای طولانی آنقدر تعقیب می کنند که خسته و و امانده بر زمین بیفتد و آنگاه بر پیکر نیمه جانش هجوم می آورند و تکه پاره اش می کنند. هدف این گونه بحث ها این است که ارزیابی بکنند که رفتار گذشته تا چه حد در خسته کردن زندانی موثر بوده و چه ترفندهای دیگری باید بکار بگیرند که به هدف اصلیشان نزدیکتر شوند. با دریافت این نکته اساسی فوری و بدون تعارف گفتم که با شما بحثی ندارم. در مقابل استدلالهایش گفتم که شماهم مثل من زندانی هستید ، اگر بازجو ازمن سوالی داشته باشد و من هم به سوالش پاسخی داشته باشم بحثی ندارم ولی شما را به عنوان بازجو و طرف بحث به رسمیت نمی شناسم.گفت که مرا بازجوی شما فرستاده ، خیلی محترمانه و رسمی گفتم به ایشانهم بفرمائید که من از پاسخگویی به سوالات زندانیان تواب و بحث با آنها معذورم.این اولین و آخرین باری بود که در اطلاعات سپاه توابی به سراغم می آمد. با این موضع گیری بدون مقدمه یک استراتژی اساسی در ذهنم شکل گرفت که تا آخرین روز زندان راهنمای عملم شد.با این روش فشار روانی و عصبی بسیار کمتری را نسبت به دیگران احساس می کردم و بکار بستن همین استراتژی بود که توابها را در موضع انفعال قرار می داد و آزادی عمل در حوزه فکری رابرایم فراهم می ساخت. بعدها من این استراتژی را به اشکال دیگر در بحث با مامورین اطلاعات هم بکار گرفتم که بازهم نتیجه خوبی داشت که درجای خودش خواهم نوشت البته خود این روش هزینه های سنگین دیگری داشت ازقبیل طولانی ترشدن دوران سلول انفرادی و زندان دربسته ، سنگین تر شدن حکم صادره و مدت زندان و غیره ازاین افکار که خارج میشوم متوجه می شوم که اتاق همچنان بوی گند میدهد و هواکشهای بند همسایه با صدای گوشخراش با جدیت و بدون خستگی مشغول کارند 7 بازهم در اتاق باز می شود، و بازهم همه نگران می شوند. منهم که تازه از افکار ناشی از صحبتهای دخمه ای بیرون آمده ام سرم را بلند می کنم و به در نگاه می کنم تا به بینم چه خبر شده و چه ماجرایی در شرف وقوع است. کسی وارد نمی شود و در همچنان نیمه باز می ماند. این نشانه چیز دیگری است.حتما میخواهند مصاحبه ای پخش بکنند. حدسم درست است.صدای خش خش بلند گوی راهرو بلند می شود. یک نفر شروع به صحبت می کند . صدای زنگ دار جمشید صباغی از توابین درجه پنج بسیار فعال است.او بار دیگر همه را به شنیدن صدای توبه تنی چند از گمراهانی می کند که به تازگی تحت تاثیر فضای عطرآگین و ملکوتی بند چهار و ارشادات داهیانه برادر بزرگ زین العابدین تقوی موفق به تشخیص راه ضلال از نور شده و به راه نورانی توبه و ندامت و رهایی پای گذاشته اند، و دعوت می کند که معاندینی که هنوز به این درجه از شناخت و وارستگی نرسیده اند قبل از خروش خشم الهی بخود آمده و توبه نمایند صدای صلوات از بلند گو به گوش میرسد و بعد شعارهایی که طی آنها گفته میشود صل علی محمد تقوی مبارز خوش آمد. بعد از چند لحظه یک نفر صحبتش را آغاز می کند : بسم الله القاصم الجبارین ، مکروا و مکر الله و الله خیر الماکرین. سخنران خود را معرفی می کند و سپس به ذم خود و گروهش و رهبرانش می پردازد و ضمن بر شمردن سوابق خیانت خود به آرمانها و شهدای انقلاب و جنگ تحمیلی و ذکر اینکه مدتهای مدید به واسطه اغفال توسط رهبران گروه در ضلالت و گمراهی به سر می برده است و اینکه دچار غرور و خود بینی بوده و عدم پیوستنش به تشکیلات توابین زندان ناشی از عقده های شخصیتی و روانی او بوده و انگیزه فکری و منطقی برای مقاومت نداشته از برادر زین العابدین تقوی و توابین طراز اول زندان به علت نجات روح او از جهنم سوزان تشکر می کند.او درسخنرانیش به انواع فسادهای رایج در تشکیلات سازمانش ازجمله فسادجنسی رهبران هم اشاره می کند. نفر دوم و سوم هم تقریبا همین انشاء را قرائت می کنند.درپایان سخنرانی تازه توابین بار دیگر جمشید صباغی از پشت بلند گو زندانیانی را که هنوز در ضلالت به سرمی برند و بر عقده های شخصی خود پای می فشارند دعوت می کند از فرصتی که دربند چهار در اختیارشان گذاشته شده استفاده کرده و با تامل بیشتر بندهای اسارت گروهی را گسسته و در راه نجات و رهایی گام بگذارند پس از پایان مصاحبه ها یک نفر بدو ن اینکه دیده شود در را می بندد. یکی از زندانیان بی صدا سرش را به علامت حیرت تکان میدهد و من پیش خود فکر می کنم که طی یکی دو هفته آینده شاید صدای او هم از همین بلند گو پخش شود. بعد آرزو می کنم که این فکرم خطا باشد زندانی تخت پائین روبروی من ناراحت و مضطرب بنظر میرسد. در دوباره باز می شود و همه سرشان را بلند می کنند وبا نگرانی به در نگاه می کنند ، یکی از توابین مباحثه گر سرش را وارد اتاق می کند و با لبخند پیروزمندانه ای به همان زندانی مضطرب نگاه می اندازد و می گوید : شنیدی !؟ و در را می بندد. زندانی پریشان حال روبه دیوار دراز می کشد.منهم که به این نمایشات عادت کرده ام از میان توری و میله های پنچره به بیرون نگاه می کنم. از پشت پنجره دیوار آجری و بلند مقابل را می بینم و حدود ده سانتی متر از آسمان را که نیمه ابری است و یک قمری تنها که بر لبه دیوار نشسته است.خوشحال می شوم که این مقدار از آسمان را می توانم به بینم 8 به ظهر نزدیک می شویم. این را از تعویض کشیک تواب می فهمم . تعویض کشیک یعنی اینکه ساعت دوازد شده است و نیم ساعت دیگر اذان ظهراست و بعد از آن نهار.سه نفر از هم اتاقی های ما نمازخوان هستند و کم کم خودشان را آماده می کنند که در وقت فضیلیت نمازشان را بخوانند.نمازخوانهای بند چهار عمدتا از مجاهدین هستند. برای زندانیان مارکسیست نماز خواندن به معنی توبه و ندامت ایدئولوژیک است و طبعا اگر اینکار را بکنند پس از مدت کوتاهی از بند چهار دربسته آزاد می شوند. در نتیجه بعید است که این سه نفر که مدت زیادی است در این اتاق هستند مجاهد نباشند.اگر یکی از هواداران گروههای مارکسیست برای توبه و ندامت اعلام آمادگی کند نخستن گام غسل توبه است.درچنین مواردی مامور حمام توابین با شعف متظاهرانه ای یک سطل آب داغ آماده می کند ، در را باز می کند و به زندانی در آستانه ندامت مژده می دهد که آب داغ آماده است و او برای غسل توبه حاضر شود. زندانی لباس و حوله اش را برداشته و خجولانه و سربه زیر بیرون میرود ودر اتاقک کنار دستشویی ها با یک سطل آب غسل توبه کرده و برمی گردد و آماده نماز توبه می شود. یکی از توابین ارشد و مقربین در اتاق را باز میکند وبا نگاه فاتحانه ای به او تبریک می گوید. تازه تواب نماز توبه را اقامه کرده و وارد مرحله دیگری از دوره زندانش می شود و در گروه توابین جای می گیرد. زندانی تازه تواب یا آماده توبه در این مرتبه از یکسو مورد مهر و محبت و لبخندهای توابین قرار می گیرد و از سوی دیگر خود او از دوستان و رفقای سابق فاصله می گیرد. این فاصله گیری در اتاق سکوت شکل بروزش بسیار پیچیده تراست. در جائیکه هر نوع ارتباط کلامی ممنوع است و نگاههای معنی دار و لبخندها هم ارتباط تلقی میشوند، تظاهر به فاصله گرفتن از دیگران ، با کاهش نگاهها و لبخندها و روبه دیوار دراز کشیدن و دریافت کتابهای مذهبی و قران و نهج البلاغه و غرق شدن عالمانه در آنها صورت می گیرد. این غرق شدن در مراجع مذهبی گاهی آنچنان مضحک است که موجب خنده و تفریح می شود. کسی که تا دیروز باورهای مذهبی را به سخره می گرفت و هرگونه اشاره به نیروی ماورالطبیعه را نشانی از ارتجاع میدانست با چرخشی ناگهانی حین خواندن مراجع مذهبی آنچنان متحیرانه به صفحات کتاب خیره شده و سر تکان میدهد که گویی در های علم و دانش هم اکنون به رویش باز شده اند و به عمری غفلت افسوس می خورد.برخی از این افراد تظاهر را به حد اعلاء رسانده و حین مطالعه کتب مذهبی هر از چند گاهی بلند شده و پای شان را روی لبه طبقه اول گذاشته و دهانشان را به گوش تواب بالا نشین نزدیک می کردند و اشکالات خودشان را از آنها می پرسیدند . در مقام توبه توابین مامور و گزارشگر مرجع کسانی بودند که در دوره آمادگی برای توبه به سر می بردند. این صحنه های چندش آور که نشانگر تحقیر و شکست شخصیت زندانی سیاسی بودند به دقت از قبل طراحی میشدند.مجاهدینی که میخواستند وارد دوره آمادگی برای توبه واقعی شوند در وضعیت دشوار تری بودند و باید علائم همکاری در گزارش از وضعیت پائین اتاق را از خود بروز میدادند.یکی از این افراد برای نشان دادن نهایت دوری خود از غیر توابین، وقتی میخواست کفش خود را بپوشد اگر کفشش دور تر از پتوی کنار تخت بود پایش را هرگز روی دمپایی غیر توابین مغضوب نمی گذاشت ، بلکه سعی می کرد دمپایی تواب مامور اتاق را نشانه کرده و متظاهرانه پایش را روی آن بگذارد و نهایتا به کفش خود برسد.صدای اذان از بلندگوهای محوطه زندان بگوش میرسد. نماز خوانان حین اذان جانمازشان را بازمی کنند و آماده می شوند وبه محض پایان اذان شروع به نمازخوانی می کنند.یکی از آنها وقتی به سجده میرود ، گریه می کند و سجده اش را شاید پنج دقیقه طول میدهد. تواب مامور در جایگاه کرام الکاتبین همچنان مشغول نوشتن است و اعمال ما را لحظه به لحظه ثبت می کند. اتاق بوی گند میدهد وهواکشهای بند همسایه همچنان با صدای گوشخراش بی وققه کار می کنند

منبع: http://www.ashyan.blogspot.com

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 9, 2008 در 8:47 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: