حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

سخنان منصوره غفوری خواهراميرغفوری و همسر سيد محمود ميدانی از قربانيان قتلهای زنجيره ای

leave a comment »

برگرفته از نشريه «پيام هامون »
پيام هامون : برادر و همسرتان چه سالی دستگير و بعد از چه مدت آزاد شدند ؟
منصوره : در سال 60 دستگير شدند ( به خاطر فعاليت سياسی ) در دهه شصت زندان بودند و هر دو در سال 1370 آزاد شدند .
پيام هامون : بعد از آزادی از زندان به چه کار مشغول بودند؟
منصوره : برادرم همان سال که آزاد شد ازدواج کرد و در يک شرکت خدمات کامپيوتری مشغول به کار شد. به کا رهای علمی بسيار علاقمند بود. حتی در زندان هم تمام وقتش را صرف مطالعه زبانهای خارجی و کتابهای کامپيوتر می کرد. برنامه های کامپيوتر می نوشت و برايمان می فرستاد. بعد از آزادی هم در همين زمينه ، در يک شرکت خدمات کامپيوتری که من هم در آن شاغل بودم ، مشغول به کار شد و در مدت کوتاهی به مديريت واحد نرم افزار ارتقا پيدا کرد. تمام زندگی او وقف کارش بود و به همين خاطر هم گرايشی به کارهای سياسی نداشت و اين شايد يکی از نقاط ضعف ايشان بود که فکر می کرد بدون اينکه خطری امنيت ايشان را تهديد کند ، می تواند به حرفه مورد علاقه اش بپردازد. همسرم نيز سال 70 از زندان آزاد شد و ما سال 71 با هم ازدواج کرديم و سال 73 صاحب فرزندی شديم. ايشان پيمانکار ساختمانی بود . او نيز مانند برادرم تمام وقت غرق در حرفه اش بود و حتی جمعه ها نيز دست از کار برنمی داشت.
پيام هامون : در چه تاريخی ناپديد شدند ؟ جريان مفقود شدن ايشان را برايمان شرح دهيد.

منصوره : برادرم هفته ای 2 روز به طور منظم و در ساعت مشخص ، بايد به واحد کامپيوتر کارخانه البسکو سرکشی می کرد. همسر برادرم هم در آن موقع در البسکو شاغل بود. روز دوم بهمن 75 نيز طبق معمول هميشه بعد از اينکه منشی به تاکسی تلفنی زنگ زد ، برای رفتن به البسکو از شرکت خارج شد و تا در خروجی را با آسانسور طی کرد. حدوداً 15 دقيقه بعد از رفتن ايشان ، راننده تاکسی تلفنی از پايين زنگ زد و پرسيد چرا آقای غفوری پايين نيامدند. ما با تعجب رفتيم پايين ، ديديم راننده آژانس درست می گفت و برادرم نبود.يک ساعت بعد از البسکو تماس گرفتند که چرا آقای غفوری به کارخانه نيامدند. ما تأکيد کرديم که او يک ساعت پيش حرکت کرده ، اما آنها تکرار کردند که آقای غفوری به البسکو نيامدند . در اينجا بود که ما نگران شديم . مديران شرکت به پليس راه تلفن زدند و پرسيدند تصادفی شده يا نه ؟ که جواب منفی بود. ما در آن موقع از ناپديد شدن آقای عليان و خانم زهرا افتخاری بی اطلاع بوديم. به همين خاطر در ابتدا اصلاً به فکر اينکه قضيه يک ربودن سياسی است ، نبوديم. جستجوی ما تا نزديک افطار که خانم برادرم به شرکت ما آمد ادامه داشت. در آن موقع همسر من که از سرکار به منزل مادرم رفته بود ، تماس گرفت و من جريان را به ايشان اطلاع دادم و قرار شد که ايشان با همکارش به شرکت بيايند و به اتفاق هم ، در شهر به جستجو بپردازيم. « از هنگامی که از منزل مادر شما راه افتاديم و به منزل خود رفتيم تا لباس کارمان را عوض کنيم و بعد به آنجا آمديم ، يک پيکان سفيد با سه سرنشين ، در تعقيبمان بود و الآن پشت ماشين ما پارک کرده است. » اين را همسرم ، که به اتفاق همکارش به شرکت ما آمده بود گفت : آن شب هر جا که رفتيم ، آن پيکان و سه سرنشين در تعقيب ما بودند , حتی در پمپ بنزين. گمان کرديم که شايد اتفاقی افتاده و برادرم را دستگير کرده اند . آن شب به تمام مراکز درمانی و و بيمارستانها سر زديم و قبل از بازگشت به منزل موضوع را به اطلاعات مشهد اطلاع داديم. دو روز بعد که همسرم به اتفاق همکارش به سر کار می رفت , به وسيله همان ماشين تعقيب می شد. بعد از روز دوم همسرم ترسيد و سرکار نرفت. البته در اين دو روز هيچ وقت تنها نبود. بعد از اينکه کارش را ترک کرد , به منزل مادرش رفتيم و حدود يک ماه يا بيشتر آنجا بوديم و شوهرم اصلاً از منزل خارج نمی شد. فردای روزی که برادرم گم شد , به کلانتری محل کارش ـ برای تشکيل پرونده ـ رفتيم . در آنجا به دليل اينکه برادرم سابقه سياسی داشته تشکيل پرونده نمی دهند. همسر برادرم به کلانتری محل سکونتشان رفت و در آنجا تشکيل پرونده داد و پرونده به آگاهی فرستاده شد تا از آن طريق پيگيری شود. پس از نوروز 76 و بعد از اينکه بيشتر از يک ماه در منزل مادر همسرم بوديم ، ايشان ديگر در منزل ماندن را تحمل نکرد و از آنجايی که پيمانکار ساختمان بود و تعهد داشت که پروژه اش را تحويل دهد , به رغم اصرار ما , بعد از 19 فروردين با همکارش به سر کار رفت . روز حادثه ، شوهرم ساعت 4 عصر زنگ زد و گفت به علت قطع برق نمی توانيم کار کنيم . همکارش برای گرفتن کارت پايان خدمت رفته بود و قرار شد تنها برگردد تا به اتفاق هم به منزل همسر برادرم برويم . تا ساعت 7 از ايشان خبری نشد و ما نگران شديم و دقيقاً همان موقع حدس زديم که ايشان را ربوده اند . به اتفاق برادر شوهرم به محل کار ايشان رفتيم . کارگر ساختمان به ما گفت که آقای ميدانی در آن سمت خيابان منتظر تاکسی بود که يک ماشين با سرعت جلوی ايشان پيچيد و او را با زور سوار ماشين کردند و بردند .

پيام هامون : آيا ايشان قبل از ناپديد شدن , از طرف شخص يا گروهی تهديد شده بودند ؟

منصوره : البته بعد از آزادی همسر و برادرم , هميشه آمادگی داشتيم که برای بازجويی يا بازرسی منزل به سراغ ايشان بيايند. چون هر اتفاقی می افتاد به سراغ اين دو هم می آمدند. مثلاً شب بمبگذاری در حرم , از طرف اطلاعات به منزل ما آمدند و همه جا را بازرسی کردند برخورد بسيار بدی داشتند و ايشان را بردند. فردای آن روز شخصی از اطلاعات تماس گرفت و از من خواست برای بازجويی به آنجا بروم . فردی که با من صحبت می کرد ( من ايشان را نمی ديدم ) گفت شوهر شما سال 67 از اعدام جسته است و تهديد کرد که : « ما به موقع خدمت همه اينها می رسيم » . در حالی که همسر من فقط به کارش می پرداخت و تلاش داشت زندگی بهتری برای خانواده اش مهيا کند و علاقه ای به کارهای سياسی نداشت حتی جمعه ها هم دست از کار برنمی داشت.

پيام هامون : اقدامات بعدی شما پس از ناپديد شدن ايشان چه بود ؟ به چه مراجعی مراجعه کرديد؟

منصوره : تمام اقداماتی که برای همسر و برادرم انجام داديم مشابه بود و در اينجا باز خواهم گفت. فردای روزی که برادرم ناپديد شد, اطلاعيه آقای عليان را در روزنامه ديديم. البته ما به تمام مراکز درمانی و پليس و حتی سردخانه ها مراجعه کرديم. وقتی برای تشکيل پرونده در مورد همسرم به کلانتری مراجعه کرديم , از ما پرسيدند که سابقه سياسی داشته يا نه ؟ و پاسخ ما مثبت بود. در آنجا به ما گفتند که به هيچ عنوان برای ايشان تشکيل پرونده نمی دهيم. ايشان را اطلاعات دستگير کرده است و دليلشان هم اين بود که همسر شما اولين نفر نيست و ما چندين مورد داشتيم. ……… و به همين دليل ما حتی نتوانستيم در آگاهی تشکيل پرونده بدهيم. البته در مراجعاتمان به آگاهی , به طور شفاهی به ما گفتند که مفقود شدن ايشان به اطلاعات مربوط می شود و ما چندين مفقود مثل ايشان داشتيم.

پس از آن , به هر مرجع ذی صلاح و قانونی که در کشور بود ,مراجعه کرديم که فکر نمی کنم جايی باشد که ما برای پيگيری نرفته باشيم . هفته ای يک بار , به مدت سه ماه , هر پنجشنبه به دادستانی مراجعه می کرديم. در آن موقع آقای بختياری دادستان بودند. در اين يک ماه پاسخ درستی نشنيديم و نهايتاً گفتند در حوزه مسئوليت من نيست و من و همسر برادرم را از اتاق بيرون کردند. هفته ای يک بار هم به اطلاعات مشهد مراجعه می کرديم و از نگهبانی در , تلفنی به ما اطلاع می داد که اين قدر مراجعه نکنيد . اگر خبری شد به شما اطلاع می دهيم. مکرراً به تهران می رفتيم و به مراجع قضائی , قوه مجريه و دفتر رياست جمهوری , مجلس شورای اسلامی , دادسرای انقلاب تهران و حتی به وزارت ارشاد و آقای مهاجرانی مراجعه کرديم. با نمايندگان مجلس ملاقات داشتيم. به مجمع تشخيص مصلحت نظام , وزارت کشور و دفتر مقام رهبری مراجعه کرديم . دو بار هم با خانم فائزه هاشمی رفسنجانی ملااقات کرديم و در يکی از ملاقاتها نامه ای به ايشان داديم و خواهش کرديم آن را به آقای رفسنجانی بدهند و بعداً به ما گفتند که نامه را به پدرشان داده اند. خود خانم هاشمی هم درخواست پيگيری ما را به وزير اطلاعات وقت آقای فلاحيان ارجاع دادند و در ذيل نامه از ايشان خواستند که پيگيری شود . ما اين نامه را به وزارت اطلاعات تحويل داديم اما نتيجه ای نگرفتيم. يک بار هم از طريق صندوق پستی ادره اطلاعات , با يکی از مسئولان آنجا تقاضای ملاقات کرديم . حدمد يک هفته بعد شخصی به منزل ما آمد و گفت با توجه به نامه ما برای گفتگو آمده است و با حالت بازجويی و شيوه اطلاعاتی با ما برخورد کرد و وقتی مراجعاتمان را برای ايشان تعريف کرديم , بسيار برافروخته شد که چرا ما به جاهای ديگر مراجعه کرديم و بالآخره گفت : « شما به هر کجا که مراجعه کنيد و نامه بدهيد , در نهايت نامه به دست ما می رسد , خود را خسته نکنيد و اطن قدر به اين طرف و آن طرف شکايت نکنيد , من خودم پيگيری می کنم » و ما را تهديد به سکوت کرد > من يک بار ديگر هم با اطلاعات تماس گرفتم و برخورد مآمورشان را شرح داده و گفتم شما حتی از پيگيری , دلخوريد… و گفتم که يقين دارم ناپديد شدن ايشان کار…… وزارت اطلاعات است. البته اين موضوع به قبل از افشای قتلهای زنجيره ای بر می گردد.

در تاريخ 26 آذر 76 تماسی با ما گرفته شد که هنوز برايمان مبهم است. آن روز همسرم با منزل مادرشان تلفنی تماس می گيرد و چون ايشان مشغول نماز بودند , با صاحبخانه صحبت می کنند. صاحبخانه که صدای شوهرم را می شناخت به مادر شوهرم گفت که محمود زنگ زد و خوااست خيلی سريع خودتان را به دادسرای انفلاب تهران برسانيد و گفته که بيشتر از آين نمی تواند صحبت کند. همان شب من به اتفاق همسر برادرم , مادر شوهرم و پسر کوچکم به فرودگاه رفتيم و ساعت 10 شب به تهران رسيديم و صبح به دادسرای انقلاب رفتيم . يک هفته در تهران بوديم ولی هيچ نتيجه ای نگرفتيم . دادسرای انقلاب اظهار بی اطلاعی کرد و هيچ پاسخی به ما ندادند و بعد از يک هفته بدون نتيجه به مشهد برگشتيم . در اين يک هفته بدترين ضربه روحی به ما وارد شد . چرا که با اميد بسيار به تهران رفتيم , اما با عدم پاسخ مراجع قانونی مواجه شديم و نا اميد تر از قبل بازگشتيم.

پيام هامون : بعد از افشای ماجرای قتلهای زنجيره ای , تغييری در برخورد با شما صورت نگرفت ؟

منصوره : بعد از آن ماجرا , اميدوار شديم که شايد مشکل ما نيز حل شود و بلافاصله به اطلاعات مشهد مراجعه کرديم . در آنجا با شخصی صحبت کردم و گفتم به نظر ما ناپديد شدن زندانيان سياسی آزاد شده , توسط همين گروه در وزارت اطلاعات صورت گرفته است . ايشان گفتند که ما 50 درصد احتمال می دهيم کار آنها باشد . اين اولين بار بود که چنين پاسخی می دادند . فردای آن روز به تهران رفتيم و با روزنامه زن گفتگو کرديم و همان موقع با معاون يکی از اعضای کميته پيگيری قتلها صحبت کرديم . ايشان….. قول مساعد دادند ولی بعد پاسخی داده نشد . …… در آخرين تماسی که …. از دفتر رياست جمهوری با ما گرفته شد , شرح وقايع را از من پرسيدند و گفتند که دستور پيگيری اين پرونده ها داده شده است و مشغول بررسی و پيگيری هستيم . ولی مدتها از آن تماس ميگذرد و خبری نيست.

حالا سؤالی که برای من به عنوان يک شهروند ايرانی مطرح می باشد اين است که « چه کسی پاسخگوی ماست».

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 9, 2008 در 9:53 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: