حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

سخنان برادر جلال مبينی زاده در مورد ربوده شدن وی

leave a comment »

آقای مبينی زاد آيا برادرتان سابقه فعاليت سياسی داشتند ؟
ـ بله ايشان در سال 60 به خاطر فعاليت سياسی دستگير شد ولی پس از 20 ماه بدليل اينکه جرمش صرفاً هواداری بود ، از زندان آزاد شد. پس از آزادی از زندان ، به دليل نياز به جوانان در جبهه های جنگ ، مانند خودم داوطلبانه به جبهه اعزام شد و 45 روز به عنوان راننده آمبولانس در جبهه بود . بعد از بازگشت از جبهه هم به کارهای روزمره می پرداخت و ديگر هيچ گونه وابستگی به گروههای سياسی نداشت. دو سال خدمت سربازی را هم در ارتش منطقه مراغه سپری کرده و تا حدود 10 سال زندگی عادی و آرامی داشت.
در ارديبهشت 74 ، به دنبال يک سؤتفاهم مجدداً به زندان و 6 ماه در تهران بازداشت بود و بعد از 6 ماه آزاد شد.
ـ چه موقع متوجه ناپديد شدن ايشان شديد ؟ جريان مفقود شدن او را شرح دهيد.
پس از آزادی از زندان در آبان 74 ، حدود يکسال به کارهای روزمره خود می پرداخت. در جلوی مغازه پدرم ( آرايشگاه ) مشغول فروش تنقلات بود و زندگی آرامی داشت. تا اينکه روز 11 دی ماه سال 75 مفقود شد.

جريان مفقود شدن ايشان بدين صورت بود که روز قبل از مفقود شدن ، همان طور که ايشان مشغول مرتب کردن باغچه جلوی مغازه و کاشت گل بوده است ، متوجه يک تويوتای استيشن هابس می شود که در کنار مغازه پارک کرده بود و به شاگرد مغازه پدرم می گويد اتومبيل متعلق به اطلاعات است و از آنجا که نور آفتاب به داخل اتومبيل می تابد ، يکی از سرنشينان خودرو را می شناسد و می گويد که بازجوی او در تهران بوده است و از اينکه آنها را در مشهد و مقابل مغازه پدرش می بيند متعجب می شود. فردای آن روز يعنی در تاريخ 11 دی ماه 75 ، ظهر به قصد مراجعه به منزل از منزل خارج شد . در آن موقع شاگرد مغازه تقاضای 60 هزار تومان به عنوان قرض کرده بود که جلال گفته بود از بانک می گيرد و بعد از صرف غذا و خواندن نماز ، به هنگام بازگشت برايش خواهد آورد. جلال فاصله مغازه پدرم ( در خيابان بهار ) تا فلکه برق را به همراه دوچرخه اش پياده طی می کرد و از آنجا تا منزل ( در خيابان ششم ضد ) که مسافت زيادی نبود را با دوچرخه طی می کرد. آن روز هم تا فلکه برق با کسبه احوالپرسی کرد و از آنجا به بعد ديگر کسی او را نديد. وقتی از مفقود شدن ايشان مطلع شديم ، به تمام بيمارستانها و مراکزی که گمان می کرديم خبری از او داشته باشند مراجعه کرديم ولی خبری نشد. پرونده مفقود شدن ايشان هم در آگاهی مشهد تشکيل شد و آنها مسئول پيگيری شدند ولی تاکنون خبری از او به دست نيامده است. به تمام زندانهای مشهد و تهران و دادگاه انقلاب اسلامی مراجعه کرديم ولی جوابی که گويای موقعيت ايشان باشد داده نشد. پدر من که بيشتر از ما پيگير اين قضيه بود ، فشار زيادی را تحمل می کرد و مراجعات مکرری به مراجع مختلف داشت. يک بار هم ايشان را به اداره اطلاعات احضار کردند و تحت بازجويی و فشار قرار دادند و پدرم در حالی که داروهای خود را به همراه نداشت با حال خراب و عصبی به منزل برگشت و آنقدر به دنبال پسرش رفت تا اينکه در صبح عاشورای امسال فوت کرد. تنها خبری که به طور غير رسمی از ايشان دريافت کرديم ، توسط يکی از دوستان و مشتريان پدرم به ما رسيد. او که در سپاه کار می کرد و قسم خورد و به پدرم گفت : « جلال را در دادستانی انقلاب ديده ام و به من گفته که به پدرم سلام برسانيد و بگوييد نگران نباشيد . » اظهارات ايشان حدود 20 روز پس از مفقود شدن جلال بود. از آنجا که بيشتر پيگيريها را پدرم انجام داد ، پس از فوت ايشان ارتباط ما با کسانی که ممکن بود اطلاعی داشته باشند ، قطع شد.

ـ ايشان قبل از مفقود شدن بيشتر به چه کارهايی مشغول بودند ؟

ـ در تمام مدت به کارهای عادی و روزمره می پرداخت و هيچ گونه فعاليت ديگری نداشت و اساساً ديگر علاقه ای به فعاليتهای سياسی در او ديده نمی شد. از صبح پس از نماز به مغازه می رفت و جلوی مغازه پدرم تنقلات می فروخت. بعد از کار هم به منزل می رفت و به کارهای منزل می پرداخت و از پدرم نگهداری می کرد. پدرم پير بود و يک بار هم سکته کرده بود و از آنجا که همه اعضا خانواده گرفتار مشکلات زندگی خود بودند ، نگهداری پدرم به عهده جلال بود.

در حال حاضر ، سند منزل پدرمان به عنوان ضامن جلال ، در گرو دادگاه انقلاب اسلامی مشهد می باشد و از آنجا که مفقود شده سند را به ما تحويل نمی دهند و مشکل انحصار ورثه نيز به مشکلات ما افزوده شده است.

سخنان فردی که از دست ربايندگان فرار کرد

( آقای مجيد رنجبر )

با خانواده های مفقودان سياسی مشهد مصاحبه هايی انجام داديم که تا آِنجا از نظرتان گذشت. به نظرمی آيد آخرين اقدام ربايندگان ، تلاش برای ربودن آقای ( مجيد رنجبر) بود که اين تلاش نافرجام ماند. در گفتگويی با ايشان ـ که از نزديک با ربايندگان برخورد داشته است ـ خواستيم که تلاش ناموفق ربايندگان را برايمان شرح دهد :

« روز 22 فروردين 76 حدود ساعت 30 : 5 عصر ، هنگامی که از مغازه خود خارج شده و برای خريد از خيابان رد می شدم ، مرد قوی هيکلی دستم را گرفت و از من خواست سوار بنز خاکستری رنگی که در کنار خيابان توقف کرده بود بشوم. در داخل اتومبيل دو نفر ديگر نيز نشسته بودند. وقتی از آن شخص پرسيدم به چه دليل بايد همراه آنها بروم، گفت شما به دليل سرقت اتومبيل بازداشت هستيد. از آنجا که مفقود شدن عليان ، غفوری و … اطلاع داشتم ، به قصد ايشان پی برده و در حالی که وانمود می کردم به سمت اتومبيل آنها می روم ، شخصی را که دستم را گرفته بود غافلگير کرده خودم را از دست او خلاص کردم و شروع به داد و فرياد کردم و در همين حين شخص ديگری از اتومبيل پياده شده و دو نفری تلاش کردند تا به زور مرا سوار اتومبيل کنند اما سپر ماشين مقابل را با دو دستم گرفتم و هر چه آن دو تلاش کردند مرا جدا کنند ، موفق نشدند ، به طوری که سپر ماشين دستهايم را بريد. در اين موقع عابران و کسبه خيابان سعدی اطراف ما جمع شدند. در اين ميان من موفق شدم خود را از دست آنها رها کرده و به داخل مغازه ام بروم. آن دو نيز به دنبال من به مغازه آمدند اما به دليل تجمع مردم و فريادهای من ، موفق به ربودن من نشده و وانمود کردند که به دليل تشابه نام ، اشتباه کرده اند. هنگامی که از آنها خواستم کارت شناسايی شان را ارائه دهند ، اسلحه کمری و تلفن همراه خود را نشان دادند که با اعتراض من مواجه شدند و در حالی که داد و فريادهای من آنها را بر افروخته کرده بود، از محل دور شدند. من نيز مدتها يک محافظ شخصی استخدام کرده بودم تا در صورت چنين اقدامی ، از من محافظت کند.

( برگرفته از نشريه پيام هامون )

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 9, 2008 در 9:54 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: