حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

زندان ۵۹ به بهانه محاکمه فاطمه حقيقت جو

with 2 comments

فاطمه حقيقت جو نماينده مستعفی مجلس ششم، چند روز پيش در شعبه 76 دادگاه کيفری استان تهران محاکمه شد. اتهامات وی نشر اکاذيب، توهين و افترا و شاکيانش نماينده دادستان تهران و نماينده سپاه بودند. در اين محاکمه نکات فراوانی مطرح شد، اما اتهام اصلی او نسبت دادن سرکوب فعالان دانشجويی و ملی مذهبی به سپاه و ادعای وجود بازداشتگاه های مخفی متعلق به سپاه بود. لزوم آگاهی ملت از فضای بازداشتگاه های رژيم، دفاع شجاعانه حقيقت جو در طول دوران نمايندگی اش از دانشجويان زندانی و مطرح شدن دوباره نقش سپاه در سرکوب دانشجويان، مرا بر آن داشت که مشاهدات خود از بازداشتگاه 59 اطلاعات سپاه پاسداران را که در تاييد اظهارات حقيقت جو می باشد، بيان کنم. ورود به بازداشتگاه 59 : روز 14 اسفند سال 1379 از طرف جبهه متحد دانشجويی مراسمی به مناسبت درگذشت مرحوم دکتر محمد مصدق در دانشگاه تهران برگزار شد. پس از اتمام مراسم و در حالی که به همراه دو تن از دوستانم، سعيد کاشيلو و حميد رضا مبين راهی منزل بوديم، در خيابان ربوده شديم. چندين مامور لباس شخصی ما را به اتومبيل های خود منتقل کرده و با فحاشی و ضرب و شتم به مقر خود بردند. پس از 4 روز به شعبه 26 دادگاه انقلاب تحويل داده شديم. هنگامی که با دستبند از راهروهای دادگاه انقلاب به سمت دفتر شعبه حرکت می کرديم، مهندس سحابی را ديديم که در وضعيت بسيار نامناسبی قرار داشت. چند مامور دستهای او را گرفته و از پله ها پايين می آوردند.مهندس سحابی حتی توان راه رفتن را هم نداشت و چشم های بی رمقش به جلو خيره شده بود. وقتی وارد دادگاه شديم، طبق معمول با برخوردهای بسيار بی ادبانه سيد مجيد مسئول دفتر شعبه مواجه شديم. وی با فحاشی به استقبال ما آمد و گفت که :» اين بار يک جای ويژه براتون در نظر گرفته ايم. اميدوارم که خوشتون بياد.» با توجه به اين که قبل از دستگيری ما، مهندس سحابی و علی افشاری هم بازداشت شده و در بازداشتگاه نامعلومی نگهداری می شدند، حدس می زديم که ما را هم به چنين جايی منتقل کنند. مدتی به انتظار گذشت تا اين که چند مرد قوی هيکل به ما نزديک شده و ما را به سمت درب خروجی دادگاه انقلاب بردند. ما که شديدا به بازداشت خود معترض بوديم، شروع به گفتگو با مامورين کرديم. از آنان خواستيم که حداقل بتوانيم به خانواده هايمان اطلاع بدهيم که بازداشت شده ايم. اما برخورد آنان بسيار خشن بود. من که از اين ظلم به ستوه آمده بودم، با صدای بلند شروع به اعتراض کردم تا اين که حداقل توجه برخی از رهگذران را جلب کنم. چرا که ماموران، اتومبيل های خود را از جمله يک آمبولانس(که بعدا با نقش ويژه آن آشنا می شويم) را در کوچه کناری دادگاه انقلاب پارک کرده بودند. اين کوچه به دليل مجاورت با بازارچه ميوه و تره بار نسبتا تردد زيادی داشت. ماموران که توقع چنين برخوردی را نداشتند، کاشيلو و مبين را به آمبولانس منتقل کرده و مرا کشان کشان به سمت اتومبيل خود بردند. مردم بهت زده ما را نگاه می کردند، که يکی از ماموران به من نزديک شده و با مشت محکم به صورت من کوبيد. گفت:» قاچاقچی کثيف،کارت تمومه». با اين گفته او مثل اين که فرمان حمله صادر شده باشد زير بارانی از مشت و لگد ماموران قرار گرفتم. در شرايطی که دستبند به دست توان دفاع از خودم را نداشتم، تنها جلوی صورت خود را گرفتم. در همان وضعيت مرا به اتومبيل خود برده و سرم را زير صندلی کردند. در چنان وضعيتی که بينی ام به شدت دچار خون ريزی شده و لباس هايم نيز خونی شده بود، چشم بندی به چشمانم بستند. پس از گذشت دقايقي، وارد محوطه بازداشتگاه شديم و مرا از اتومبيل خارج کردند. سپس وارد دفتر بازداشتگاه شده، فردی برای تحويل گرفتن کليه لوازم شخصی ، ساعت، انگشتر، کيف پول، کفش و لباس به طرفم آمد. او که مرا در چنين وضعيتی ديد به فرد ديگری گفت:» او را به کنار شير آب حياط ببريد تا سر و صورت خود را بشويد.» هنگامی که مشغول شستن سر و صورتم بودم، ناگهان يکی از ماموران با لگد محکم به کمر من کوبيد و گفت:» اگر آقا فرمان بده، می دونيم با امثال شما چه کنيم.» پس از تحويل وسايل و پوشيدن لباس زندان به يک سلول انفرادی منتقل شدم. قبل از تشريح مکان و وضعيت اين بازداشتگاه، ضروری است که به دو نکته اشاره مختصری بکنم: 1 ? خانم حقيقت جو در قسمتی از مدافعات خود عنوان می دارد» ما در جريان کوی دانشگاه سال 1382 درخواستمان اين بود که دانشجويان در اختيار وزارت اطلاعات قرار گيرند و حتی ما موفق شديم از بند 209 اوين که متعلق به وزارت اطلاعات بود، بازديد کنيم و دانشجويانی که از بند 209 آزاد شده بودند، هيچ شکايتی از نحوه برخورد نداشتند، اما از زندان های سپاه شاکی بودند.» در ارتباط با اين گفته نبايد از نظر دور داشت که وزارت اطلاعات در جريان قيام دانشجويی 18 تير ماه 1378 و در سال های پس از آن نقش ويژه ای در سرکوب دانشجويان داشته است. شکنجه های قرون وسطايی دانشجويان در بازداشتگاه های توحيد و 209 همگی به دست ماموران امنيتی دولت به اصطلاح اصلاح طلب صورت گرفت. بسياری از اين موارد تاکنون افشا شده و موردی برای برائت وزارت اطلاعات وجود ندارد. هر چند اين وزارتخانه با توجه به موازی سا زی های صورت گرفته در نهادهای امنيتی رژيم و تغييرات در سطح مديريتی آن به عامل دست چندمی در سرکوب تبديل شده، اما هيچ گاه در برخورد با فعالان مستقل جنبش دانشجويی و گروه های اپوزيسيون ترديدی به دل راه نداده است. بايد توجه داشت که دانشجويان مورد اشاره خانم حقيقت جو متعلق به کدام طيف از فعالان دانشجويی بوده اند که هيچ شکايتی از نحوه برخورد وزارت اطلاعات نداشته اند. 2 ? حسنی فرد نماينده سپاه و يکی از شاکيان خانم حقيقت جو در دادگاه عنوان می کند:» ايشان گفته اند که سپاه، نيروهای فعال سياسی را سرکوب کرده است. سوال من اين است که سپاه کدام فعال سياسی را سرکوب کرده است؟ آيا اراذل و اوباشی که در تير ماه سال 78 دست به تحرکات ضد انقلابی زدند، فعال سياسی هستند؟» حسنی فرد در اينجا به خوبی به نقش سپاه در سرکوب جنبش 18 تير ماه اعتراف می کند. هر چند وی دانشجويان و جوانان مبارز ميهن را اراذل و اوباش می نامد، اما بايد در انتظار روزی باشد که جمهوری اسلامی به درماندگی دچار شده و سر تسليم در برابر ملت فرود بياورد. آن روز امثال حسنی فرد همچون اربابان فاسد خود، به دنبال راهی برای گريز از خشم ملت خواهند بود. مکان و شرايط بازداشتگاه 59 : بازداشتگاه 59 در پادگان وليعصر(عشرت آباد) قرار گرفته است.پادگان وليعصر از جنوب به ميدان سپاه، از شرق به خيابان سرباز، از غرب به خيابان پادگان وليعصر و از شمال به خيابانی که خيابان دکتر شريعتی را به خيابان سرباز متصل می کند، منتهی می شود. اين پادگان به دليل وسعت زيادش ميان نهادهای مختلف تقسيم شده است. قسمت جنوبی آن به اداره نظام وظيفه نيروی انتظامی تعلق داشته و يک بيمارستان، فروشگاهی بزرگ، خانه های سازمانی و زمين فوتبال باشگاه فتح سپاه هم در اين پادگان قرار دارند. بازداشتگاه 59 حفاظت اطلاعات سپاه در فسمت شمال غربی اين پادگان در خيابان پادگان وليعصر و روبروی درب پشتی سينما تهران قرار گرفته است. هر چند در هنگام ورود به اين بازداشتگاه نمی دانستيم که در کجا به سر می بريم، اما اخباری در رسانه ها منتشر شده بود که دلالت بر وجود بازداشتگاهی مخفی در پادگان وليعصر و متعلق به سپاه می کرد. اتفاقاتی که بعدها در اين بازداشتگاه روی داد، ما را به اين اطمينان رساند که در بازداشت سپاه هستيم. بازداشتگاه 59 از دو بند انفرادی و يک بند عمومی تشکيل شده بود. من و دوستان بازداشت شده ام کل دوران بازداشت خود را در سلول های انفرادی گذرانديم، اما برخی زندانيان همچون بعضی از فعالان ملی ? مذهبی مدتی را در بند عمومی بازداشتگاه که در واقع هيچ يک از شرايط بندهای عمومی را نداشت، گذراندند. بنا به گفنه اين دوستان، بند عمومی تنها قدری بزرگتر از سلول انفرادی بوده و 3 يا 4 نفر را در يک سلول نگهداری می کردند. اما شرايط بندهای انفرادی که من در آنجا محبوس بودم، بدين گونه بود: بند1 شامل يک راهرو به شکل حرف T بود. در يک سو 4 دستشويی و روبروی آن 4 حمام قرار داشت و بقيه قسمت های اين بند شامل سلول های انفرادی بود که در دو رديف و روبروی هم قرار داشت. سلول هايی به ابعاد 5/1x 2 متر که دريچه بسيار کوچکی در قسمت بالای آن قرار داشت. اين دريچه به وسيله شبکه هايی آهنی پوشانده شده بود و منفذ کوچکی برای عبور هوا ايجاد کرده بود. درب آهنی سلول دو دريچه کوچک، يکی در قسمت بالا و يکی در قسمت پايين داشت که از خارج از سلول و توسط نگهبانان گشوده می شدند. درب کوچک بالايی برای آن بود که نگهبانان آن را گهگاهی باز کرده و وضعيت زندانی را مشاهده کنند. همين طور هنگامی که به بازجويی برده می شديم، چشم بند را از آنجا به داخل سلول پرتاب کرده و اعلام می کردند که با زدن چشم بند برای انتقال به اتاق بازجويی آماده شويم. درب پايينی هم برای تحويل غذا به زندانی استفاده می شد. لوله ای از داخل سلول رد می شد که گاهی آن چنان گرم می شد که مجبور می شدی لباس هايت را از تن بکنی و گاهی شوفاژ را خاموش می کردند که از شدت سرما می لرزيدی. در اولين لحظات ورود به سلول شروع به خواندن نوشته های روی ديوار کردم. در جايی نوشته شده بود:» سعيد منتظري، مظلوم ترين زندانی سياسی ايران… همه چيز از قم شروع شد.» چندين نوشته ديگر و همين طور خط هايی روی ديوار که هر کدام نشانگر يک روز بازداشت در آنجا بود، به چشم می خورد. برای دستشويی رفتن و وضو گرفتن، 5 بار اجازه خروج از سلول وجود داشت. به هنگام نمازهای يوميه، پس از صرف نهار و به هنگام خواب شبانه. اگر زمانی به غير از اوقات ياد شده، احتياج به دستشويی رفتن داشتي، با مشکل روبرو می شدی. حمام و نظافت هم روزهای جمعه هر هفته و به مدت بسيار کوتاهی بود. تنها کتاب های در اختيار زندانيان هم قرآن و مفاتيح بودند. نشريات کشور، حتی نشريات وابسته به نهادهای سرکوبگر رژيم هم در اختيار زندانيان قرار داده نمی شد و به طور کلی زندانی در وضعيتی کاملا بی خبر از رويدادهای خارج از بازداشتگاه قرار داشت. در چنين شرايطی من که به شدت از ناحيه قفسه سينه و صورت آسيب ديده بودم ، تا مدت ها نمی توانستم به راحتی در سلول بخوابم. شدت ضرب ديدگی به حدی بود که با هر حرکتی در خواب، بيدار می شدم. وقتی هم که نگهبان را برای رسيدگی به وضعيت خود خبر می کردم با بی اعتنايی روبرو می شدم. البته در زدن و صدا کردن نگهبان ممنوع بود. يک تکه مقوای رنگی در داخل سلول بود که با خارج کردن آن از پايين درب سلول، نگهبان متوجه می شد که با او کار داريم. هنگامی که ما وارد اين بازداشتگاه شديم، اکثر سلول های آن خالی بود اما بعد از گذشت چند روز و با بازداشت گسترده فعالين ملی ? مذهبی و نهضت آزادی اکثر سلول ها پر شد.پس از چند روز و شروع بازجويی ها که اکثرا شباهنگام آغاز شده و تا اذان صبح ادامه می يافت، برای معاينه به بهداری زندان منتقل شدم. در آنجا چون از ناحيه صورت و چشم آسيب ديده بودم، از دکتر خواستم که چشمم را معاينه کند. وقتی به دستور دکتر چشم بند را از روی چشمانم باز کردند، نگاهم به چهره دکتر و نسخه ای افتاد که روی ميز او قرار داشت. چهره ای جوان با محاسن بلند مشکی و نسخه ای که در بالای آن نوشته شده بود» بيمارستان نجميه» بيمارستانی که متعلق به سپاه می باشد. حال چگونه حسنی فرد نماينده سپاه منکر تعلق اين بازداشتگاه به سپاه می شود. به هرحال بازجويی ها هم چنان ادامه داشت. پاسدار بازجوها با تفتيش عقايد، اتهامات گوناگونی را متوجه می کردند. بازجويی ها شامل دو قسمت بود: اتهامات اخلاقی و اتهامات سياسی. قبل از اين که اين اتهامات را شرح دهم، بايد اين نکته را عنوان کنم که اتاق بازجويي، اتاقی بود که يک صندلی در سه کنج اتاق قرار داشت که زندانی روی آن و پشت به بازجوها می نشست،آن هم در حالی که چشم بند به چشم داشت. در بازجويی ها 2 يا 3 بازجو و گاهی يک نفر حضور می يافتند. جالب اين که بر روی آن صندلی که بازجويی می شدم، شماره اموال و آرم سپاه ديده می شد که دليلی ديگر بر صحت ادعای خانم حقيقت جو است. الف ? اتهامات اخلاقی: آنها با نسبت دادن مسائلی چون داشتن روابط نامشروع با اعضای دختر گروه و مسائلی اين چنينی سعی در شکستن و تضعيف روحيه من داشتند. وقتی که در مقابل اين اتهامات ناروا و غير واقع از خود دفاع می کردم، به شدت برافروخته شده و مرا مورد ضرب و شتم قرار می دادند. حتی بی شرمانه مواردی را نسبت به خانواده برخی زندانيان سياسی مطرح می کردند که قلم از بيان آن عاجز است. ب ? اتهامات سياسی: مواردی چون شرکت در تجمعات مردمی و دانشجويی و عضويت در گروه های مستقل دانشجويي، نگارش مقالات در روزنامه ها، و همين طور بيانيه های گروهی و ارتباط با ساير گروه های اپوزيسيون اساس اين نوع بازجويی ها را تشکيل می داد. برخی موارد کاملا در جهتی هدايت شده بود که بهانه مناسبی برای سرکوب گسترده تر جنبش دانشجويی به دست بدهد. مواردی چون تمايل به مبارزات مسلحانه در برخی از گروه های دانشجويی و هم چنين دريافت کمک های مالی از دولت های خارجی برای ايجاد آشوب و اغتشاش در کشور که اساسا کذب محض بود. در اين ميان حتی پای برخی از نمايندگان مجلس ششم هم به ميان کشيده شد. کسانی چون خانم حقيقت جو و علی اکبر موسوی خوئينی از فراکسيون دانشجويی مجلس ششم. آنها در صدد اثبات آن بودند که اشخاص ياد شده با حمايت از دانشجويان زندانی و رسيدگی به وضعيت آنها و هم چنين کمک های مالی به برخی فعالان دانشجويی نيازمند، دانشجويان را تشويق به تحرکات سياسی در دانشگاه ها می کنند. به هر حال بازجويی ها در چنين شرايطی ادامه داشت و سلول انفرادی نيز فشاری طاقت فرسا به انسان وارد می کرد. در اين ميان خانواده ام هم از محل بازداشت من بی اطلاع بوده و مراجعات مکررشان به بيدادگاه انقلاب بی نتيجه مانده بود، تا اين که پس از گذشت 80 روز از بازداشت روزی به اتاق بازجويی برده شدم. بازجو عنوان کرد که قاضی پرونده يک ملاقات با خانواده برايت در نظر گرفته و اکنون به دادگاه انقلاب برده خواهی شد، اگر کوچک ترين سخنی در مورد شرايط بازداشتگاه به زبان آوري، برخورد شديدتری با تو خواهيم داشت. لباس هايم را به داخل سلول آوردند تا به همراه ماموران عازم دادگاه شويم. لباس های من از هنگام ضرب و شتمی که در ابتدای ورود به بازداشتگاه شده بودم، کماکان خونی بود. لباس ها را پوشيده و آماده حرکت شدم. وقتی به حياط بازداشتگاه پای گذاشتم، سربازجو جلو آمده و گفت:» می خوای با اين لباس ها بری دادگاه تا بگويند در زندان های جمهوری اسلامی شکنجه وجود داره » . باز هم مرا به سلول منتقل کرده و لباس ها را تحويل گرفتند. لباس ها را به خشکشويی برده و پول آن را از موجودی ام در دفتر بازداشتگاه برداشتند. با آمبولا نسی که در ابتدا به آن اشاره کردم و به خاطر عدم جلب توجه انتقال زندانيان از بازداشتگاه به دادگاه در نظر گرفته شده بود، به دادگاه انقلاب رفتيم. در دفتر شعبه 26 دادگاه انقلاب، خانواده ام را ملاقات کردم. 4 مامور در اين ملاقات حضور داشتند و اجازه نزديک شدن به همديگر را به ما نمی دادند. پس از دقايق کوتاهی با همان آمبولانس به بازداشتگاه و سلول انفرادی ام منتقل شدم. انتقال به بازداشتگاهی ديگر: روزهای ديگر کمتر به بازجويی برده می شدم. هدف آنان اين بار تحت فشار قرار دادن برای اعترافات تلويزيونی بود. به همين دليل و در حالی که در مقابل اين خواسته آنان مقاومت می کردم برای تحت فشار قرار دادن به بازداشتگاه مخوف ديگری منتقل شدم. اواسط خرداد ماه 1380 بود که به همراه کاشيلو و مبين به بازداشتگاهی انتقال داده شديم که هنوز هم محل آن برايم نامشخص مانده است. هر چند گمان می کنم پادگان جی (متعلق به وزارت دفاع ) باشد. در اين بازداشتگاه فشاری به مراتب شديدتر بر ما وارد شد. به طوری که حميدرضا مبين که در آن زمان 20 سال بيشتر نداشت، دچار سکته قلبی شد و دادگاه انقلاب ناچار تن به آزادی وی داد. نگهبانان اين بازداشتگاه لباس های کماندويی به تن کرده و اين تصور را در انسان ايجاد می کردند که گويا در جنگ با کشور ديگری اسير شده ای و اسير جنگی هستی. اين نکته را بايد در اينجا عنوان کرد که برخی از نگهبانان زندان 59 هم لباس های نظامی و پاسداری به تن داشته و با اين لباس در محوطه بازداشتگاه و حياط کوچک زندان که زندانيان را دسته دسته با چشمان بسته و برای هواخوری چند دقيقه ای روزانه می بردند، تردد می کردند. به هر حال بيش از يک ماه را در بازداشتگاه نظامی فوق که صدای فرود و پرواز هواپيما ها يک لحظه در آن قطع نمی شد، گذرانديم. نکته ديگر در ارتباط با اين بازداشتگاه اين است که در هنگام ورود به آنجا، دکتر بازداشتگاه دارويی برايم تجويز کرد که هر شب نگهبانان آن را به درب سلول آورده و پس از اطمينان يافتن از خوردن آن ، محل را ترک می کردند. روز اولی که اين دارو را خوردم ساعت ها به خوابی طولانی رفتم و پس از آن هم در شرايط بی حسی به سر می بردم. بازگشت به 59 و آزادی: پس از 18 تير ماه 80 ما را دوباره به زندان 59 منتقل کردند. من از روز 18 تير ماه تصميم گرفته بودم که دست به اعتصاب غذا بزنم و اکنون چند روزی بود که در اعتصاب غذا به سر می بردم. اين موضوع باعث شد، پاسدار بازجو ها بر فشار خود بيفزايند. آنان که با تحقير، توهين و ضرب و شتم چهره حقيقی جمهوری اسلامی را برايم آشکارتر از قبل نموده بودند، عنوان می کردند که برای ما جان کسانی چون شما هيچ ارزشی ندارد، آن قدر اعتصاب غذا کن تا بميری. صدايت هم به هيچ جا نخواهد رسيد. در چنين شرايطی اتفاقی غير قابل تصور روی داد. يک روز مرا به اتاق بازجويی فرا خواندند. صدای آشنايی به گوش رسيد:» اينجارو امضاء کن» صدای سيد مجيد رئيس دفتر شعبه 26 دادگاه انقلاب بود. پرسيدم: کجا را امضاء کنم. اول بايد ببينم چه چيزی هست. گفت چشم بند را قدری بالا بزن و بخوان. قرار بازداشت موقت من توسط قاضی به قرار وثيقه 100 ميليون تومانی تبديل شده بود. پس از امضاء، اجازه يافتم که اين مسئله را در تماس کوتاهی به خانواده ام اطلاع دهم و سپس به سلول بازگردانده شدم. شب، دوباره به اتاق بازجويی فراخوانده شدم. پاسدار بازجو، بسيار برافروخته بود. او گفت که :» صدور قرار وثيقه از سوی دادگاه برای ما قابل قبول نيست. ما هنوز با تو کار داريم. اگر خانواده ات چنين سندی را هم تهيه کنند، ما نمی گذاريم که تو آزاد شوی». چند روز ی به همين منوال گذشت تا روزی با همان آمبولانس مشهور به دادگاه انقلاب منتقل شده و به بند انفرادی 240 اوين تحويل داده شدم. در آن شرايط، رهايی از پاسدار بازجو ها برايم بسيار خوشايند بود. پاسدارانی که از جهل و ستمگری پاسداری نموده و بسياری از آزادی خواهان ايرانی را به بند کشيدند. 19 شهريور ماه 80 و در حالی که خاطرات فراوانی از بيدادگری مدعيان عدالت علی به همراه داشتم با سپردن وثيقه ملکی به دادگاه ، از زندان آزاد شدم. اما نه ، از زندانی به زندانی بزرگتر به وسعت ايران منتقل شدم. زندانی که سال هاست سردمداران رژيم، ملت را در آن به بند کشيده ، به نام دين مردم را به مسلخ برده و به چپاول ثروت های ملی آنان مشغولند. کوروش صحتی 14 ژانويه 2005 Kourosh18tir@yahoo.com

منبع: Kourosh18tir@yahoo.com

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 9, 2008 در 7:35 ق.ظ.

2 پاسخ

Subscribe to comments with RSS.

  1. تو امدم وطن فروشی بودی چه چه مستونت که بود یاد زمستونت نبود

    p;

    سپتامبر 4, 2008 at 9:22 ب.ظ.

  2. چقدر خیانت به مملکت کردید یادتان رفته

    p;

    سپتامبر 4, 2008 at 9:24 ب.ظ.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: