حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

درباره شکنجه ساواک

leave a comment »

کیهان؛ یکشنبه 25 دی 1384- 14 ذی الحجه 1426- 15 ژانويه 2006- سال شصت و چهارم-شماره 18431
رحيم چوخاچي زاده مقدم
وقتي از پشت تلفن رخصت ورود در خاطرات پر از حماسه اش از دوران ايثار و شهامت و غيرت فدائيان اسلام در برابر وطن فروشان دين ستيز را خواستار شدم، صدايي شنيدم كه نشان نمي داد پاسخ دهنده بعد از گذشت پنجاه سال از شهادت نواب صفوي بيش از هفتاد بهار از عمر بابركتش گذشته باشد.
او همچنان با صلابت سخن مي گفت و با قاطعيت از فدائيان دفاع و عاشقانه از نواب ياد مي كرد. وقتي افتخار حضور در محضرش را يافتيم چهره تكيده و قامت خميده و چشمان پررمز و رازش را بسيار متفاوت با آن صداي پشت تلفن و عكس هجده سالگي اش در محضر مبارك و مرادش نواب صفوي (كه تصوير آن را در اين صفحه مشاهده مي كنيم) يافتيم.
علي بهاري فرزند آيت الله شيخ اسماعيل بهاري يار ديرين، همرزم و همسنگر و هم بند نواب، واحدي ها، طهماسبي، فاطمي و عبدخدايي اكنون با 27 سال سن در خانه اي محقرانه و بي هيچ گونه ادعا و تمناي دنيوي و طالب زرق و برق زندگي در كرانه جنوب شرقي تهران در نزديك ترين مكان به محله قديم «دولاب»، منطقه ظهور و شكوه پرچم داران حاكميت اسلام در كشور مسلمان ايران زندگي مي كند و تنها چيزي كه اميد او را به زندگي از ميان برنداشته است جمله گهربار مرادش نواب است كه در روز اعلام حكم اعدامش پيشاني او را بوسيد و گفت: «بهاري! شما ذخيره اسلاميد»
بارها تاكيد مي كرد كه بايد كاري كرد احكام اسلام در كشور ساري و جاري شود، بايد كاري كرد كه دست اجانب از عرض و ناموس و ذخاير معنوي و مادي كشورمان قطع شود و…
بهاري معتقد است نواب صفوي به عنوان يك آرمانخواه اسلامي، مشاركت و دخالت در سياست و برانداختن استبداد و متعاقب آن احياي حقوق و آزادي هاي اجتمالي و سياسي در حيطه قوانين اسلامي را رسالت و تكليف شرعي و ديني خود تلقي مي كرد. برپايه چنين تفكرات ديني بود كه وي توانست رهبري يك تشكل سياسي مسلحانه را در دست گيرد و در همين راه نيز به شهادت رسيد.
و وقتي از او سؤال مي كنيم اكنون تا چه اندازه آرمان ها و مطالبات فدائيان را محقق شده مي داني، مي گويد: 05 درصد و نيمه ديگر آن را اميدمان به رهبر فرزانه انقلاب و رئيس جمهور اصولگرا بسته ايم.
آنچه در زير مي خوانيد اجمالي از ديدگاه ها و خاطرات علي بهاري از دوران مبارزه، زندان، شكنجه و اسارت و شهادت بهترين و انقلابي ترين و مبارزترين افراد روي زمين در دوران حاكميت پهلوي و جبهه ملي است از زبان علي بهاري…
چطور و در كجا با فدائيان اسلام آشنا شديد؟
بعد از اعدام انقلابي هژير وزير دربار محمدرضا پهلوي توسط سيد حسين امامي يكي از اعضاي مبارز و از جان گذشته فدائيان اسلام و آگاهي از دلايل اين اعدام با فدائيان بويژه سخنراني هاي اصولگرايانه نواب صفوي در اعتراض به عملكرد هژير در مسجد سلطاني بازار تهران با گروه فدائيان آشنا شدم آن موقع 51 سال تمام داشتم و يك شاگرد خياط بودم كه پس از اين ماجرا براي رفع تشنگي اسلام خواهي خود به محله دولاب كه در قسمت جنوب شرقي تهران (از ميدان خراسان به آن طرف) قرار داشت و در آن زمان دهكده اي بيش نبود راه پيدا كردم.
منطقه دولاب مركز كشاورزي و كاشت خيار بود و خيار دولاب معروف مربوط به همين منطقه بود.
شهيد نواب منزلي در اين منطقه اجاره كرده بود كه هم براي زندگي و هم تشكيل جلسات مخفيانه خود با اعضا بود.
هژير چرا بايد اعدام مي شد؟
هژير به غير از اتهاماتي از قبيل ارتباط بسيار نزديك با انگليسي ها و بويژه سفارت انگليس (كه نفوذ بي ترديد در سياست ايران داشت)، ارتباط با آمريكايي ها تبعيد آيت الله كاشاني، و تغيير دين خود از اسلام به مسيحيت با انجام غسل تعميد در كليساي خيابان قوام السلطنه و سوگند وي در اين كليسا در براندازي ريشه اسلام متهم به تقلب آشكار در انتخابات شانزدهمين دوره مجلس بود به همين خاطر در روز 22 مهرماه 8231 جمعيتي متشكل از سياستمداران، دانشجويان و بازاري ها به همراه چند تن از اعضاي جبهه ملي چند روز در مقابل كاخ نخست وزيري تحصن كردند اما از آنجا كه از اين تحصن نتيجه نگرفته بودند فدائيان اسلام تصميم به اعدام انقلابي وي گرفتند.
فدائيان اسلام براي برگزاري انتخابات سالم تا بدانجا از خود شجاعت و همت نشان داده بودند كه در شب هاي سرد پاييز تا صبح از صندوق ها حفاظت كردند اما مامورين دولتي به دستور هژير به بهانه مراسم محرم به زور صندوق ها را از مساجد به يك مركز دولتي منتقل كرده و در نتيجه با تقلب نام آيت الله كاشاني، مصدق، مكي و وكلاي مليون را از رديف اول به عقب رانده بودند به طوري كه وكلاي موردنظر دولت جاي آن ها را گرفته بود.
در پي اين اتفاق بود كه سيد حسين امامي جوان 52 ساله عضو فدائيان اسلام در روز 31 آبان 8231 هژير را كه براي شركت در مجلس عزاداري به مسجد سپه سالار رفته بود ترور كرد و شهيد سيد حسين امامي نيز توسط ماموران نظامي دستگير و به فاصله پنج روز محاكمه و در ميدان سپه با شعار «لااله الاالله، الله اكبر» و «زنده باد اسلام» به دار آويخته شد.
اما نتيجه اين كنار صندوق خوابيدن ها و ترور هژير باعث شد كه 11 نفر از اعضاي جبهه ملي در تهران وارد مجلس شدند، يازده نفري كه آيت الله كاشاني اصرار داشت وارد مجلس شوند و حال آن كه نواب به خيلي از آن ها اصلا اطمينان نداشت، كساني كه از جمله مصدق، دكتر مظفر بقايي، مهندس حصيبي، دكتر شايگان، حائري زاده، نريمان، مكي و عبدالقدير آزاد در راس آن ها قرار داشت.
اگر اطميناني نبود پس چرا پذيرفته شد؟
نواب صفوي، آيت الله كاشاني را روحاني اي مبارز و اعمالش را خدمت به اسلام مي دانست والا دوبار به كاشاني نامه نوشت اما او دلايلي آورده بود كه موقتا نواب را قانع كرده بود.
نواب معتقد بود، افراد انتخاب شده از مجموعه جبهه ملي كه مورد تاييد آيت الله كاشاني هم قرار داشتند با مذهب بيگانه هستند و غير قابل اطمينان كه بعدها معلوم شد حق با نواب بوده.
چطور؟
نواب معتقد بود و تاكيد داشت كه با ورود جبهه ملي ها و شخص آيت الله كاشاني به مجلس شانزدهم فراكسيون قوي از اقليت ايجاد شده و بهترين فرصت براي استفاده از اين شرايط به نفع اسلام و اجراي احكام اسلامي در كشور است. اما هر بار با طرح چنين موضوعاتي از سوي فدائيان اسلام بهانه هايي از جمله مناسب نبودن شرايط و وجود موانعي مثل رزم آرا تراشيده مي شد تا اين كه مردم هجوم بردند مجلس و به نمايندگان برگزيده خود اعلام كردند: شما با دست هاي ما به مجلس راه يافته ايد پس بايد خواسته هاي ما را كه همان اجراي احكام اسلام است به اجرا درآوريد كه آن ها هم بهانه آوردند كه رزم آرا (رئيس الوزرا) سد راه ماست كه اگر رزم آرا از سر راهمان برداشته شود ما نيز به خواسته هاي شما عمل خواهيم كرد.
آيا واقعا رزم آرا بهانه بود؟
اينكه رزم آرا سد راه بود شكي در آن نبود ولي بعدها معلوم شد كه براي جبهه ملي يك بهانه تلقي مي شد چرا كه كنار آمدنشان با حكومت بعد از مرگ رزم آرا و به زندان رفتن نواب و يارانش به دست دولت مصدق اين را به اثبات رساند.
اما رزم آرا واقعا سد راه بود چون چنان به حلقوم اين ها چنگ انداخته بود كه اصلا نمي توانستند نفس بكشند چرا كه او رئيس الوزرا و در واقع نخست زير نظامي بود و مانع بسيار بزرگي براي ملي شدن صنعت نفت به شمار مي رفت.
آيا اين دليل كافي براي ترورش مي توانست باشد؟
رزم آرا وابستگي اش به غرب و در وطن فروشي در شرايط بسيار بدتري از هژير معدوم قرار داشت. او علنا توانمندي هاي خودمان را در سخنراني ها به مسخره مي گرفت و هر موقع در مجلس سخنراني داشت آنچان هموطنان خود را تحقير مي كرد كه مجلس به تشنج كشيده مي شد. فضاحت تابدانجا كه طي نطقي در مجلس خطاب به مخالفين خود گفته بود: «ايراني كه لياقت لولهنگ (آفتابه گلي) ساختن را ندارد، چگونه مي خواهد صنايع نفت خود را اداره كند؟»
رزم آرا حتي نقشه اجراي يك كودتاي نظامي را با كمك انگليسي ها طراحي كرده بود و گفته بود مسجد را بر سر آيت الله كاشاني و مجلس را بر سر اقليت خراب خواهد كرد.
جبهه ملي بيم آن را داشت كه تهديدات رزم آرا جان همه آن ها را به خطر اندازد.
قتل رزم آرا چگونه نهايي شد؟
نواب در منزل يكي از بازرگانان به نام مرحوم حاج احمد آقايي جلسه اي با حضور اعضا و جبهه ملي ها گذاشت، اما مصدق به جاي خودش ديگر اعضاي جبهه را به عنوان موكلين خودش فرستاده بود.
سيدحسين كاظمي در آغاز جلسه كسالت دكتر مصدق را بهانه عدم حضورش در جلسه آورده و گفته بود كه هر تصميمي كه در اين جلسه گرفته شود براي او هم لازم الاجرا خواهد بود.
در اين جلسه نواب هم در سخناني از جبهه ملي ها تعهد و پيمان گرفت كه بعد از ترور رزم آرا اهداف اسلامي پيگيري شود و حتي در اين رابطه پيمان نامه اي در پشت قرآن نوشته و امضاء شد.
عمليات چگونه به اجرا درآمد؟
در يكي از روزهاي چهارشنبه يا پنج شنبه بود كه فدائيان اسلام ميتينگي را در مسجد شاه (مسجد امام فعلي) برگزار كرد. شهيد عبدالحسين واحدي سخنران آن بود.
واحدي هشدارهاي لازم را به رزم آرا داد و خطاهاي گذشته اش كه به ضرر كشور اسلامي صورت گرفته بود داد و خواستار تجديدنظر در اعمال خود شد.
يادم هست فرداي همان روز مجله فكاهي «توفيق» كاريكاتوري از رزم آرا كشيد با اين مضمون كه پيرزن فالگيري در كنار مجلس نشسته بود و فال نخود مي گرفت و رزم آرا كه از مجلس بيرون مي آمد خطاب به پيرزن گفت: «پيرزن! چند روزي است كه خود را حال دگر مي بينم، دل از اين وضع كنون پرشرر مي بينم ، پيرزن! گير مرا تو زود به فال نخود، مثل اين كه جان خود را به خطر مي بينم…»
اما رزم آرا در مهلت پنج روزه خود هم دست از سنگ اندازي در روند ملي شدن صنعت نفت برنداشت تا اينكه شهيد خليل طهماسبي با شليك سه گلوله وي را به قتل رساند.
شما خودتان شاهد اين ماجرا بوديد؟
بله، من خودم در محل حادثه بودم. رزم آرا براي شركت در مجلس ختم آيت الله فيض كه در بار براي عوامفريبي در مسجد شاه برگزار كرده بود، آمده بود تا به عنوان يكي از بزرگان نظام پايان عزاداري را اعلام كند.
انبوه پاسبان بود كه از پله هاي ورودي به محوطه مسجد تا پائين و تا آستانه شبستان رديف و كوچه باز كرده بودند. اين تعداد پاسبان جدا از نيروهاي مخفي بودند كه در ميان جمعيت مي لوليدند كه من خودم آن روز ناظر بر اين جريان بودم، اما شهيد خليل طهماسبي در كمال آرامش خود را آماده چنين عملياتي كرده بود. وقتي رزم آرا از بين مامورين و محافظين مي گذشت و تا خودش را پس از عبور از دالان وارد صحن حياط كند طهماسبي پرنده وار جهدي زد و خودش را به بالاي يك سكوكه در حياط مسجد قرار داشت رساند الله اكبر گويان و يك تير شليك كرد به مغز رزم آرا و دو تا تير هم براي اطمينان از موفقيت آميز بودن عمليات به سوي وي تيراندازي كرد. رزم آرا سكندري خورد و تلوتلو خورد و كنار حوض نقش برزمين شد يك دفعه همهمه عجيبي شد به طوري كه همه در حال فرار بودند. طهماسبي هم وقتي كار را تمام شده ديد اسلحه را زمين انداخت ولي همچنان الله اكبر مي گفت و در ميان امواج جمعيت به طرف بازار كشيده شد، در همين حال و اوضاع بود كه يك مرتبه پاسبان ها به خودشان آمدند و هجوم آوردند تا طهماسبي را كه خيلي عادي و در كمال آرامش در ميان جمعيت حركت مي كرد بگيرند، اما انبوه جمعيت او را كه همچنان شعار مي داد به طرف انتهاي بازار مي كشاند تا اينكه در اول بازار زرگرها توسط پاسبان ها دستگير مي شود.
جالب اينكه وقتي طهماسبي را بازداشت كردند و به كلانتري 8بازار كه در پاچنار قرار داشت بردند در پاسخ به اولين سؤال بازجو كه نامش را پرسيده بود گفته بود: «نامم عبدالله»، كنيه ام «رستگار» و شغلم «كشنده دشمنان اسلام» كه پاسبان ها بعدها متوجه شده بودند كه منظورش معاني واژه هاي به كار برده شده بوده و نام واقعي اش خليل طهماسبي و شغلش نجار بوده.
جالب تر اينكه هفته بعد از اين ماجرا مجله «توفيق» كاريكاتور ديگري از رزم آرا كشيد و نوشت: «به علي گفت مادرش روزي كه تو را به ختم فيض نرو، رفت و افتاد ناگهان در حوض، نرو بچه جان! حرف مادرت بشنو.»
ماجراي حسين علاء چه بود؟
اين ماجرا هم عجيب بود چرا كه بعد از قتل رزم آرا قرار بر اين بود كه نخست وزير آينده از جانب ما و آيت الله كاشاني پيشنهاد شود اما در اين فاصله در پي مذاكراتي كه بين شاه و دربار با جبهه ملي صورت گرفته بود حسين علاء براي اين پست در نظر گرفته شده بود كه با مخالفت شديد نواب و آيت الله كاشاني رو به رو شد.
شهيد نواب همان روز اعلاميه اي داد و از علاء خواست كه هرچه زودتر استعفا بدهد و علاء هم از آنجا كه فردي ترسو بود به دربار رفت و به شاه گفته بود كه من مزاجم با گلوله سازگار نيست و استعفا داده بود كه شاه هم مجبور شد مصدق را براي تشكيل كابينه به مجلس معرفي كند.
چطور شد با مصدق اختلاف پيدا كرديد؟
بعد از اينكه مصدق سركار آمد فدائيان اسلام با تاكيد بر اجراي خواسته هاي خود مبني بر اجراي احكام اسلامي تاكيد شده در پيمان نامه امضا شده در پيش از قتل رزم آرا را يادآور شدند اما مصدق با ارسال پيامي به نواب صفوي توسط مرحوم آيت الله طالقاني جواب داده بود كه من اولين و آخرين دولت نيستم و اين مطالبات را بگذاريد براي بعدها.
اين جا بود كه ديگر براي ما مسجل شد كه جبهه ملي ها به ما كلك زده اند نه تنها به ما بلكه همه را فريب داده اند و همه حرف هاي گذشته شان براي كسب قدرت بود. جالب تر از همه اينكه هنوز يك ماه از حكومت مصدق نگذشته بود كه نواب صفوي بازداشت شد.
يعني فكر مي كنيد رابطه اي ميان مصدق و بازداشت نواب وجود دارد؟
بله، نواب اعلاميه اي درباره اجراي احكام به مصدق نوشت، مصدق هم رفته بود به دربار و از شاه اجازه خواسته بود كه براي حفظ امنيت جاني خود جلسات دولت را در منزلش تشكيل دهد و شاه هم ضمن موافقت با اين خواسته اسلحه اي هم به او داده بود تا در صورت لزوم از جانش دفاع كند. كه مصدق آن شعر معروف را در همين رابطه گفته: «گر نگهدار من آن است كه من مي دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد».
اين شد كه مصدق جلسات دولت را به خانه برد به طوري كه مردم شعار مي دادند: مصدق رفته توي پتو!
فدائيان اسلام هر چه اعلاميه مي دادند، اما مصدق همچنان براساس تفكرات غربي خودش حركت و عمل مي كرد و اصلا در فكر اين نبود كه اينجا كشور اسلامي است، مردم آن مسلمان هستند و او موظف به اجراي احكام اسلام كه خواست مردم بوده است. او حتي فراموش كرده بود كه چه پيمان نامه اي را با فدائيان اسلام و آيت الله كاشاني امضا كرده است. تا اينكه كودتاي 28مرداد شد.
درباره مضمون اين اعلاميه ها چيزي به ياد داريد؟
مثلا تيتر يكي از اعلاميه ها اين بود: «آتش شهوت از قدم هاي زنان عريان شعله كشيده و خانمان بشريت را مي سوزاند».
آن موقع مفاسد اخلاقي و اقتصادي بود، مشروب فروشي و كاباره و رقاص خانه بود به طوري كه تعداد مشروب فروشي ها از تعداد نانوايي ها و كتابخانه ها هم بيشتر بود. و مي رفت كه دودمان كشور را با خطر جدي مواجه كند كه كرده بود. بعد از يك ماه از دولت مصدق گذشته بود كه ماموران با يك عمليات از پيش طراحي شده به منطقه «دولاب» هجوم آوردند و شهيد نواب صفوي را به همراه شش نفر ديگر دستگير كردند.
شهيد نواب در تمام حكومت 30ماهه دكتر مصدق در زندان بود.
ماجراي پيمان بغداد چه بود و چه طور شد كه ترور حسين علاء دوباره مطرح شد؟
با خفقان شديدي كه احزاب سياسي بعد از كودتاي 28مرداد گرفته بودند زمينه براي اجراي سياست هاي وابستگي كامل به غرب هم آماده شده بود به طوري كه يك مرتبه زمزمه پيمان نظامي بغداد كه پيشنهاد انگليس و آمريكا بود آغاز شد.
بر اين اساس قرار بود چهار كشور ايران، عراق، تركيه و پاكستان پيمان نظامي را عليه شوروي امضا كنند و شيطنت آمريكا و انگليس با طرح اين پيمان اين بود كه با ايجاد يك سد نظامي قوي در مقابل شوروي به راحتي به نفت خاورميانه دست پيدا كنند. در ميان حسين علاء هم به عنوان نماينده شاه براي امضاي اين پيمان انتخاب شده بود.
شهيد نواب روزهاي سختي را مي گذراند يك تنه موضع سختي عليه اين پيمان گرفت اما رژيم از خواسته خودش كوتاه نيامد كه اين مسئله منجر به تشكيل جلسه ديگري در منزل يكي از برادران در خيابان گرگان شد.
در اين جلسه كه شهيدان سيدعبدالحسين و سيدمحمدي واحدي، خليل طهماسبي، شهيد مظفر ذوالقدر و برادر مجاهدمان حاج مهدي عبدخدايي تشكيل شد بعضي ها من را براي رفتن به ميدان و ترور حسين علاء در نظر گرفته بودند ولي مظفر ذوالقدر رأي بيشتري آورد.
قرار بود در صورت موفقيت آميز بودن عمليات چند نفر ديگر از جمله تيمسار باتمانقليچ، تيمسار واحدي، بختيار و علي اميني هم در مراسم تشييع جنازه وي ترور شوند كه برنامه ريزي براي اين عمليات هم طراحي شد.
حسين علاء 25 آبان سال 1334 كه براي شركت در مجلس ترحيم مصطفي كاشاني پسر آيت الله كاشاني به مسجد شاه رفته بود مورد حمله قرار گرفت اما تير شليك شده از اسلحه كاري نبود و علاء مجروح شد، تير دوم هم گير كرد به طوري كه ذوالقدر مجبور به استفاده از خنجري شد كه همراهش بود اما باز موفق نشده و دستگير شد. دنباله كار را شهيد سيدعبدالحسين واحدي به دست گرفت چون بايد به هر قيمتي بود از رفتن حسين علاء به بغداد جلوگيري مي شد.
چون قرار بود علاء با قطار به آبادان برود و از آنجا به عراق، واحدي نيز به اتفاق مرحوم اسدالله خطيبي به قم مي روند و حال آنكه جمعا كمتر از 50تومان پول داشتند و حال آنكه براي چنين سفري و انجام چنين عمليات خطرناكي حداقل پانصد تومان پول نياز دارد.
در قم از چند تا طلبه 50تومان پول قرض مي كنند خطيبي هم دوباره به تهران مي آيد تا از يكي از رفقا 210 تومان قرض مي كند. يك ماشين دربست به قيمت 250تومان كرايه مي شود تا آبادان، هر دو يك شب را در يكي از مسافرخانه هاي اين شهر سكونت مي كنند تا در صورت مساعدبودن شرايط به طرف بغداد حركت كنند كه شناسايي مي شوند و در صبح روز يكم آذرماه 1334 هر دو دستگير مي شوند.
چرا رژيم تبليغ مي كرد كه سيدعبدالحسين واحدي در حال فرار كشته شده است؟
سيدعبدالحسين واحدي بنا به اعتراف رژيم فرد بسيار مهمي براي آنها بود به طوري كه از او به عنوان مرد شماره 2 فدائيان اسلام ياد مي كردند.
من كه در زندان قزل قلعه بودم و از جريان رفتن خطيبي با واحدي به آبادان بودم با ديدن خطيبي درباره واحدي از وي سؤال كردم كه گفت: در راه آهن تهران ما را از هم جدا كردند، ولي نمي دانم چه شد كه خطيبي در بازجويي ها اعتراف كرده بود كه واحدي در بين راه در كرج در حال فرار مورد اصابت گلوله ماموران قرار گرفته و كشته مي شود و حال آنكه اين طور نبود و واحدي زير شكنجه و با گلوله آن هم از رو به رو و توسط بختيار به شهادت رسيده بود. ولي روزنامه كيهان كه آن موقع فرامرزي سردبير آن بود با تيتر درشت نوشته بود: سيد عبدالحسين واحدي مرد شماره 2 فدائيان اسلام در حال فرار مورد اصابت تير ماموران قرار گرفت!
و حال آنكه اصل ماجرا چيز ديگري بود. بختيار فرماندار نظامي و اسدالله علم منتظر نشسته بودند تا واحدي را براي بازجويي به حضورش بياورند. وقتي واحدي وارد مي شود بختيار كه از قبل از شاه اجازه به شهادت رساندن واحدي را گرفته بود بنا را بر فحاشي كردن مي گذارد كه واحدي ابتدا او را دعوت به آرامش و گفت وگو مي كند اما بختيار بنا را بر جسارت به مادرش فاطمه زهرا(س) مي گذارد كه واحدي تحمل نكرده و با برداشتن صندلي به طرف بختيار حمله مي كند و بختيار هم با كشيدن اسلحه او را به شهادت مي رساند. اين را دكتر سيف الدين نوري پزشك متخصص قلب كه جنازه واحدي را معاينه كرده بود به من گفت.
كمي هم درباره خودتان صحبت كنيد، چطور شد كه دستگير شديد؟
فعاليت من در اين تشكيلات طوري بود كه كسي حتي خانواده ام هم اطلاعي از آن نداشتند فقط پدرم آن اوايل يك بويي برده بود اما درست نمي دانست كه تا چه حدي در اين ماجرا مشاركت دارم و فقط فكر مي كرد كه به جلسات عادي فدائيان اسلام مي روم.
موقعي كه تصميم گرفتم با فدائيان اسلام همكاري كنم در ماندن و يا رفتن از تهران استخاره كردم كه جواب استخاره براي رفتنم از تهران به شدت بد بود. اين طور شد كه در ميان مردان خدا قاطي شدم تا شايد من هم تاثيراتي از آنها بگيرم و خدايي شوم. من در يك خياط خانه شاگرد بودم و كارگاه خياطي هم در طبقه دوم بود. هنوز طولي نكشيد كه توسط يكي از بچه هاي تشكيلات كه فقط او جاي من را مي دانست لو رفتم. اين فرد الآن هم زنده است و با خانواده ما رفت و آمد دارد.
از پشت پنجره ديدم كه ماموران ريختند داخل طبقه پائين كارگاه خياطي و مدام من را صدا مي زدند.
دم در كارگاه يك كفاشي بود كه اسمش محمود بود و بنده خدا كه پشتش قوز هم داشت كارش واكس زدن بود، من وقتي آنها را ديدم به بهانه اينكه مي خواهم كفش هاي واكس زده ام را از محمود بگيرم بدون اعتنا به ماموران بيرون رفتم و يكراست سراغ محمود را گرفتم و گفتم: محمود آقا اين كفش هاي من حاضره، ديدم كه يكي از آنها در حالي كه اسلحه اش را نشانم مي داد گفت: بله حاضره…
كمي پائين تر از كارگاه يك ماشين جيپ آماده ايستاده بود، نزديك جيپ كه شديم يكي شان گفت: يكي ديگرشان را هم ديدم و رفت و از آن طرف خيابان همان كسي را كه من را لو داده بود برداشت و آورد و داخل ماشين كرد تا تظاهر بكنند كه از طرف او لو نرفته ام!
چرا شما را لو داده بود؟
معلوم نيست چه كارش كرده بودند تا اينكه حاضر به لو دادن من شده بود ولي بعدها كه من در زندان بودم شنيدم كه در بازار تهران مغازه اي گرفته و زندگي و تشكيلات براي خود زده است، الآن هم هست و هنوز هم با من رفت و آمد دارد و آدم معروفي است، اما من تا اين لحظه اين موضوع را به رويش نياورده ام.
آيا در اين رفت و آمدها رفتارش طوري است كه بخواهد دلجويي بكند؟
نخير- اصلا خبر ندارد كه من ماجرا را مي دانم، البته تنها من نبودم كه لو داده بود بلكه بعدها كسي ديگري را هم دستگير كردند كه او معرفي كرده بود.
بازجويي ها چگونه بود؟
آن روزها هر كدام از ماها را كه دستگير مي كردند اول سؤالي كه مي كردند جاي نواب بود. از من هم اين سؤال را كردند كه من متوجه شدم به شكر خدا هنوز نواب را نتوانسته اند بگيرند.
من را بدون تفتيش بدني بردند داخل يكي از اتاق هاي شهرباني كه داخل آن يك بخاري علاءالدين بود يادم افتاد كه در جيبم كارت عروسي يكي از بچه هاي جبهه ملي بود فورا آن را در آوردم و داخل بخاري انداختم تا سوخت.
بازجوها آمدند به همراه يك جعبه پر از اسكناس و از من خواستند كه نواب را به طمع پول لو بدهم. تنها مدركي كه از من توانستند بگيرند و اتهام توده اي بودن به من ببندند. پيدا كردن نامه اي در جيبم بود كه چند روز قبل از دستگيريم در رد نوشته هاي ضداسلامي يك روزنامه چاپ اصفهان نوشته بودم و قرار بود در شهر آن را پست كنم به خاطر همين كتك مفصلي هم خوردم و بعد، از آنجا به «حقيقت القدس» متعلق به بهائيان كه رژيم براي عوامفريبي آنجا را از بهائيان گرفته بود تا خود را مخالف بهائيت معرفي كند انتقال داده شدم و پس از بازجويي اوليه به زندان قزل قلعه در اميرآباد شمالي فعلي (كه اكنون تبديل به ميدان تره بار ميوه شده و مردم هر روز از آنجا خريد مي كنند) شدم.
زندان قزل قلعه آن زمان حدود 2كيلومتري تهران قرار داشت و كاملا خارج از تهران بود، دور تا دور آن سيم خاردار بود و در واقع جاده نظامي محسوب مي شد. قزل قلعه هم مكاني بود كه چهارقلعه در خود جا داده بود. دو تا از اين قلعه ها يكي مربوط به زندان خارجي و ديگري متعلق به زندانيان داخلي بود و يك قلعه هم انبار مهمات بود وسط قزل قلعه يك حياط بود كه ديوارهاي بسيار بلندي هم داشت، دو بند انفرادي داشت كه در داخل انبار ساخته بودند به طوري كه تاريكي محض در آن حاكم بود. من 30 ماه از مدت زندانيم را در يكي از اين دو بند گذرانده ام. خيلي وحشتناك بود.
قزل قلعه قبلا خلوت بود، بيشتر زنداني ها توده اي بودند، تا اينكه يك مرتبه زندان شلوغ شد، از عربي صحبت كردنشان فهميديم كه شكنجه گران عراقي هستند، كساني كه در زمان انقلاب فيصل متواري شده بودند و براي اينكه هويتشان معلوم نشود به قزل قلعه آمده بودند براي شكنجه زندانيان.
درباره شكنجه زندانيان بگوييد؟
بعد از دستگيري شهيد نواب بود كه شكنجه هاي اصلي ما هم شروع شد. شكنجه هاي قزل قلعه خيلي عجيب و وحشتناك بود. يكي از اين شكنجه ها با استفاده از «دستبند قپاني» صورت مي گرفت. دست ها را از پشت، يكي از بالاي پس گردن و ديگري را از پايين كمر مي گرفتند و با دستبند قپاني مي بستند و آنقدر پيچ تنظيم دستبند را مي پيچاندند تا دو تا دست به هر قيمتي شده به هم برسند. بعد يك وزنه هم به آن آويزان مي كردند. اين شكنجه به حدي به قفسه سينه زندانيان فشار مي آورد كه عنقريب بود استخوان هاي قفسه سينه ا ز هم بپاشند.
به طوري كه الان بعد از اين همه مدت هنوز كتف و شانه هايم بي حس هستند و آنقدر درد مي كنند كه قابل بيان نيست. دكتر هم خيلي رفته ام و در حال حاضر از كپسول و قرص هاي بسيار قوي و بسيار گرانقيمت براي تسكين درد مصرف مي كنم ولي هيچ كاهش دردي حاصل نشده است.
يكي ديگر از شكنجه ها ميله هاي سه نبش بود، در اين نوع شكنجه يك ميله سه نبش را روي زمين مي خواباندند، ساق پاهاي من را مي گذاشتند روي آن ميله ها و به يك سرباز هم دستور مي دادند تا روي زانوهايم بنشيند و سرباز ديگر هم روي گردنم مي نشست و سرباز سوم نيز به شلاق زدن به بدن عريانم مشغول مي شد.
يكي از وحشتناك ترين شكنجه هايي كه خليل طهماسبي متحمل آن شد بشكه پر از خرده شيشه بود.شهيد خليل را داخل اين بشكه پر از خرده شيشه مي كردند و بعد بشكه را روي زمين خوابانده و دور محوطه بيرون قلعه مي غلطاندند.
وقتي پيكر نيمه جانش را بيرون مي آوردند گوشت بدنش تيكه تيكه و پر از شيشه و خوني مي شد، جسم بي هوش او را مي بردند و مي انداختند در داخل سلولش و اين مسئله ادامه داشت.
اين شكنجه به قدري مشمئزكننده و وحشتناك بود كه شهيد اصغر عمري يكي از رفقا كه هم بندي خليل هم بود به نمايندگي از سوي چند هم بندي ديگر با واسطه اي به گوش طهماسبي رسانده بود براي اينكه از شكنجه ها رهايي پيدا كند اسامي آن ها را بگويد تا شكنجه ها السويه بين همه تقسيم شود تا خليل بيش از اين مورد شكنجه قرار نگيرد.
اما طهماسبي جواب منفي داده بود و گفته بود: من حسرت گفتن حتي يك «آخ» را به دل رژيم خواهم گذاشت.
واقعاً هم يك آخ نگفت و تا روزي كه ما را به دادگاه مي بردند در گوش طهماسبي دارو مي ريختند. از بس كه سيلي به صورت و گوشش زده بودند، تمام بدنش چرك كرده بود و عفوني شده بود.
توهين به مقدسات يكي ديگر از شكنجه ها بود. مثلاً شهيد نواب را آنقدر شكنجه كرده بودند كه تمام بدنش زرد شده بود ولي براي او بزرگترين شكنجه كه برايش اصلا قابل تحمل نبود توهين به مادرش زهرا(س) بود يا لباس روحانيت را از تنش در آورده بودند و عمامه اش را از سرش برداشته بودند.
وقتي دادگاه هم شروع شد نواب را بدون عمامه و لباس روحانيت به داخل جلسه و در ميان عكاس خبرنگاران آوردند. نواب از اينكه لباس روحاني اش را درآورده بودند بسيار ناراحت بود. شال كمرش را درآورد تا عمامه دور سرش كند كه تيمسار آزموده معاون دادستان حمله كرد به طرف نواب و شال را از وي گرفت و گفت: بيش از اين به لباس روحانيت توهين نكن! و نواب هم با عصبانيت دست وي را كشيد و فرياد زد: به جدم با همين لباس كشته مي شوم. اين بگومگوها در شرايطي رخ مي داد كه همه عكاس هاي داخلي و خارجي از اين صحنه ها عكس مي گرفتند. كار به جايي رسيد كه آن روز همه دوربين ها توقيف شد! و دادگاه نيز غيرعلني و بدون حضور خبرنگاران برگزار شد.
كمي هم درباره دادگاه و دفاعيات نواب بگوئيد
ادعانامه اصلي مشخص بود، اقدام عليه رژيم در مخالفت با شاه، بود اما آزموده ما را جانيان بالفطره، پيروان حسن صباح، توده اي و توطئه به منظور برهم زدن اساس حكومت خطاب كرد و در بقيه ادعانامه يكي از اسناد مطرح مربوط به اعلاميه 17 دي درباره كشف حجاب رضاخاني بود كه آزموده در قرائت آن منكر آيه هاي حجاب شد. طهماسبي وقتي اين قسمت از ادعانامه را شنيد رو كرد به من گفت: اگر همين الان يك اسلحه داشتم همين جا حكم خدا را عليه دادستان (آزموده) جاري مي كردم كه من هم در همانجا به او قول دادم كه اگر زنده ماندم و از زندان بيرون رفتم اولين كاري كه مي كنم دست هاي آزموده را براي او بياورم.
دادگاه فرماليته بود، بعد از دفاعيات نواب 4 نفر را محكوم به اعدام و 4 نفر ديگر كه من هم جزو آن ها بودم محكوم به زندان شديم.
در موقع اعلام حكم كه بايد خبرنگاران نيز حضور مي داشتند دادگاه فرمايشي ديگري در زندان عشرت آباد برگزار شد. هر كدام از ما را روي صندلي نشاندند كه اسممان و شماره مان روي يك مقوا نوشته شده و روي ميز مقابلمان قرار داده شده بود.
پيش از شروع دادگاه براي عوامفريبي و فريب خبرنگاران و در حضور آن ها، براي ما چايي و بيسكويت آوردند. عكاس ها هم عكس مي گرفتند تند تند به طوري كه نمي خواستند صحنه اي از دست شان بپرد.
چه صحنه هايي از اين دادگاه هميشه شما را متاثر مي كند؟
همه دقايق دادگاه من را متاثر مي كند. يكي از اين صحنه ها دفاعيات نواب بود. وي با اينكه مي دانست دادگاه تشريفاتي ولي با دقت و استدلال به همه موارد ادعا پاسخ داد و وقتي حكم اعدامش را اعلام كردند چنان خنده اي كرد كه بقيه اعدامي ها هم در واكنش به اين خنده، خنديدند، خنده اي از اعماق وجود به طوري كه انگار بهشت را به آن ها هديه داده باشند كه حتماً هم اينگونه بود. صورت نواب از شدت ذوق و خنده سرخ مي شد كه وقتي پرسيدم براي چه مي خنديد
مي گفتند: براي اينكه به آرزويمان كه همان شهادت و سعادت در راه خداست نزديك شده ايم. به طوري كه شهيد نواب در همان وسط دادگاه سجده شكر به جا آورد.
يكي از چيزهايي كه من را خيلي متاثر مي كند جريان مظفر ذوالقدر بود.
ذوالقدر را من تمرين تيراندازي مي دادم. جاي خلوتي در پشت منطقه «دولاب» نزديكي هاي مسگرآباد.
يك شب جمعه بعد از تمرين براي خواندن دعاي كميل به حرم حضرت عبدالعظيم رفتيم. آنجا بود كه از من خواست تا دعا كنم تا در راه خدا طوري كشته شود كه قطعه قطعه اش كنند.
صحنه ديگر زمان كوتاه خداحافظي بعد ازاعلام حكم بود. نواب وقتي بي تابي من را ديد بوسه اي بر پيشاني ام زد و گفت: شما فرزند اسلام و ذخيره اسلام هستيد.
چند سال به زندان محكوم شديد؟
چون من از همه كوچكتر بودم سه سال محكوم شدم پس زودتر از بقيه آزاد شدم.
قولي كه به شهيد طهماسبي درباره آزموده داده بوديد چه شد؟
فرداي روزي كه آزاد شدم يك راست رفتم قم به رغم آنكه متعهد شده بودم كه از محدوده تهران خارج نشوم. البته ماموراني را گمارده بودند تا تعقيبم كنند ولي با نقشه اي كه توضيح آن مفصل است توانستم فريب شان بدهم و رفتم قم.
بعد از تهيه اسلحه و شناسايي محل رفت و آمد آزموده كه قولش را به شهيد طهماسبي داده بودم منتظر فرصتي براي عملي كردن نقشه ام بودم كه دستگير شدم.
وقتي آزموده متوجه ماجرا شد من را پيش وي بردند با لوله اسلحه آنچنان محكم بر سرم كوبيد كه استخوان سرم شكست و خون فوران كرد و سوراخ بزرگي در سرم كه الان هم جايش مشخص است ايجاد شد.
وقتي من را مي بردند به زندان قزل قلعه اسلحه كمري كه براي كشتن آزموده خريده بودم هنوز در جيبم بود. وقتي به زندان رسيديم گفتند كه جيب هايت را خالي كن، من هم داخل جيب هايم هرچه بود (به غير از اسلحه) بيرون ريختم.
به استوار ساقي كه مرد خوبي بود ولي در عين حال آن موقع چشم راست آزموده هم محسوب مي شد دستور دادند كه جيب هايم را بگردد. استوار ساقي تا دستش را داخل جيبي كه اسلحه در آن بود كرد مچش را گرفتم و فرياد زدم اين چيه كه داخل جيبم گذاشتي من چيزي در جيبم نداشتم؟ اين طور بود كه منكر حمل اسلحه شدم ولي كار از كار گذشته بود و من را به همين خاطر به مدت 30 ماه در بند انفرادي زنداني كردند و نهايتاً محكوم به اعدام شدم.
چرا ازاستوار ساقي به نيكي ياد مي كنيد؟
استوار ساقي آدم عجيبي بود، اگر از همه زندانيان قزل قلعه بپرسيد مي شناسندش. آدم منصفي بود. اولاً خودش در شكنجه ها دخالتي نداشت و فقط مامور اين بود كه زندانيان را بعد از شكنجه شدن به سلول خودش منتقل مي كرد.
ساقي بعد از هر شكنجه شكنجه گران ساواك دستور مي داد كه پتوي اضافي به زنداني شكنجه شده بدهند و در سلول را باز مي گذاشت تا زنداني هوا بخورد.
ساقي لهجه غليظ تركي داشت و با زندانيان مذهبي رابطه اش خوب بود.
به طوري كه با همان لهجه غليظ تركي خطاب به توده اي هايي كه زير شكنجه توبه مي كردند و يا همفكران خودشان را لو مي دادند به مسخره مي گرفت.
ساقي مدتي است كه مرده ولي در دادگاهي كه بعد از پيروزي انقلاب تشكيل شده به نمايندگي از طرف زندانيان قزل قلعه در دادگاه حاضر واز او دفاع كردم و او از اعدام حتمي نجات يافت و به چهار سال زندان محكوم شد.
چطور شد كه خودتان از اعدام جستيد؟
وقتي دادگاه تشكيل شد حكم را خواندند اكثريت به اتفاق حكم اعدام برايم دادند الا يك نفر به نام سرهنگ «مجيد احيا» كه در حكمش تمام اتهامات منتسبه را دروغ خوانده بود و درباره اسلحه كمري هم تاكيد كرده بود چون متهم غيرنظامي است رسيدگي آن در صلاحيت دادگستري است. به خاطر همين حكم سرهنگ حميد احيا را منتظر از خدمت كردند.
مرحوم پدرم با آيت الله بروجردي تماس مي گيرد، ايشان هم نامه مي نويسد به سردار فاخر حكمت و حكم اعدام را زير سوال مي برد.
همين مسئله باعث عقب نشيني رژيم در اعدامم شد.
يك روز از دفتر آزموده من را خواستند ، وقتي وارد دفتر شدم دور تا دور دفتر درجه داران نشسته بودند، آزموده هم نشسته بود و فقط يك صندلي خالي بود كه آن هم كنار آزموده قرار داشت. من را روي آن نشاندند. آزموده خيلي با احترام برخورد مي كرد. چايي آوردند. خوردم كه خيلي به من چسبيد به طوري كه هنوز هم مزه آن از يادم نمي رود كه يا چايي اش عالي بود و يا اينكه چون خيلي وقت بود چايي درست و حسابي دم شده اي نخورده بودم به من چسبيد.
آزموده گفت: مي خواهم كه اگر آدم شده باشي تخفيفي به تو بدهم تا اعدام نشوي اما فقط انتظار دارم به يك سوال من پاسخ بدهي.
گفتم: چه سوالي
آزموده گفت: فقط به من بگو كه نقشه ترور من را كجا كشيديد، در زندان بود يا دولاب و يا در قم و اسلحه را از كجا آورده بودي؟
من كه موقع صحبت كردن آزموده با شنيدن يك صداي «ويز» متوجه شدم كه ضبط صوتي براي ضبط اعترافات من به كار افتاده است باز زدم زير همه مسائل و گفتم: در اين مدت من نه اسلحه اي داشتم و نه جلسه اي و از همه اين جرياناتي كه شما گفتيد بي خبر هستم. هنوز حرف هايم تمام نشده بود كه تيمسار آزموده به شدت عصباني شد و با يك چرخش دست آنچنان سيلي محكمي به صورت من زد كه واقعاً اتاق دور سرم چرخيد. من آن روز واقعاً به عينه آنچه كه مي گويند «برق از سرم پريد» يعني چه…
الان كه جمهوري اسلامي برقرار است شرايط را چگونه مي بينيد؟
به نظر من در حال حاضر نصف شرايط و مطالبات فدائيان اسلام درباره اجراي احكام و ايجاد حكومت اسلامي حاصل شده كه اميدواريم بقيه موارد نيز با تلاش و سلامتي رهبر معظم انقلاب و مسلمانان غيرتمند تامين شود.
در حال حاضر و در شرايط و اوضاع فعلي چه چيزي شما را آزار مي دهد؟
مفاسد اقتصادي و اختلاس ها و همچنين بي عفتي هايي كه مخفيانه صورت مي گيرد و ناموس دزدي هايي كه صورت مي گيرد ما را رنج مي دهد كه اميدواريم يك راه حل عاجلي در اين رابطه پيدا شود. ببينيد در كشور چين بالاترين مقام شان هم رشوه بگيرد فوري اعدام مي شود ولي اينجا متاسفانه آقايان حتي حاضر نيستند نامي از اينگونه افراد ببرند!
ما از دولت قبلي چيزي نديديم چرا كه فقط از جريانات سياسي صحبت مي كردند ولي اميدواريم آقاي احمدي نژاد كه الحمدلله از ميان مردم برخاسته است بتواند بخش هايي از مشكلات عديده مردم را حل كند.
من واقعاً معتقدم كه آقاي احمدي نژاد بوي رجايي را مي دهد.

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 9, 2008 در 9:08 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: