حكومت نظامی

ماهرانه در جنگ است ناخدای استبداد با خدای آزادی

داستان من و ديوار- کیانوش سنجری

leave a comment »

داستان من و ديوار بخش اول هيکل گنده مچ دستم را مي قاپد و مي گويد: بيا بريم داخل کوچه با هم گپ بزنيم. بدنم سست مي شود. خودم را ول مي کنم. گلويم خشک مي شود و زبانم توي دهانم نمي چرخد تا فرياد بزنم و کمک بخواهم. سرم را بر مي گردانم. تصويرهاي مهو دوستانم را مي بينم که از ترسِ چشمان غريبه سرشان را پايين انداخته اند و دارند پچ و پچ مي کنند. کسي متوجه ام نيست که دارد چه بلايي سرم مي آيد. هيکل گندهء مرد ريشو به من مي فهماند که زورم بهش نمي رسد پس بي خودي تقلا نکنم و زور نزنم. دارد بهم مي فهماند که آرام باشم: بيا … بيا بريم…! لبهايم چفت شده. زور مي زنم داد بزنم، نمي شود. داد و فرياد هايم توي گلويم مي پيچد: چي مي خواي کثافت … ولم کن! … مردم … خدا …! فايده اي ندارد. دوباره سرم را برمي گردانم تا شايد کسي متوجه ام شود. در پيچ کوچه نگاهم قطع مي شود. هيکل گنده، مشتش را پرت مي کند به چانه ام. خونابه توي دهانم جمع مي شود. خرده دنهانهايم را زير زبانم جمع مي کنم. بدنم مي افتد. لاشه ام را جمع مي کنند و مي برند. *** از بوي گند پتوهاي کف سلول حالم جا مي آيد و به هوش مي آيم. از بوي تعفن دلم مي خواهد اُق بزنم و بالا بياورم. مخلوطي از بوي بدن هاي عرق کرده و بوي ترشيدهء ته ماندهء غذاهاي گنديده. انگار پيش از من کسي اينجا استفراغ کرده است. دهانم را مي چسبانم لاي جدارهء در و نفس مي کشم. بوي گند توالت حالم را بهم مي زند. بر مي گردم روي تعفن دراز مي کشم. بدنم مور مور مي شود. احساس مي کنم شپش ها افتاده اند به جانم. دارند پوستم را سوراخ مي کنند. با ناخنهايم مي افتم به جانشان. آنقدر تنم را چنگ مي زنم تا پوستم قرمز مي شود و باد مي کند. انگشتان دستم را با آب دهانم تر مي کنم و مي مالم روي زخم هايم. احساس خوبيست. بارها و بارها اين کار را تکرار مي کنم. ضعف و گرسنگي و کوفتگيِ جسمم، آرامم مي کند. به بوي تعفن عادت کرده ام. ديگر اُق نمي زنم. تنم را هم چنگ نمي زنم. شپش ها را به حال خودشان رها کرده ام. زبانم را لاي دندانهاي شکسته ام فرو مي برم و بازي بازي مي کنم. مزه خونابه مي گيرد. آب دهانم را قورت مي دهم. جاي مشت هيکل گنده روي چانه ام درد مي کند. به جداره بالاي در خيره مي شوم. پلکهايم سنگين مي شود و مي افتد. به خواب رفته ام اما انگار بيدارم. صداي خس و خس دماغم را مي شنوم. صداهاي ريز اطراف با تصويرهاي نامفهوم ذهنم هم خواني ندارد. گوشم را تيز مي کنم. از توي ديوار صداهايي مي آيد. صداي همهمه است. انگار يک جا جمع شده اند و داد و هوار راه انداخته اند. به گمانم آمده اند پي ام نجاتم دهند. نکند فراخوان داده باشند. اما نه! اينجا بجز من که کسي نيست. از لابلاي همهمه مردم، صداي مادرم را مي شنوم. تصويرهاي ذهنم مهو مي شوند. مثل تمام شب هايي که دير به خانه مي رسم آمده کنار اتوبان، دنبالم. از چهره اش مي خوانم که مي داند چه بلايي سرم آمده. به گمانم فردا مي رود دادگاه انقلاب پي ام. از بس داد و هوار مي کند مي اندازندش بيرون. ناچار مي رود جلوي در زندان اوين از سربازها خبري بگيرد. طفلکي خيال مي کند سربازها از رمز و راز زندانيان امنيتي باخبرند و به او خواهند گفت که کي کجاست و چه بر سرش آمده. بعدش هم مي رود جمکران دعا کند. از توي ديوار صداي پا مي آيد. صداي پاي پوتين دار که روي موزاييک هاي لق راه مي رود. صدا نزديک و نزديک تر مي شود. جلوي من مي ايستد. انگار مي خواهد به توپ شوت شوت بزند. يک پايش را عقب مي برد و مي کوبد توي صورتم. تکان مي خورم و بلند مي شوم. کنار در سلول يک ظرف برنج خشکيده گذاشته اند. بدون قاشق. يک مشت برنج مي ريزم توي دهانم که با خونابه خشک شده است. از گلويم پايين نمي رود. تفش مي کنم توي ظرف. برمي گردم و تنم را که مثل لاشهء بي جان شده، لاي تعفن مي چپانم. چشمانم سنگين مي شود و پلکهايم مي افتد. صداي اذان را مي شنوم. انگار صبح شده است. پرتو نوري از جدارهء بالاي در، تو آمده. سلول روشن شده است. دراز به دراز خودم را برانداز مي کنم. پيرهنم را بالا مي زنم تا زخم هايم را ببينم. گوشت شکمم کنده شده. بازوهايم قرمز شده و باد کرده. ديشب چنگشان زده بودم. هواي تر و خنکي توي سلول پيچيده. تعفن را کنار مي زنم مي روم جلو. دهانم را مي چسبانم لاي جدارهء در سلول و نفس مي کشم. به جاي بوي توالت بوي باران مي آيد. صداي باران را هم مي شنوم که روي سقف ساختمان مي بارد. صداي پاي پوتين دار از توي راه رو نزديک مي شود. از در فاصله مي گيرم و به ديوار تکيه مي دهم. در باز مي شود. يک جوان ريز اندام در قامت يک سرباز وظيفهء اونيفورم پوش جلوي من مي ايستد. روي آرم اونيفورمش نوشته شده: «نيروي زميني سپاه پاسداران انقلاب اسلامي». پوتين هاي زمختي که صدايش را مي شنيدم به پايش است. با چشمان کوچک و بي قرارش بَرو رويم را برانداز مي کند. به ظرف برنج خشکيدهء کنار ديوار که مورچه ها توش از سر و کول هم بالا مي روند اشاره مي کند و مي گويد: چرا غذا نخوردي؟ بي تفاوتي نشان مي دهم و جوابش را نمي دهم. طوري نگاهم مي کند که انگار دلش برايم سوخته. به دري که يک قدم بيشتر با سلولم فاصله ندارد اشاره مي کند و مي گويد: پاشو برو توالت. تندي پا مي شوم و از سلول بيرون مي آيم. زير چشمي راه رو را بر انداز مي کنم و مي روم توي توالت، چفت درش را مي اندازم و يک نفس عميق مي کشم. از بوي باران عشق مي کنم. دانه هاي درشت باران از لاي ميله هاي کلفت و رنگ نخوردهء توالت مي ريزد روي صورتم. يک پايم را مي گذارم روي شير آب، دستم را آويزان مي کنم به لبه پنجره و تنم را بالا مي کشم. حالا مي توانم از لاي ميله هاي کلفت، آسمان باراني صبح روز جمعه را تماشا کنم و تند تند نفسهاي عميق بکشم و ريه هايم را از عطر ترِ باران پر کنم. دست راستم را از لاي ميله ها رد مي کنم و دانه هاي درش باران را لمس مي کنم. تا به حال به اين اندازه از لمس دانه هاي باران کيف نکرده ام. به آسمان خيره مي شوم. صداي آن مرد هيکل گنده توي سرم مي پيچد: مي پوسي بدبخت … مي پوسي بد بخت… پاهايم را از روي شير آب جدا مي کنم و خودم را بالاتر مي کشم. زير پنجره توالت، حياط بزرگي را مي بينم که رديف به رديف خودروي نظامي در گوشه اش پارک شده. و يک گنبد بزرگ مسجد و يک سري درخت چنار در اطراف حياط. دستانم خسته شده و ديگر توان نگهداشتن هيکلم را ندارند. سرباز به در مي کوبد و مي گويد: قيچيش کن بيا بيرون. دست باران خورده ام را روي صورتم مي کشم و مي روم به سلولم و تا صبح روز شنبه در انتظار مي مانم. *** انگشت شصت دستانم با بند زخيمي محکم به هم گره شده. با خودم مي گويم انگار چريک مسلحي را به دادگاه آورده اند. چريکي در قامت دانش آموز دوره پيش دانشگاهي که به جاي سيانور در زير زبانش، حلقه تف در دهانش جمع کرده تا از زور خشم و نفرت به صورت هاي کريح و زشت هيکل هاي گنده پرتابش کند. هيکل هايي که روزهاي زيباي نوجواني ام را با ديوار هاي بلند و ميله هاي قطور عجين کرده اند. پس از چند روز دراز کشيدن روي تعفن و خيره شدن به ديوار هاي تاريک و بي صدا، حالا مي توانم به نگاهم عمق بدهم و آدم ها را ببينم. چند زن با چادر هاي لاجوردي سازمان زندان ها و چهره هاي رنگ پريده، خسته و نگران، کمي آنطرف تر روي صندلي کز کرده اند. بينشان دخترکي را مي بينم که ته ماندهء آرايشي تند، صورت نگرانش را دلربا کرده است. با خود مي گويم شايد او را هم غروب روز پنجشنبه دستگير کرده باشند. شايد او هم صبح روز جمعه توانسته خودش را به کنار پنجره اي برساند تا براي چند لحظه کوتاه بارش باران را تماشا کند. دور از نگاه هيکل هاي گنده که به شعبهء دادگاه رفته اند، چشمانمان در هم گره مي خورد. داريم با نگاه با هم حرف مي زنيم. درد و دل مي کنيم. با چشمان معصوم و غمناکش براندازم مي کند. نگاهش را دنبال مي کنم. بهت زده به دستانِ بسته ام خيره مي شود. دلم مي خواهد بلند بلند به او بگويم باور کن به خاطر قاپيدن کيف مردم از توي خيابان، اينجا نيستم. اما نه، خودم را که برانداز مي کنم، مي بينم شبيه دزدها و از ديوار مردم آويزان ها نيستم. تنها جرمم اينست که چند روزه حمام نرفتم، قيافه ام کثيف شده و موهايم ژوليده پوليده و لباسهايم هم چروکيده. هيکل گنده به شانه ام مي زند تا بروم توي شعبه دادگاه. رو به ديوار، روي صندلي دانشجويي اتاق بغلي دادگاه مي نشينم و در انتظار مي مانم. پيشانيم را به ديوار مي چسبانم، چشمانم سنگين مي شود و پلکهايم مي افتد. صداهاي ريز و درشت اطراف را به وضوح مي شنوم. همهمه مردم، صداي زني که دارد التماس مي کند تا بگذارند پسرش را ببيند، صداي باز و بسته شدن درها، صداي قرآن. تصوير هاي گنگ و نامفهوم، يکي يکي جلوي چشمانم ظاهر مي شوند. زني که التماس مي کند چادر مشکي سرش کرده، رويش را گرفته و مثل باران اشک مي ريزد. بلند بلند مي گويد: پسرم را روز پنجشنبه دستگير کردند و تا حالا ازش خبري ندارم. آمده پي اش بلکه او را ببيند. نکند آن زن مادرم باشد. تصوير هاي تار را زير و رو مي کنم. گوشم را تيز مي کنم تا لابلاي همهمه، صدايش را دوباره بشنوم اما ديگر صدايي نمي آيد. همهمه تمام شده است. همه رفته اند. فقط قرآن مي خوانند. خودم را روي صندلي جمع و جور مي کنم تا به اولين سوالي که روي برگه تفهيم اتهامم نوشته شده جواب بدهم. – اقدام عليه امنيت کشور و تبليغ عليه نظام مقدس … خواندن اتهامم را تمام نکرده، رها مي کنم و با صداي گرفته مي گويم: اعتراض دارم. من اينها رو قبول ندارم. هر چي دلتون خواسته اينجا نوشتين! منشي دادگاه که انگار با يک سگ هار طرف شده، صورتش را درهم مي اندازد و مي گويد: قبول داشته باشي يا نه فرقي نمي کنه. جات توي هلفتونيه. ميري اونجا آدم مي شي. اين را مي گويد و رو مي کند به مردي که پشت ميز ديگري نشسته و به تمسخر مي گويد: ميگن سگِ فروهر رو هم کشتن. و قاه قاه مي خندد. جوري که انگار از نزديک دشنه آجين شدن فروهر ها را تماشا کرده باشد. هيکل هاي گنده هر چه خواسته بودند را روي برگه گزارش آورده اند. شعارهايي که سر نداده بودم، اعلاميه هايي که پخش نکرده بودم و … برگه را که امضا نمي کنم، منشي که انگار همه کارهء دادگاه است اينبار ابروهايش را در هم مي اندازد و مي گويد: ميندازمت جايي که بيست و چهار ساعت «کونت بذارن» *. آنچنان تکاني مي خورم که انگار گلوله اي به سينه ام نشسته باشد. از هرس به خودم مي پيچم. سرم را به زير مي اندازم و به خداي خودم مي گويم چگونه تحمل کنم عدليه اي را که مي گويند بر پايه قرآنِ تو اداره مي شود اما به کسي که هنوز اتهامش ثابت نشده اينچنين بي شرمانه مي تازند. آنهم با واژه هاي کثيفي که تحملش سخت تر است از تحمل درد گلوله هاي سربي که بر سينه نشسته باشد. به لبهايشان که مرموزانه باز و بسته مي شود خيره مي شوم. کلمات نامفهوم يکي يکي از دهانشان بيرون مي ريزد. لبهاي گوشت آلود منشي را مي خوانم: 59 سپاه. ديگر مي دانم چه سرنوشتي در انتظارم است. از دادگاه که بيرون مي آييم سرم را مي چرخانم تا براي آخرين بار به چشمان دخترک رنگ و رو پريده نگاه کنم. اما کسي را نمي بينم. او رفته است. همه رفته اند و سکوت سردي راه رو ها را پر کرده است. هيکل هاي گنده که متوجه نگاه بهت زده ام شده اند به شانه ام مي زنند تا به راهم ادامه دهم. هيچگاه پوشيده بودن چشمهايم تا اين اندازه برايم خوشايند نبوده. از فرط خستگي، چشمانم را لاي چفيه اي که پهناي صورتم را پوشانده مي بندم و جسمم را که تبديل به لاشه اي بي جان شده، به دست هيکل هاي گنده مي سپارم. نور ها کم و زياد مي شوند. دوباره به تصوير هاي ذهني ام بر مي گردم. تصوير هاي سامتي که با صداي خيابان رنگ مي گيرند و بزرگ و کوچک مي شوند. اشکال هندسي با اندازه هاي مختلف. لوزي، دايره، مربع و چند ضلعي هاي بزرگ و کوچک و از همه بيشتر مستطيل هاي جور واجور به رنگ هاي قرمز و نارنجي و زرد. داخل بعضي از مستطيل ها آدم ها مي آيند و مي روند. صورت هايشان مهو است. هر چه تلاش مي کنم جاي مستطيل ها را عوض کنم و يا به طرف خودم بچرخانمشان تا صورت آدم هايي که تويشان راه مي روند را واضح تر ببينم، نمي شود. به يکي از مستطيل ها که خيره مي شوم سه بعدي مي شود، شکل مي گيرد و تويش هوا به جريان مي افتد. با ديوار هاي سيماني و در آهني. درست شبيه سلول انفرادي. مي ايستم به تماشاي سلول که دستي به روي شانه هايم مي زند. تکاني مي خورم و سرم را از روي صندلي بلند مي کنم. چشمانم هنوز بسته است و شقيقه هايم زير گره محکم چفيه درد گرفته است. *** کاش امروز نوبت حمام باشد. بروم زير دوش آب داغ و با ليف و کيسه بيافتم به جان شپشهايي که دارند تنم را سوراخ مي کنند. کاش بگذارند لباسهاي چرکم را هم بشورم. ولي نه، اول غذا مي خورم و تخت مي خوابم، بعدش مي روم حمام. ولي نه، اول حمام مي کنم و بعدش حاضرم تيرباران هم بشوم. اگر نوبت حمام نباشد چه؟ اما نه، وقتي دست بياندازم به زير بغلم و يکي از شپشهاي تُپلي که آنجا مشغول حفاري شده را بيرون بياورم و نشانشان بدهم، به زور هم که شده باشد مي اندازنم توي حمام و لباسهايم را هم به آتش مي کشند. آنوقت مجبورند لباسهاي تر و تميز بدهند. به خيالم هيکل هاي گنده رفته اند. در گرماي اتاق، بدنم روي صندلي کش مي آيد. با چشم بند سرمه اي رنگي که به جاي چفيه روي چشمانم بسته شده احساس راحتي مي کنم. مردي، آرام و مهربان مي گويد: چشم بندت رو يه خورده بزن بالا و هرچي توي جيب و کيفت هست بريز روي ميز تا برات ليستشون کنم. هر چه دارم را روي ميز مي ريزم. کيف جيبي و پول و کليد ها و کتابهاي درسي. مرد، آرام و مهربان مي پرسد: چند سالته ؟ گلويم را تميز مي کنم و مي گويم: نوزده – انشاء الله زودتر کارت درست شه و از اينجا بري. حرفش به من آرامش مي دهد. جرات مي کنم و مي گويم: من دو روزه که غذا نخوردم، دارم از پا درميام. – يه خورده صبر کن، چيزي نمونده تا افطار. توي بند که بري همه چي هست. بازهم جرات مي کنم و مي پرسم: مي تونم تلفن بزنم به خونه؟ آخه مادرم حتما الان نگرانمه. – تلفن زدن يا ملاقات فقط با اجازه بازجو مجازه. سوال بدرد خور ديگري به ذهنم نمي رسد. باقي اش را ديگر مي دانم. بايد بروم به سلولم و آنقدر منتظر بمانم تا بازجويي برايم انتخاب شود، بيايد و پرونده ام را به دست بگيرد تا سر موقعش که نمي دانم کي خواهد بود بگذارد به مادرم تلفن بزنم تا بنده خدا کمي آرام بگيرد. حتما الان زمين و زمان را زير پا گذاشته تا ردي از من پيدا کند. *** بخش دوم – زندان 59 سپاه / دو قدم به جلو، يک قدم به بغل / سه تا پتوي پاره پورهء سربازي داده اند که پهنش کنم زيرم يا بکشم رويم و اگر دلم خواست بالشتشان کنم. دو متر هم جا داده اند. اندازهء دو قدم به جلو، يک قدم به بغل که مماس مي شود با ديوار همسايه که هنوز با هم احوال پرسي نکرده ايم. تاي پتوها را باز مي کنم. خرده نان، دانه برنج و خاک و خولش را گوشهء دو متر مي تکانم. يکي را طولي تا مي زنم و پهن مي کنم جای تشک. ديگري را که هنوز پُرز دارد و نرم تر از دوتاي ديگر است تا مي زنم براي بالشت و سومي که سوراخ سوراخ است و انگار تن يکي از تير باران شده ها بوده را هم کنار می گذارم براي شب ها که سرد مي شود. يک کاسه فلزی و قاشق و يک پارچ و ليوان پلاستيکي صورتي رنگ و يک سطل آشغال فسقلي هم داده اند که گذاشته ام ته دو متري، کنج ديوار. يک بُرش سفره هم داده اند. گل هاي قرمز ندارد. هنوز توش نان ندارم. وقتي روي تشکم دراز مي کشم انگشت شصت هر دو پایم مي خورد به در آهني. بالشتم را جمع و جور تر مي پيچم درست مي شود. دراز مي کشم و به مهتابي توي ديوارِ بالاي در خيره مي شوم. نورش سفيد است. يک لامپ زرد رنگ 100 وسطش روشن است که شب ها ساعت 10 خاموشش مي کنند. قبل از خاموش شدن لامپ، نگهبان در سلول را باز مي کند. در به تو باز مي شود. تُندي پاهايم را جمع و جور مي کنم تا در باز شود. چشم بند مي زنم. براي رفتن به توالت بايد چشم بند بزنم و از وسط راه روي باريکي که دورتادورش پر است از سلول هاي دو متري رد شوم. مجازم زير چشمي زير پايم را نگاه کنم که زمين نخورم. قايمکي کنار دیوار راه مي روم و در سلول ها را مي شمارم. 10 تا اينور، 10 تا آنور. بايد چند تايي هم پايين تر از سلول من باشد که هنوز نتوانستم بشمارمشان. کنار هر در، يک دمپايي مي بينم. قهوي اي، مشکي و خاکستري. بعضي از دمپايي ها پاره پوره اند. دمپايي من مشکي است و چند شماره برايم کوچک. وقتي توي توالت مي نشينم پاشنهء پايم می مالد به زمين. آفتابه مي گيرم رويش. پشت در توالت چند تا اسم کنده شده: علي افشاري، حبيب الله پيمان، طبرزدي، تقي رحماني، رضا عليجاني و … . بالاي اسم ها نوشته شده: اسم خودتان و آنهايي که مي دانيد اينجايند را اضافه کنيد. با ته قاشق اسم خودم را توي ليست حاضر و غايب اضافه مي کنم. چند روز بعد که مي آيم چند تا اسم آشناي ديگر هم اضافه شده. طبرزدي هم برايم پيغام نوشته مراقب اعتراف تلويزيوني باشم. کنارش مي نويسم: سلام ط. توي توالت يک قسمت درست کرده اند براي ظرف شويي. وقتي ظرف مي شورم سرم بالاست و از زير توري آهني، آسمان را نگاه مي کنم. همه توالت ها آسمان ندارند. شانسي شانسي هميشه توالت هاي آسمان دار به پُست من مي افتد. چشم هايم که لاي توري آهني توالت گير مي کند نگهبان از سوراخ در نگاهم مي کند و با مشت مي کوبد به در تا زود بيرون بيايم. در راه بازگشت به سلول چند تا پاي دمپايي پوشيده را هم مي بينم که دارند مي روند به سمت سلولشان. پاهاي گنده، چاق، لاغر، سياه، چرک. چند تا در هم نيمه باز است. سَر کج، چشم مي اندازم تويشان. توي بعضي از سلول ها قاليچه پهن است. قرآن و مفاتيح هم دارند. من هم از نگهبان قرآن و مفاتيح مي گيرم. صفحه به صفحه ترجمه فارسي شان را مي خوانم. لاي يکي از صفحاتِ مفاتيح نوشته شده: مهدي منتظري، فرزند آيت الله منتظري. با تاريخ بازداشت و چند تا جمله شکواييهء ديگر. لاي هر صفحه را با دقت نگاه مي کنم شايد کسِ ديگري چيزي نوشته باشد. يک صفحه مانده به آخر، يکي با مداد، خيلي کمرنگ نوشته: به بازداشتگاه 59 سپاه خوش آمدي. کرمم مي گيرد شعر بنويسم. از نگهبان قلم و کاغذ مي خواهم. نمي دهد. مي گويد: فقط با دستور بازجو. اتاق بازجويي بيرون ساختمان T شکل، کنار حياطِ هواخوري است. زمستان هواي اتاق هاي يک مترو نيميِ بازجويي سرد مي شود. پتو پيچ مي روم آنجا. به من گفتند اتهامت اقدام عليه امنيت کشور است اما بازجويم از من مي خواهد داستان رابطه با معشوقه هايم را برايش روي ورقه هاي بازپرسي بنويسم. سه چهار صفحه برايش داستان پردازي مي کنم. مي خواند و کيف مي کنم. توي دل به ريشش مي خندم. درباره زن و بچه هاي حشمت هم مي پرسد. داغ مي کنم. جلوي خودم را مي گيرم و چيزي نمي گويم. مي فهمد که عصباني شده ام. اجازه مي دهد تلفن بزنم به خانه مان. مادرم گوشي را بر مي دارد و گريه مي کند و مي گويد: کجايي پسرم. دادگاه چيزي بهم نميگه. چه بلايي سرت آوردند. اجازه ندارم چيزِ خاصي بگويم. بجز سلام و احوال پرسي. بازجو هم دارد با گوشيِ دیگری به گفت و گوی ما گوش مي دهد. تلفن در اتاق پزشک زندان است. هفته اي يکبار خودم را مي زنم به درد و مرض مي آيم پيش دکتر، قرص خواب مي گيرم. لورازپام، ديازپام، اگزازپام و آميتريپ ترين 25. نگاهبانها شيفت به شيفت عوض مي شوند. در هر شيفت يک قرص مي گيرم مي گذارم لاي بالشتم. تا شب سه چهار تا مي شود. بعضي نگاهبانها شهرستاني هستند و تازه کار. تيز نيستند و نمي فهمند که قرص را قورت نمي دهم. خيلي از شب ها با سه چهار تا قرص، گيج و منگ مي شوم تا دمِِ صبح. با هر قرص، يک جور خواب مي بينم. هر قرص، رنگ و بوي خوابم را عوض مي کند. آميتريپ ترين 25 را از همه بيشتر دوست دارم. نعشه ام مي کند و باهاش خوابهاي خوب خوب مي بينم. با دو تا قرص آميتريپ ترين و يک قرص لورازپام برمي گردم به کودکی ام توي کوچهء احمدي. از هر خانه دوجين بچهء ريز و درشت مي ریزند توي کوچه. مَش ممّد سگِ کوچه بود. نمي گذاشت کسي جُم بخورد. بساط بازيمان را جَم مي کرديم مي رفتيم چهارديواري کنار رودخانه. لب رودخانه خان مي کنديم تيله بازي مي کرديم. گِلِ لب رود خانه جون مي داد براي خان کندن. هزار تا تيله داشتم. پرچمي، شرابي، سه پر و شش پر و … مي ريختمشان توي شيشه رُب گوجه فرنگي، ميگرفتم دستم محل به محل با بچه هاي ديگر طاق مي زدم. هميشه سَرِ برد و باخت دعوا مي کردم. سرم با سنگ مي شکست. به جاي دکتر پارچه آتش مي زدند و خاکسترش را مي ريختند لاي زخمم تا خونش بند بيايد. مي سوخت. جيغ مي کشيدم. چند بار مي خواستم لب رودخانه را بگيرم و تا آخرش بروم برسم به يک کشور ديگر. اما ميان راه خسته مي شدم و برمي گشتم خانه. پدرم فقط چهارشنبه ها مي آمد خانه مان. ماشينش را توي کوچه پارک مي کرد. کلي پُز مي دادم به بچه هاي محل. چهارشنبه ها مي رفتيم لونا پارک. با محمد سوار ماشين برقي مي شديم و از قصد محکم مي زديم به ماشين هاي ديگر. کلي مي خنديديم. با آميتريپ ترين 25 هميشه برادرم توي خوابهايم زنده است و دارد پهلويم با بچه هاي محله مان بازي مي کند. آخر بازيمان با بچه ها هميشه دعوا مي شود. نگران محمد مي شوم و از خواب مي پرم. اگزازپام و ديازپام مي خورم رنگ خوابم عوضش مي شود. همه چيز خاکستري مي شود. دوران کودکي ام تمام مي شود. سرد مي شود. سوز مي زند. پدرم ديگر به خانه مان نمي آيد. مادرم تنهاست. روز به روز پير تر مي شود. چهارشنبه ها مي رويم قبرستان، سر خاک محمد. مادرم از ته دل زار مي زند. *** مدتي می گذرد. ديگر به من آميتريپ ترين 25 نمي دهند. شبها کابوس مي بينم و تا صبح به خودم مي پيچم. روزها مثل ديوانه ها کنج دو متري ام کز مي کنم و هِي زير لب زِر مي زنم. خسته مي شوم. دراز مي کشم. خسته مي شوم. بلند مي شوم. راه مي روم. به ديوار مشت مي کوبم. داد مي زنم. نگهبان مي آيد. فحش مي دهم. سلولم عوض مي شود. *** دو قدم به جلو، يک قدم به بغل که مماس مي شود با ديواري که پشتش همسايه نيست. هر چقدر ضربه مي زنم صدايي از ديوار در نمي آيد. —————————————————————— توضيحات: – اين داستان در شماره 813 نشريه نيمروز منتشر شده است. – بخش دوم «داستان»؛ ( دو قدم به جلو، يک قدم به بغل ) پيش از اين در سايت کتاب ايران منتشر شده است. * منشي دادگاهي که در بخش اول داستان به آن اشاره شده، به دستور مقامات قضايي از کار برکنار شده است.

منبع: سايت ديدگاه

Advertisements

Written by State-of-Siege

مه 9, 2008 در 8:41 ق.ظ.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: