بایگانیِ دستهی ‘گاوراس بلاگ نوشت’
مرگ یکبار شیون هم یکبار؛ باید هر چه بیشتر خشم رژیم را برانگیخت
12سال از آغاز جنبش اصلاحات (دوم خرداد 76) گذشته است. 12 سال در دنیای پرشتاب امروز زمان کمی نیست. اگر قرار بود این رژیم ستمگر سر عقل بیاید و به حقوق بر حق مردم احترام بگذارد تا حالا کرده بود، این افتان و خیزان رفتن های جنبش اصلاحات دست کمی از ضجرکش شدن ندارد.
باید کار را یکسره کرد باید کاری کرد که رژیم زور آخرش را بزند. آنگاه دیگر جایی برای محافظه کاری و مصلحت اندیشی باقی نمیماند. همگان مجبورند موضعی اتخاذ کنند، یا زنگی زنگ باشند و یا رومی روم. در اینصورت سره از ناسره شناخته میشود و نقابهای ریاکاری کنار میرود و گرگ های اجتماع رسواتر میشوند. بعلاوه اینکه مردم قدرت کثرت خود را بهتر و بیشتر در مییابند.
از این گذشته برای رژیم –که الان به سلطنت مطلق رهبر خلاصه شده است- دو راه بیشتر باقی نمیماند یا تمام و کمال به خواستهای بر حق مردم گردن نهد و یا اینکه به رویشان شمشیر بکشد. اگر گزینه نخست محقق شود که خیزش مردم ایران بدون جنگ و خونریزی خاکریزهای دشمن را فتح کرده است اما اگر رژیم گزینه خون به پا کردن را برگزیند آن وقت چاره ای ندارد جز آنکه چیزی مثل حمام خون 17 شهریور بیافریند که در آنصورت نیز این رژیم ستمگر با دست خود، گور خودش را کنده است.
به هر حال الان دیگر وقت ریش گذاشتن و کدخدامنشی کردن گذشته است. باید کار را یکسره کرد.
مرگ یکبار شیون هم یکبار.
فریب نمیخوریم؛ شاه را هم میگفتند خودش خوب است، اطرافیانش بدند
رژیم ضد مردمی ایران که در باتلاق قهر ملت گرفتار شده است بیهوده تلاش دارد تا خود را نجات دهد. دارد تقلا میکند تا نمیرد اما این دست و پا زدن ها تنها ساعت مرگ او را جلو میاندازد. «سید علی پینوشه» که میکوشد خود را از این مرداب خلاص کند، مجبور است دستش را به سمت شاخه خشکیدهی «کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!» دراز کند، به امید واهی رهایی. اما زهی خیال باطل!
رژیم خودکامه پهلوی هم در روزهای آخرین حیاتش ناامیدانه تلاش داشت تا اصل سلطنت را حفظ کند. در آن دوران شاه برای نجات خودش تظاهر میکرد که در فجایع صورت گرفته علیه مردم ایران نقشی نداشته است. دستگاه های تبلیغاتی او هم سعی داشتند مردم را قانع کنند که شاه بی گناه است و این مامورانش هستند که دستشان به خون آلوده است. اما به همان اندازه که مردم آن زمان باور کردند، اکنون هم ما مردم به پا خواسته این اراجیف را باور خواهیم کرد!
میگویند تنها چند تا مامور خودسر در زندان کهریزک دست به جنایت زده اند؟! آنها خیال می کنند همه مثل خودشان گوش درازند که این حرف ها را باور کنند! بهتر است خامنه ای و سگهایش به جای قرقره کردن مزخرفاتی اینچنین، به فکر پیدا کردن یک سوراخ موش برای خودشان باشند که فردا روز، سخت به کارشان میآید!
ارتش رضاخان 2دقیقه هم ایستادگی نکرد، ارتش خامنه ای چقدر؟
در تاریخ معاصر ایران است که رضاشاه در بازدیدش از دانشکده افسری ارتش از «ژنرال ژندار» مستشار فرانسوی آن دانشکده میپرسد: در صورت حمله قوای بیگانه این ارتش چقدر مقاومت خواهد کرد و ژندار جواب می دهد: «2 ساعت قربان» بعد که بر او خرده می گیرند که چرا با این حرفش شاه را رنجانده، او پاسخ میدهد: «همان 2 ساعت را هم برای خوشایند شاه گفتم و الا این ارتش 2 دقیقه هم مقاومت نخواهد کرد!.»
متاسفانه این پیش بینی ژنرال ژندار در فردای حمله قوای شوروی و انگلیس به ایران و در پی آن اشغال ایران رنگ حقیقت به خود گرفت. رضاخان با آن همه اهن و تروپ با سری افکنده جایی رفت که ناپلئون رفت –جزیره بد آب و هوای موریس- با این تفاسیر، ارتش و سپاه سرسپرده رهبر چقدر می تواند در برابر هجوم بیگانه ایستادگی کند؟
سهمیه برای بسیجیان یا امتیازات حزبی؟
همینهایی که تا دیروز حزب و حزب گرایی را دستاورد امپریالیسم میدانستند، الان کارشان به جایی رسیده که در روز روشن
40٪ سهمیه برای بسیجییان فعال در نظر میگیرند! آیا این معنایی غیر از امتیازات حزبی دارد؟ شاید هم اینان هنوز در توهم ارتش 20 میلیونی هستند؟ شوروی هم به اعضای حزب کمونیست کشورش امتیازات زیادی داده بود اما از فراز تا فرودش یک نسل هم طول نکشید!.
رژیمهای خودکامه میپندارند با باج دادن به اندکها می توانند بسیارها را مهار کنند، وه! که چه خیال خامی.
راستی آن موقع که ما دانشجو بودیم شایع بود که وزارت اطلاعات هم سهمیه دارد تا بدین وسیله عوامل نفوذی خود را در پوشش دانشجو به جمع دانشگاهیان وارد میکند.
این مزدوران و مزوّران جیرهخوار به خودشان “سرباز گمنام امام زمان” لقب داده اند!، مظلوم امام زمان که چه موجوداتی خودشان را به او منصوب میکنند.
تف بر شما
امرزو در بالاترین لینکی ارسال شده بود که اگر صحت داشته باشد باید آن را عمق فاجعه نام گذاشت.
محتوای این لینک چند جملهای، این بود که «محموله کشتی کمکهای ایران به غزه حامل برنج ایرانی است!.»
در حالی که گرانی سرسام آور، ایران را فرا گرفته و آتش این گرانی کمرشکن از مدتها پیش به خرمن برنج ایرانی هم سرایت کرده، آن وقت وقتی میخوانیم که برنج کیلویی 3500-4000 را که دست خودمان به آن نمیرسد را به اجنبیها (غیر ایرانیان)بخشیدهاند -حالا چه یک حبه و چه صد خروار- تا ما فی الضمیر انسان میسوزد!.
آخر چرا؟ ای بیگانه پرستان، ای غریب نوازان، آخر تا کی؟ تا کی میخواهید از کیسه ملت ایران خرج کنید؟ مگر سرمایههای
ایران زمین ارث ابا و اجدادیتان است که اینگونه آن را بذل و بخشش می کنید؟.
تف بر شما ناسپاسان، تف بر شما نامردمان، تف بر شما بیشرمان.
پروردگار انتقام ما مردم تحت ستم را از شما فرعونیان بستاند.
دودمان به باد دادان!
شاه سلطان حسین و شاه سلطان علی، دو روی یک سکهاند؛ زیرا:
1- هر دو برای تسکین سردرد همیشه دستمال به سر دارند!؛
2- هر دو در کار پیک نیک و سیم لحیم و هویه هستند!؛
3- هر دو را دربار، چاپلوسان و بادمجان دور قابچینان فراوانند!؛
4- هر دو را خواب میبرد، حتا اگر ایران را آب ببرد!؛
….
…
..
n- هر دو ته سلسله خودشان هستند.
*جای خالی را با جملات مناسب پر کنید. (2نمره)
«مشکی رنگ عشقه» گفت: ما جوانهای پیریم!
جمعه شب در رادیو گفتگو (15آذر1387 ساعت: 20:10) مصاحبهای با «رضا صادقی» صورت گرفت که در بخشی از این مصاحبه
مجری (رضا ولی زاده) از اینکه چرا وی در 2 سال اخیر اجرایی نداشته است، پرسش نمود و رضا صادقی با لحنی که اصلن بوی مزاح و شوخی از آن به مشام نمیرسید، پاسخ داد: «پیر شدیم!!». مجری برنامه با بیان اینکه «شما که متولد 58 هستید؟!» حیرتش را از این حرف “خواننده مشکی رنگ عشقه” ابراز کرد و پاسخ شنید که: «ما جوانهای پیریم!».
حکومت نظامی می گوید:
حالا شاید رضا صادقی این حرفش را از سر شوخی بیان کرده باشد اما حتا با فرض صحت این احتمال، این نکته را نباید از نظر دور داشت که در درونمایه هر شوخیای هستهای جدی قرار دارد؛ یعنی به قول معروف:
«شوخی 90 درصدش جدییه!»
دوم اینکه، من که می گویم «ما جوان نشده پیر شدهایم» پربیراه نگفتهام.
چرا شهادت شهدا «تبریک و تسلیت باد» اما شهادت امامان فقط «تسلیت باد»؟؟
و اما مسئلةٌ، به نظر شما دلیل اینکه وقتی می خواهند یاد شهدای جنگ 8 ساله با عراق را گرامی بدارند می گویند : «شهادت شهید فلانی، تبریک و تسلیت باد» اما بزرگداشت نام امامان شهید شده شیعه فقط «تسلیت باد»؟؟
رفسنجانی «رهبری تفویض نظارتش را از مجمع پسگرفتهاست» را پسگرفت!
امروز در برنامه پیک بامدادی رادیو ایران (شنبه 16آذر87 ساعت 08:15-08:30) مصاحبهای اختصاصی با “سردار سازندگی تورم” صورت گرفت که شنیدنی بود در این مصاحبه تلفنی، رفسنجانی ضمن تکذیب نقل قولی از او مبنی بر اینکه: «رهبری اختیار نظارتی را که به مجمع تشخیص مصلحت نظام داده بودند را اکنون پس گرفتهاند» گفت: «بعد نظارتی مجمع هنوز برقرار است ولی عمده نظارت ما روی قوانین مجلس است که مخالف مصالح نظام نباشد».
حکومت نظامی میگوید:
مگر تنها رکن دمکراتیک نظام –مجلس شورای اسلامی- چند تا ناظم و ناظر میخواهد؟ مگر شورای نگهبان همین عمل نظارت را با شیوه استبدادیاش –نظارت استصوابی- انجام نمیدهد؟ دیگر چه میخواهید؟ مگر شما نیستید که تا حرف از مجلس میشود استناد می کنید به این حرف آیت الله خمینی که «مجلس باید در راس امور باشد» آخر چگونه؟ با این فیلترها؟!
16 آذرماه یوم الله یوم الله
او چیزی را میداند که مادرش از درکش عاجز است
فرانکلین جی شافنر، استیو مک کوئین، داستین هافمن و شاهکاری به نام «پاپیون Papillon»















موزیک خاطرهانگیز فیلم پاپیون اثر جری گلداسمیت Jerry Goldsmith
http://asheghane.blogspot.com/2007/10/blog-post_27.html
Big Brother به سبک ایرانی
اول بگویم که اگر «کتاب 1984 جرج ارول» را نخواندهاید نصف عمرتان بر فناست!
علی الحساب اگر معنای Big Brother را نمیدانید بد نیست سری به اینجا بزنید.
اما بعد؛ برای آن دسته از جوانهایی که شیفته حرفهای قشنگ قشنگ رئیس جمهور مکتبی ایران جناب دکتر محمودخان احمدینژاد و ایضن آخوندهای اواخواهری مثل “پناهیان” شدهاند بگویم که “زیر ظاهر باطنی هم قاهر است” این حرفهای به ظاهر زیبا و فریبنده حجابی است بر روی تفکرات طالبانی و Big Brotherی اینان.
نگارنده برای مطلبش را مستند کند به ذکر دو خاطره از دوران خفقان قبل از دوم خرداد 1376 می پردازد:
یادم نمیرود یک روز از جلوی مسجد محمدیه قم –که پس از طرح توسعه حرم حضرت معصومه تخریب شد- می گذشتم که کت نارنجیرنگ یک مرد جوان توجه مرا به خودش جلب کرد دقیقن در همان لحظه که توجهام معطوف شده بود به رنگ لباس آن فرد، یک سرگرد نیروی انتظامی با یک سرباز وظیفه از راه رسیدند و به دستور آن سرگرد، سرباز شروع به جستجوی بدنی آن نارنجیپوش کرد و وقتی که آن شخص با همان نگاه حیرتزدهاش دلیل این کار را از آن سرگرد پرسید، یک کشیده آبدار تحویل گرفت-که اگر مبالغه نباشد صدایش کمتر از این سیگارتهای چهارشنبه سوری نبود!- و در پاسخ هم شنید که: «مرتیکه دلقک! این چه لباسیه که پوشیدی، مگه اومدی سیرک؟»
یک شب پاییزی هم بعد از برگشتن از کلاس ساعت 4-6 –یعنی موقعی که دیگر هوا کاملن تاریک شده است- در ایستگاه اتوبوس منتظر بودیم و به مقتضای سنمان هم به بذلهگویی و خنده دقایق را سپری میکردیم، خب آن موقع هم رسم نبود که برای ایستگاه اتوبوس صندلی و روشنایی بگذارند و در نتیجه ما هم در تاریکی ایستاده بودیم. در همان حین که ما وقتمان را با شوخی و خنده میگذراندیم یک سرباز وظیفه گشت با اسلحه -باتوم نداشت، تاکید می کنم که اسلحه بود!- به ما نزدیک شد و با تحکم از ما خواست که ساکت باشیم، یکی از آن افراد که شما فکر کنید من باشم گفت: «از کی تا حالا خندیدن هم جرم شده؟»
آن سرباز هم گویی منتظر شنیدن یک ندای مخالفت بود گلنگدن اسلحه اش را کشید -یعنی مسلحش کرد- و رو به من گفت:
«وقتی بردمتون کلانتری بلبل زبونی یادتون میره» در همان گیرودار که ما هاج و واج مانده بودیم که چه کار کنیم یک از دبیران که خدا خیرش بدهد؛ وقتی صدای گلنگدن را شنیده بود به طرف ما آمد و وساطت کرد که بله اینها از بچههای دبیرستان هستند و
کلاسشان دیر وقت تمام میشود و ……. تا بالاخره آن سرباز از خر شیطان پیدا شد و رد کارش را گرفت و رفت.
غرض اين بود که شما تصويری هر چند کوتاه از آن سيستم پليسی- امنيتي را در نظرتان مجسم کنيد و ببينيد که آخر همه اين حرفهای به ظاهر قشنگ و خوش بر و روی اين سيهرويان چيزی نيست جز همان عقايد و باورهای قرون وسطايی که حتا بسی خطرناکتر و خشنتر از باورهای گروه «طالبان» و امثال «ملا محمد عمر» است.
عکسی که مرا به زندگی امیدوار میکند

ایرانیان، خودی گداز و غریب نواز!
امروز (4آذر87) روزنامه سرمایه دلش به حال بچههای کار افغانی سوخته و اینگونه تیتر زده: «کلاس درس 100 کودک مهاجر غیرمجاز تعطیل شد» البته این کلاسها گویا خودگردان بوده یعنی معلم و مکانش را سازمانهای غیردولتی فراهم آوردهاند و از امکانات دولتی استفاده نشده است، ولی نگارنده وقتی این تیتر را دید ناگاه داغ دلش تازه شد(؟).
آن موقع که ما مدرسه میرفتیم باید عین بیعدالتی که در حق ما روا میشد را ببینیم و لب فرو بندیم. ما میبایست به خاطر خدمت نامقدس سربازی، کنکور را با استرس مضاعفی تحمل میکردیم؛ در حالیکه این افغانیها فارغ از سربازی، میتوانستند هر چند سال که میخواهند بدون هیچ گونه محدودیتی -مثل این خدمت نامقدس- کنکور بدهند تا بلکه قبول شوند؛ آنوقت ایرانیانی مثل من تنها و تنها یکبار حق شرکت در آزمون را داشتند (چون متولد نیمه دوم سال بودیم) این بیعدالتی آشکار را نظام آخوندی بر ما تحمیل کرد و استدلالشان هم این بود که بابت مهاجران افغانی از سازمان ملل پول میگیرند و در دفترچه ثبت نام کنکور هم نوشته بودند که از قبول شدههای خارجی-حالا یا افغانی یا عراقی- شهریه دریافت خواهد شد.
من از اینکه UN به ایران پول میداده و چقدر(؟) اطلاعی ندارم ولی از یکی از دوستان افغانیام که در دانشگاه تهران قبول شده بود در مورد گرفتن شهریه پرسیدم که او کاملن تکذیب کرد و گفت که تا حالا یک ریال هم بابت هزینه تحصیلش نپرداخته است؟!.
آخر اينها با چه حقی پول نفت اين ملت را خرج خارجیهايی می کردند –و اکنون هم میکنند- که نه تعهدی به خدمت به کشور ايران را داشته و نه هيچگونه حس ايراندوستی در وجودشان دارند؟!. من همان موقع که مصادف شده بود با هجمه طالبان به نيروهای متحد شمال از همان رفيق افغانی پرسيدم: «فلانی يک سوال ازت میپرسم انصافن بی غل و غش جواب بده، اگر الان طالبان به ايران حمله کنه تو طرف ايرانی يا طرف طالبان؟» و او پاسخ داد: «طرف طالبان!.
تنور 18 تیر را اول ما روشن کردیم!
یک خوابگاه 3 طبقه با 80-90 اتاق که در هر اتاق 4-8 نفر دانشجوی خشمگین ساکن هستند اگر اراده کنند که ساعت 11شب تظاهرات اعتراضی برپا کنند به نظر شما چه اتفاقی می افتد؟……خب وقت حدس زدنتان تمام شد بنابراین من پاسخش را به شما میدهم:
وقتی نصف شب شما دارید تو خیابان پشت خوابگاه گل کوچک بازی میکنید و یک سرباز صفر میآید و میگوید: «علی یارتان، دیگر برگردید خوابگاه، دیر وقت است.» شما چه پاسخی میدهید؟……(ماشاءالله بابا شما چه قدر IQ هستید به مولا!) خب معلوم است دیگر، میگویید: «بابا علی که یارمون هست!.» و این دقیقن پاسخی بوده که یکی از دوستان عشق فوتبالی ما در کمال خونسردی به آن سرباز وظیفه میدهد –یعنی کسی به نام «علی» تو تیم ما هست- آمــــــــــا! چه دردسرتان بدهم که دردسر تازه از اینجا شروع میشود! آن سرباز بندهی خدا که تحمل قهقهههای دانشجویان و ایضن هم خدمتی همراه خودش را نداشته است افسار خشم از کف می دهد و یک سیلی جانانه نثار این رفیق بانمک ما میکند؟! آقا به 5دقیقه نمیکشد که توی خوابگاه 500 نفره ما غیر سرپرست خوابگاه هیچ احدالناسی باقی نمیماند و همگی به اتفاق هم مثل یک سیل خروشان به سمت کلانتری نزدیک خوابگاه روان میشوند و با شعارهایی کم وبیش بیربط مثل « آزادی اندیشه، با ریش و پشم نمی شه» حتا قصد تصرف پاسگاه را میکنند! که با هوشیاری رئیس کلانتری و معذرت خواهی او از جمع معترض و همچنین خواباندن یک سیلی آبدار به گوش آن سرباز خطاکار در حضور دانشجویان و در جلوی درب کلانتری، قضیه در همان جا درز گرفته میشود.
اما اين جرقه همان و شعلهگرفتن آن در فردای 18 تير همان.
انا لله و انا الیه راجعون؛ مجلس هشتم به محصولی رای داد
اÙ
Ø±ÙØ² سÙâØ´ÙØ¨Ù(28âØ¢Ø¨Ø§Ù87) Ù
Ø¬ÙØ³ ÙØ´ØªÙ
با 138 Ø±Ø§Û Ù
ÙØ§Ù٠«صاد٠Ù
ØØµÙÙÛ» را ÙØ²Ûر Ú©Ø´ÙØ± کرد. Ú¯ÙÛÛ ØªØ§Ø«ÛØ± تشرات! Â«Ø¢ÙØ§Â» Ø¢ÙÚÙØ§Ù ÙÙ
Ú©Ù
Ø¨Ø³ÛØ§Ø± ÙÛØ³Øª.
Ø¨Ø®ÙØ§ÙÛØ¯ ÙØ³Ù ØªÛ Ø§Ø² ÙØ·Ù Ø§Ù Ø±ÙØ² ØµØ¨Ø ÛÚ©Û Ø§Ø² Ù٠اÛÙØ¯Ú¯Ø§Ù Ù ÙØ§Ù٠را:
٠ا ÛÚ©Û Ø§Ø² ٠ساÛÙÛ Ø±Ø§ Ú©Ù Ø§Ù Ø±ÙØ² Ø¨Ø§ÛØ¯ در Ú©Ø´ÙØ± Ø¨Ù Ø¢Ù ØªÙØ¬Ù Ú©ÙÛ٠اÛ٠است Ú©Ù ÙØ± ÙØ±Ø¯ Ú٠در Ù Ø¬ÙØ³Ø Ú٠در دÙÙØªØ ض٠٠اÛÙÚ©Ù Ø¨Ù ÙØ¸Ø§ÛÙ Ù Ø§Ø®ØªÛØ§Ø±Ø§Øª ÙØ§ÙÙÙÛ Ø®ÙØ¯Ø´ ع٠٠٠ÛâÚ©ÙØ¯Ø اگر در ÙØ± جاÛÛ Ø±ÙÙÙ ÙØ¯ Ù ÙÙØ·Ù ÙØ¸Ø± Ù Ù ÙÙÛØ§Øª Ø±ÙØ¨Ø±Û Ù Ø·Ø±Ø Ø¨Ø´ÙØ¯ Ø¨Ø§ÛØ¯ بداÙÛÙ ÚÚ¯ÙÙÙ Ø§ÙØ¬Ø§Ù ÙØ¸ÛÙ٠٠تکÙÛÙ Ù ÛâÚ©ÙØ¯. Ø¨Ø§Ø±ÙØ§ در Ù Ø¨Ø§ØØ«Û Ú©Ù Ù Ø·Ø±Ø Ø¨ÙØ¯Ø Ø§ÛØ´Ø§Ù [ØµØ§Ø¯Ù Ù ØØµÙÙÛ] ÙØ± Ù ÙÙØ¹Û Ú©Ù ÙÙØ·Ù ÙØ¸Ø± Ø±ÙØ¨Ø±Û Ø¨Ù ÙØ± Ø´Ú©ÙÛ Ø¯Ø± Ø¬ÙØ³Ø§Øª Ù Ø·Ø±Ø Ù ÛâØ´Ø¯Ø Ø¯Ø± تص٠ÛÙ âÚ¯ÛØ±ÛâÙØ§ کا٠ÙÙ Ø±Ø§Û Ù ÙØ¸Ø±Ø´ تغÛÛØ± Ù Ûâکرد Ù Ø¨Ø§Ø±ÙØ§ ØªØµØ±ÛØ کرد Ú©Ù: Â«Ù Ù Ù Ø´Ø§ÙØ± Ø±Ø¦ÛØ³ ج٠ÙÙØ± ÙØ³ØªÙ ا٠ا سرباز Ø±ÙØ¨Ø±Û ÙØ³ØªÙ Ù ÙØ¸Ø± Ø±ÙØ¨Ø±Û است Ú©Ù Ø¨Ø±Ø§Û Ù Ø§ ٠طاع است.»
+ ÙØ³Ù
ØªÛ Ø§Ø² ØªÛØªØ± Ø¨Ø±Ú¯Ø±ÙØªÙ از ÙØ·Ù Ù
ØØ³Ùâ Ø¢Ø±Ù
Û٠در Ù
Ø¬ÙØ³ ششÙ
است.
+ «اÙ
Ø±ÙØ² ک٠در رأس Ú©Ø´ÙØ± ÙÙÛ ÙÙÛ٠دارÛÙ
Ø ÚÙ Ù
Ø¹ÙØ§ دارد Ú©Ù ØÙØ²Ù ÙØ³Ø¨Øª ب٠Ù
ÙÙÛØ§Øª Ø§ÛØ´Ø§Ù بÛâØªÙØ§Ùت باشد.»
اطلاعاتی ببوگلابی هم، کم بسیار نیست!
یک شب وقتی میخواستم از مسجد نزدیک خوابگاه به خوابگاه برگردم یکدفعه چشمم به یک آشنا خورد، محض اظهار ادب جلو رفتم و طبق معمول ما ایرانیها پس از سلام و احوالپرسی یک تعارف شاه عبدالعظیمی هم زدم که بله «من فلان اتاق خوابگاه هستم و خوشحال میشم اگر در خدمتتون باشم.» این را گفتم و پس از خداحافظی طبق سنت مالوف، رفتم اتاق تلویزیون که فکر کنم یک فوتبال توپ هم داشت و واقعن با ندیدنش آدم خسرالدنیا و الاخره میشد!.
همینطور گه گرم تماشای بازی بودم یکهو دیدم یکی از رفقا دستش را مثل برفپاکن ماشین جلوی صورت من تاب میدهد(؟) وقتی حواس من از تلویزیون به صورت این رفیق معطوف شد به من گفت: «فلانی معلوم هست کجایی، سرپرستی یکربع ساعته که داره پیجت می کنه!.»
چه دردسرتان بدهم حاجیتان مجبور شد استادیوم 50-60 نفری را با کلی تخمه آفتابگردان رها کند و برود ببیند کدام آدم بیمحلی با او کار دارد؟!، حتمن الان خودتان حدس می زنید او که بود؟ بله درست حدس زدید همان همشهری 1ساعت پیش بود که اصلن انتظار دیدنش را به عنوان میزبان نداشتم! اما چه میشد کرد؟، آخر مهمان حبیب خداست.
القصه ما این همشهری را به طرف اتاق راهنمای کردیم حالا نه خبری به بچههای اتاق دادم نه از بچههای هماتاقیها کسی آن دور و اطراف بود که دست کم او خبرش را به بچهها برساند!، آقا چه دردسرتان بدهم، نوار که روشن بود با صدای بلند! رفقای اتاق هم که داشتند «حکم میزدند» از آن بدتر هم این بود که یکیشان با شرت و زیرپوش عدل نشسته بود جلوی درب اتاق. هیچی آقا، من که پیش بینی این وضعیت را می کردم 2-3 متری که به اتاق مانده بود به بهانه اینکه “یاالله!” بگویم از از او جدا شدم و سریع مطلب را به بچهها رساندم. خلاصه، بر و بچ هم تو همین فاصله کوتاه اوضاع را درست و راست کردند و آن رفیق شلوارکیمان هم خودش را چپاند توی رختخواب.
همان لحظه اول ورود ما، یکی از پیرمردهای اتاق یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد که هنوز هم که هنوز است پس سالیان سال تصویرش را در ذهن دارم. این همشهری طفیلی! از همان اولی که شروع به صحبت کرد دیگر همه دستگیرمان شد که چه کاره است! شروع کرد از خاتمی و لیبرالها و نمیدانم لائیکها حرف زدن تا به اینجا که آره شما دانشجویان وظیفه سنگینی بر دوشتان است و باید از کیان انقلاب دفاع کنید و از این دری وری ها تا دلتان بخواهد…… بچهها هم همینطور چهار زانو مثل بچهی آدم نشسته بودند و اراجیف این مردک را با گوش جان! میشنیدند و هر از چندی هم نگاهی از سر ملامت بر من میانداختند.
خلاصه، این یارو مهملاتش را با ذکر: «یک صلوات ختم کنید.» ختم کرد و شرش را کم کرد.
اگر تا به حال این ماجرا نقاط عطف داشت اما الان دیگر به نقطه بحرانیاش رسیده است و آن وقتی است که هنگاه بدرقه، دم درب خوابگاه به من گفت: «شما میتونی برای ما از اوضاع و احوال دانشگاه خبر بیاری؟.» من که انتظار شنیدن هر حرف دیگری را داشتم الا این حرف، پس از چند لحظه منومن کردن گفتم: «راستش حاجآقا من اصلن آدم سیاسی نیستم، از سیاست هم سر در نمیآرم، راستش اصلن از سیاست بدم هم میآد. (البته خدا این دروغ را راست کند!)» خوشبختانه قضیه به همین جا ختم شد و این مردک اطلاعاتی دیگر سراغی از من نگرفت.
الان که به عقب برمی گردم با خودم میگویم چقدر خدا به من لطف داشت که در دام این نامردمان نیفتادم و الا الان خبرچین بدبختی بودم که نه دنیا را داشت و نه عقبا را.
البته این ماجرا یک نتیجهگیری دیگر هم برای من داشت و آن اینکه فهمیدم چقدر بعضی از این مثلن اطلاعاتیها هالو هستند که به همین راحتی خودشان را لو میدهند!.
یعنی بالاخره نتیجهای که از این ماجرا میگیریم این است که: اطلاعاتی ببوگلابی هم «کم بسيار نيست!.»
خاطرهای از نماز جمعه آیت الله علی مشکینی
آن زمان که تلویزیون فاخر! جمهوری اسلامی ایران تنها 2 کانال داشت که آن هم از ساعت 16:30 شروع به پخش برنامه میکرد تا الان که که هر روز یک شبکه جدید میزاید، پخش نمازجمعه واتیکان ایران-قم- همواره یک آیتم ثابت بوده و هست؛ خاطره من هم از یکی از خطبههای آیت الله علی مشکینی در زمان ریاست جمهوری آخوند رفسنجانی است.
پیرمردهایی مثل حتمن خاطره تورم 40درصدی زمان رفسنجانی را به یاد دارند و صد البته هیچی نگفتن و تمکین کردن این ملت سر به زیر را!. آن زمان ایران که کم از این زمان زیمباوه نداشت شما هیچ اطمینان نداشتی که وقتی صبح از خواب بیدار میشوی، قیمتهای دیروز را ببینی! بگذریم که الان هم کم بسیار نیست!.
آیت الله مشکینی این اسوه تقوا و درس اخلاق که امیدوارم خدا بیامرزدش کمی تا قسمتی همچین بفهمی نفهمی ساده لوح بود؛ یادم نمیرود در آن وانفسای گرانی یک روز در خطبههایش گفت:
«مردم ايران برويد شکرگزار باشيد شما خيار را اينجا کيلويی ميخريد در آذربايجان شوروی دانهای ميخرند!»
+خاطرهای از نمازجمعه آیت الله خامنهای در اوایل سلطنت ایشان
مرد یا زن، چه کسی باحیاتر است؟
خیلی قبلتر از آنی که با «تک پوش رکابی» و «شلوارک» گشتن میان مردهای غربی به امری عادی بدل گردد، در همین جوامع زنها با «مینی ژوب» و «دامن بالای زانو» و «topless» به راحتی در انظار ظاهر میشدند و نه آن موقع و نه اکنون این منحصر به میهمانیها و استخر و کنار سواحل نبوده و نیست.
پس حال آیا دیگر کسی هست که بگوید «حیای» زنها بیشتر از مردهاست؟.
عدالت به سبک ایرانی؛ تلفن ثابت: شهرستان 51 و تهران 100هزار تومان!
دیروز با یکی از اقوام تو شهرستان صحبت میکردم می گفت رفته است تلفن ثابت ثبت نام کرده و فردایش هم برایش وصل کرده اند با 51 هزار تومان، من امروز با امور مشترکین تماس گرفتم به من گفتند در تهران هنوز به ما ابلاغ نشده و کماکان تعرفه همان 100 هزار تومان سابق است!
به این می گویند: بوی گند عدالت محوری
RSS - Posts